نحوه دانلود رمان شاید فردا نباشد
نحوه دانلود رمان شاید فردا نباشد معرفی رمان شاید فردا نباشد : رمان شاید فردا نباشد مانند دیگر رمان‌های خانم شعله، روایت عشق و دلدادگی است. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی و داستان پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 487 صفحه، در سال ...

نحوه دانلود رمان شاید فردا نباشد

معرفی رمان شاید فردا نباشد :

رمان شاید فردا نباشد مانند دیگر رمان‌های خانم شعله، روایت عشق و دلدادگی است. نگارش نویسنده، شیوا و روان می‌باشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی و داستان پردازی‌ بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 487 صفحه، در سال 1388 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان شاید فردا نباشد :

در این فکر بودم که هنوز هم خاک من، بهترین و مرغوب‌ترین خاک برای کشت محبت است. سرزمینی که در تمام کهکشان مانندی ندارد و با خودم گفتم. بهتر است بمانم! اینجا برای عاشق بودن هرگز دیر نیست، شاید من هم روزی…

 

مقداری از متن رمان شاید فردا نباشد :

از باجه تلفن عمومی که بیرون آمدم به روی پیرزنی که پشت سرم غرغر می کرد لبخند زدم و به سمت دیگر خیابان حرکت کردم.
روی سنگفرش پیاده رو ایستادم و به و لحظه ای به آسمان خیره شدم و بعد هوای تمیز را با تنفسی عمیق فرو دادم. من دو هفته پیش پس از هشت سال دوری از وطن برای دیدار با پدر و مادرم به ایران بازگشتم. شیراز و خیابان حافظیه اش برایم پر از خاطرات است، گرچه پدر و مادرم دیگر اینجا زندگی نمی کنند، اما این موضوع باعث کمرنگ شدن علاقه من به شیراز و این خیابان نشده است.
به طرف باغ حافظیه به راه افتادم و به یاد آوردم که چقدر این پیاده رو را در راه مدرسه لگدکوب بچگی هامون کرده بودیم. به نرده های باغ که رسیدم ایستادم. همیشه با یک مداد یا خط کش در دست که به روی میله ها کشیده می شد از این جا می گذشتیم و من تعداد نرده ها را هم می دانستم. ما سالها پیش در یک خانه قدیمی در یکی از کوچه های به قول برادرم «باستانی» این خیابان زندگی می کردیم.
برادرم سهیل فرزند ارشد خانواده بود که خیلی از این بابت به خودش می بالید و بعد از او سیما خواهرم و من که کوچکترین فرد خانواده بودم. بر خلاف سهیل که همیشه رویای رفتن به اروپا را در سر داشت، من عاشق کوچه و خانه و همسایه هایمان بودم و بهترین دوستم، دختر یکی از این همسایه ها بود. مریم، دختر آقای را دنیا که همیشه او را عمو صدا می کردم. عمو رادی جز مریم دو پسر هم داشت. از وقتی خیلی کوچک بودیم همبازی های خوب و بعدها که بزرگتر شدیم دوستان صمیمی بودیم و می پنداشتیم که تا آخر
عمر با هم هستیم و حتی تصمیم گرفته بودیم وقتی بزرگ شدیم خانه ای بخریم که فقط خودمان دو تا در آن زندگی کنیم، اما زندگی زودتر از آن چه فکرش را می کردیم ما را از هم جدا کرد، زمانی که سهیل دو پایش را در یک کفش کرد که پدر خانه را بفروشد.
می گفت «این خونه به درد موزه می خوره، شاید اگر خرابش کنن زیرش پر از کوزه های اشرفی باشه. من روم نمی شه دوستامو بیارم اینجا. بفروشیدش و با پولش به آپارتمان شیک بخرید. این جوری خرج رفتن منم جور می شه. خودتون هم از دست چک جونورای این جا خلاص می شید.» و آن قدر گفت و گفت که پدر و مادر راضی شدند و خانه محبوب من تبدیل به یک آپارتمان شیک بالای شهر شد که تمام تزئینات و وسایلش مد روز بود، خانه جدید آن قدر از کوچه ی قدیمی دور بود که برای من امکان دیدن مریم به ندرت پیش می آمد، بعد هم مدت کوتاهی نگذشته بود که سهیل از ایران رفت.
به ظاهر برای ادامه تحصیل، اما واضح بود که قصد برگشتن ندارد و به فاصله یک سال سیما هم به او ملحق شد و هنوز زمان زیادی از رفتن آنها نگذشته بود که پدر و مادرم هم تصمیم گرفتند شیراز دوست داشتنی مرا، ترک کنند و برای ادامه زندگی به بوشهر که در اصل زادگاهشان بود بروند. پدر بازنشسته شده بود و به قول خودش بچه ها ـ که البته مرا جزوشان حساب نکرده بودند ـ هم به دنبال زندگی خودشان رفته بودند، پس دلیل مهمی برای ماندن در شیراز نداشتند و به همین دلیل خانه را فروخته و به شهری رفتیم که من ابداً دوستش نداشتم. برایم غریبه بود و گرما و شرجی هوا آزارم می داد و مجموعه دلایل باعث شد که خیلی زود پیشنهاد سهیل را برای رفتن از ایران بپذیرم و به آنها ملحق شوم. من آن جا زندگی جدیدی را شروع کردم که همه چیزش با اینجا متفاوت بود و من خیلی زود با همه شرایط کنار آمدم و آدم دیگری شدم اما همیشه دلتنگ روزهای کودکیم بودم و حالا پس از سالها دوری آمده بودم تا خودم را به سالهای نوجوانی که مرا از آن قیچی کردند، وصل کنم و البته مدام به خودم این امیدواری را می دادم که احتمالاً چیز زیادی را از دست نداده ام و پیشرفت من در اروپا حتماً بهتر از اینجا بوده است. با این افکار وارد باغ حافظیه شدم. به طرف گلدان های اطلسی پایین پله ها رفتم و محو تماشای آنها شدم و غرق
در خاطرات دوران کودکی. نمی دانم چقدر با خاطراتم کلنجار رفتم که دستی روی شانه ام مرا وادار کرد که بچرخم. چند لحظه خیره به هم نگاه کردیم. مریم بود. همدیگر را بغل کردیم و فکر می کنم اشک هم ریختیم، بعد مریم مرا که مثل کنه بهش چسبیده بودم به زور از خودش جدا کرد و یک قدم به عقب رفت.
مریم گفت:
ـ مث احمق ها داریم گریه می کنیم، ببینم! خودتی ستاره؟
در حالی که دماغم را می گرفتم گفتم:
ـ آره منم. نشناختیم؟ پس چرا چسبیده بودی بهم؟
مریم گفت:
ـ تو خیلی عوض شدی. کجا بودی تا حالا بی معرفت؟
یک قدم عقب تر رفتم و گفتم:
ـ خوشگل تر شدم، نه؟
ـ با خودت چی کار کردی؟
ـ هیچی، فقط اون دماغ کوفته ای رو دادم دست جراح های اروپایی، دندونام هم ارتدنسی شده، به دوره یکی دو ساله هم زیر نظر به متخصص پوست بودیم، به کسی نگی ها، کلی خرج این صورت کردم.
خندیدم، مریم هم خندید و گفت:
ـ نمی دونی وقتی تلفن زدی چقدر خوشحال شدم. باورم نمی شد تو باشی .چی شده که اروپا رو ول کردی اومدی جهان سوم؟
ـ شنیدم این جا از بعضی جهات خیلی پیشرفت کرده، اومدم تا شاید منم در این جهات پیشرفت کنم!
ـ هنوز هم که آدم نشدی چرت و پرت می گی.
ـ اختیار دارید بی آدمیتی از خودتونه!
با هم به طرف نیمکتی رفتیم و نشستیم و دوباره نگاهش کردم. صورتش اصلاً فرق نکرده بود، اما هیکلش لاغر و قدش بلندتر شده بود. هنوز هم مانند گذشته متین بود و یک نوع آرامش و ظرافتی در رفتارش بود که من هیچ وقت نداشتم. در واقع من از آن دسته آدمهایی هستم که یک لحظه آرام و قرار ندارند.
مریم گفت:
ـ یادته چقدر اینجا رو دوست داشتیم، چه روزای خوبی بود.
ـ حالا مگه چطور شده؟ دوستش نداری یا روزا بد شده؟
ـ مسخره! دارم مثلاً از گذشته ها تعریف می کنم.
ـ ولش کن این تاریخ دوران پارینه سنگی رو الان چه کاره ای؟
ـ یعنی شغلم چیه؟
در جوابش گفتم:
ـ نه یعنی این که زندگیت چطوره؟ اینجاها مویز نایاب شده؟
ـ مویز؟ نه، چطور مگه ؟!
ـ می بینم از نظر ذهنی رشد چندانی نداشتی قربون کریمی خدا برم، هر چی تونسته به تو خوشگلی داده، دریغ از نیم سیر مغز!
مریم خندید، وقتی می خندید چال خیلی قشنگی سمت راست صورتش درست می شد که خیلی جذابترش می کرد. بلند شد و دستم را کشید.
ـ بیا بریم، نمی دونی چقدر مامانم خوشحال شد که اومدی.
ـ راستی خاله زهره چطوره؟
ـ خوبه، الان منتظرته.
با هم به طرف درب خروجی باغ رفتیم. هنوز بیرون نرفته بودیم که صدای زنگ تلفنش بلند شد. احساس کردم با اکراه دست توی کیفش کرد و تلفن را برداشت گویا می دانست چه کسی پشت خط است.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان شاید فردا نباشد :

رمان شاید فردا نباشد از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی زهرا شعله :

زهرا شعله متولد سال 1347 و نویسنده‌ی ایرانی می‌باشد. ایشان یکی از نویسنده‌های قدیمی است که در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت می‌کند.

 

آثار زهرا شعله :

رمان جنوبی ترین مرز عاشقی ـ انتشارات شقایق
رمان شاید فردا نباشد ـ انتشارات شقایق

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2907
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!