نحوه دانلود رمان سوران
نحوه دانلود رمان سوران معرفی رمان سوران : رمان سوران به نویسندگی سارال مختاری، روایت یک کینه‌ی بیست ساله است. زخمی قدیمی، که یک خانواده را سوگوار کرده. داستان از جایی سرچشمه می‌گیرد افسون، خدمتکار عمارت کیهانی ها عاشق پسر بزرگ آن ها می‌شود و به خاطر نرسیدن به او، خودش و همسرش را در یک اتاق قفل می‌کند و آن ها را ...

نحوه دانلود رمان سوران

معرفی رمان سوران :

رمان سوران به نویسندگی سارال مختاری، روایت یک کینه‌ی بیست ساله است. زخمی قدیمی، که یک خانواده را سوگوار کرده.
داستان از جایی سرچشمه می‌گیرد افسون، خدمتکار عمارت کیهانی ها عاشق پسر بزرگ آن ها می‌شود و به خاطر نرسیدن به او، خودش و همسرش را در یک اتاق قفل می‌کند و آن ها را آتیش می‌زند.
حالا بیست سال گذشته و پسر آن ها سوران در پی انتقام است.
انتقام خون پایمال شده‌ی پدر و مادرش و قربانی این وسط، دختر هفده ساله‌ی افسون است. کیارا، که در این بازی بی‌گناه ترین است و طعمه‌ی خشم سوران می‌شود.
رمان سوران به قلم سارال مختاری، روایتی خوب و زیبا دارد؛ جدید ترین اثر خانوم مختاری که با سبک قلم خاصشون، خواننده های زیادی رو به خودشون جذب کردن.

 

خلاصه رمان سوران :

رمان سوران به قلم سارال مختاری، روایت زندگی دختری هفده ساله به نام کیارا است که طعمه‌ی انتقام سوران قرار می‌گیرد و قربانی خشم او می‌شود.
کینه‌ای قدیمی که از مادرش افسون سرچشمه می‌گیرد و…

 

مقداری از متن رمان سوران :

بین هوهوی وحشتناک باد، صدای پای زنی گم شده بود
شیطان صفتِ زیبا رویی که شرط کرده بود تا اتیش نزند به زندگی فرهاد و زنش، رخت عروس تن نمیکند!
از پشت پنجره نگاهی به فضای داخل ویلا انداخت و خنده ی روی لبشان خار شد به چشمش
این زندگی… این خنده ها… حتی ان نوزاد چند ماهه را افسون حق خودش میدانست نه نیلوفر با ان لباس حریر آبی!
سالها منتظر این لحظه مونده بود… شب های زیادی تا صبح نیلوفر را توی ذهنش به بدترین شکل سلاخی کرده بود و تنش با تن فرهاد یکی شده بود… خاطره ی یک جنون بی تکرار….
روسری از سر برداشت و به دست باد سپرد تا به ناکجا اباد ببرد
موهای پرپشت سیاهش را باز کرد تا رقصان در هوا پخش شوند و پایکوبی کنند در جشن تک نفره ی افسون!
اشاره ای به دو مردی که در حیاط ویلا منتظر دستورش بودند کرد تا برق را قطع کنند…
این بزم نیازی به نور نداشت… تا چند ساعت دیگر کل منطقه نورباران میشد از انتقام افسون!
ویلا غرق تاریکی شد و بلافاصله صدای جیغ ظریف و اعصاب خرد کن نیلوفر را شنید
پشت بندش فرهاد بود که بلند گفت : از چی میترسی نیلوفرم؟ من اینجام! حتما بخاطر باد سیم برق قطع شده. شمع اینجا هست… الان میارم
قبل از اینکه فرهاد بخواد سالن را ترک کنه، افسون وارد شد و با صدای بلند گفت :
-کجا میخوای بری فرهاد جانم؟ مگه همیشه نمیگفتی از تاریکی آرامش میگیری؟ بخاطر تو همه جا رو تاریک کردم!
نیلوفر هین بلندی کشید
از بودنِ افسون بیشتر از تاریکی و طوفان میترسید
فرهاد در ان تاریکی سمت صدا چرخید
تشخیص چشمان درشت و براق فسون اصلا سخت نبود… حداقل نه برای فرهاد!
-اینجا چیکار میکنی افسون؟ مگه امشب عروسیت نیست؟
قهقهه ی بلند افسون در فضای سالن اکو شد و دلشوره ی نیلوفر لحظه به لحظه بیشتر از قبل زبانه میکشید…. این چه حال مزخرفی بود که گریبان گیرش شده بود!
آن از گریه ها و بی قراری سایا که ساعتها بی وقفه فریاد زده و اشک ریخت تا تقریبا از حال رفته بود،
این هم از طوفان ترسناک و حضور بد موقع افسون که قطعا اتفاقات خوبی به دنبال نداشت!
بی نهایت احساس خطر میکرد.
خوب میدانست که افسون به خونش تشنه است و اصلا نمیتوانست خوشبین باشد به حضور نا به هنگام معشوقه‌ی سابق همسرش، آن هم درست شب عروسی اش!
اصلا مگر مراسم جشن به هم خورده بود؟ مجلس بدون عروس مگر میشود؟
خواست آرام و بدون جلب توجه سمت اشپزخانه برود تا حداقل چاقویی چیزی برای دفاع از خود و عزیزانش بیاورد اما نفهمید چه شد که با فریاد بلند افسون، زَهره اش ترکید!
-بمون سر جات نیلوفر….!!!!
فرهاد که بهتر از هرکسی از جنون افسون و خوی شیطانی اش خبر داشت، خواست از درِ دوستی وارد شود
-نگفتی افسون جان… اینجا چیکار میکنی؟
افسون نیشخندی زد و محکم و مطمئن گفت : اومدم جونتونو بگیرم فرهاد!!
فرهاد جا خورد اما میدانست افسون هنوز هم به قدری عاشق هست که طاقت نیاورد خار به پای فرهاد برود!
نیلوفر اما رنگ از رخش پرید و خون در رگ هایش منجمد شد از آن تهدید ترسناک و پر از اطمینان!
مغزش دستور فرار داد
نوزاد پنج ماهه اش را محکمتر در آغوش فشرد و سعی کرد حالا که چشمانش به تاریکی عادت کرده، راه فرار پیدا کند انگار او هم ته دلش میدانست افسون بلایی سر فرهاد نمی اورد و اگر ترکشی باشد، قرار است مستقیما قلب نیلوفر یا طفلش را هدف گیرد!
افسون دوباره سرمست خندید و گفت : اومدم جشن عروسیمو پیش شما بگیرم!
راستشو بخوای ازت انتظار نداشتم فرهاد… من و تو از وقتی یادمه با هم بزرگ شدیم.
حالا درست شب عروسیِ من اومدی اینجا که توی مراسم نباشی؟
بهت نگفته بودم سر سفره ی عقد فقط از تو اجازه میگیرم چون تو تنها کس و کار منی؟
فرهاد آب تلخ شده ی گلویش را بلعید و زیر چشمی به نیلوفر نگاهی انداخت.
قبلا از عشق جنون وار این زن شیطان زاده به نیلوفرش گفته بود.
اما حالا نگران بود که مبادا مزخرفاتش روی ذهن و روحیه ی همسرش تاثیر بگذارد
نیلوفر اما اصلا چیزی از جمله های افسون نشنیده بود. حتی متوجه نشد فرهاد چه جوابی داد!
تمام حواسش پی درب تراس بود که حالا انگار تبدیل شده بود به دروازه ی نجاتش از دست این شیطانِ مونث!
از حواس پرتی افسون استفاده کرد و قدم اول را سمت تراس برداشت.
خواست دومی را سریع تر برود که شانه اش از پشت کشیده شد و جیغِ بعدیِ نیلوفرِ لرزان را به دنبال داشت
فرهاد سمتش خیز برداشت که دست دیگری در تاریکی گویا از غیب رسید و مانع از جلو رفتنش شد
افسون حساب تمام اینها را کرده بود که از شاهرخ خواسته بود دو نفر از ماهرترین و زیرک ترین افرادش را برای امشب در اختیارش قرار دهد
دور فرهاد و نیلوفر چرخید و صدای کفش های پاشنه بلندش که در فضا میپیچید، ترس و دلواپسی را بیشتر و بیشتر به نیلوفر القا میکرد
فرهاد بلند فریاد کشید : ول کن زنمو بیناموس!!!
افسون درست رو به روی فرهاد ایستاد و خیره در چشمانش لب زد : غیرتی میشی واسش؟ نگران منم میشی؟
واست مهم نبود امشب منو میفرستن به حجله ی شاهرخ فرهمند؟
فرهاد طاقت از دست داد و بلندتر فریاد زد : بین من و تو هیچی نبوده و نیست افسون! اینا همه اش توهم ذهن مریض خودته
افسون نیشخند صدا داری زد
شنیدن این حرف از زبان فرهاد واقعا سخت بود…
کاش فرهاد میفهمید افسونِ امشب با همیشه فرق دارد… میفهمید و با نبش قبرِ گذشته، خنجر به قلبش فرو نمیکرد و مرگش را دردناکتر!
به آنی خنده از لبش پر کشید و طغیان کرد : هیچی نبوده؟ یادت رفته صبحی که فریدون منِ غرق خون رو از بغلت بیرون کشید و با همون وضع از عمارت بیرون کرد؟
فرهاد…. فرهادِ من… چطور میتونی انقد رذل باشی؟ فرهادِ رویاهای افسون که اینجوری نبود!
فرهاد تقلا کرد تا از دست مرد غولپیکری که از پشت سر مهارش کرده بود خلاص شود اما فقط دست و پا زدنی بی حاصل عایدش شد
افسون ناخن نوک تیزش را آرام روی گردن فرهاد کشید و لب زد : چون بابام باغبونِ خونه زاد حاج اسدالله بود باید عین یه تیکه اشغال پرتم میکردین بیرون؟ گفته بودم برمیگردم… گفته بودم خونِ دخترِ سرکش اسدالله خان تو رگای منم هست
ثانیه ای مکث کرد و قبل از اینکه فرهاد فرصت کند ذهن به هم ریخته اش را سر و سامان دهد، فریاد زد : لختش کن هاشم!
مردمک چشمان فرهاد گشاد شد و وقتی تغییری در حالت مردِ پشت سرش ندید، متوجه اوضاع شد
نیلوفرش….
صدای جیغ های گوشخراش نیلوفر با فریادهای فرهاد در هم امیخت و شد سمفونیِ دلنشین افسون!

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان سوران :

رمان سوران به قلم سارال مختاری، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+4l5jwoGP0CA5OThk

 

بیوگرافی سارال مختاری :

سارال مختاری با نام مستعار فریحا، هستم.
نویسنده و رمان نویس، بچه‌ی سوم یه خانواده‌ی پرجمعیت.
بیست و سه سالمه و اصفهان زندگی می‌کنم.
از بچگی بینهایت به نوشتن علاقه داشتم و به خاطر همون نویسندگی رو شروع کردم.

 

آثار سارال مختاری :

رمان آیدا – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان سونای – درحال تایپ
رمان اروانه – درحال تایپ
رمان دلیار – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان سوران – درحال تایپ

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2832
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!