نحوه دانلود رمان سنگ و تیشه
رمان سنگ و تیشه نوشته شیوا بادی، در مورد زنی است به نام لیدا که بسیار خودساخته و قوی و جسور است. این رمان به موضوع ازدواج اجباری میپردازد و از اثرات آن بر روح و روان زوجین میگوید. لیدا که به شغل هنرپیشگی مشغول است، بعد از مرگ همسرش با دخالتی بزرگ از جانب پدر شوهر روبرو میشود. آنچه که در این کتاب مورد بررسی و بحث قرار میگیرد، اجبار و در نقطهای وابسته به آن عشق است. دوراهی بزرگی که لیدا را اسیر خود میکند، وصفی از ماجراییست که نویسنده به خوبی از پس آن برآمده است.
رمان سنگ و تیشه از شیوابادی در سال ۱۴۰۳ توسط انتشارات آرینا، زیرمجموعهای از انتشارات علی، در ۲۸۳ صفحه، به چاپ رسیده است.
لیدا و رامین با هم ازدواج میکنند؛ اما زمانی که هنوز فرزندشان کوچک است، رامین فوت میکند. چالش اصلی داستان درست همین جاست، لیدا که هنوز از غم مرگ همسرش بیرون نیامده است، با دستور پدر شوهرش موظف است برای داشتن فرزندش، با برادرشوهر کوچکش ازدواج کند. این دوراهی زمانی وحشتناکتر میشود که لیدا میداند رامتین، برادر شوهرش، نقطه مقابل همسر مرحوم اوست و خود دل به دختر دیگری بسته است.
با این حرفش پوزخند رو لبم نشست. خوشم نمیاد از مردایی که فکر میکنن زندگی خلاصه شده تو لذت و خوش گذرونی، هر چند که رادین برام فرق داره… از اون دسته مردای پررو نیست، مهربونه، خوبه. چشمش هرز نمیپره. شیطنتش به جا بوده و خوبیش به جا… حس بدی از اینکه کنارش هستم، بهم نمیده. بلعکس… حس امنیت رو بهم القا میکنه.
خیلی هوامو داشت… این یک سال به خاطر من کلی با پدرو مادرش بحث کرده بود، حتی بعضی وقت ها با رامینم بحث میکرد به خاطر اخلاق خاصش. همیشه طرف حق بوده و
…هست.
به نیم رخش خیره میشم… ابروهای شمشیریش ، از نیم رخ بیشتر تو چشمه… بینی مردونه و متناسب با چهره اش که از نیم رخ یه برآمدگی خیلی ریز داره که با دقت زیاد معلوم میشه… گونه های برآمده اش لبخند شو قشنگ تر میکنه و ته ریشی که خیلی وقتها لباس صورتش میشه..
الناز و دخترهای دیگه حق دارن با همه ی شیطنت هاش عاشقش بشن… اونقدر خوش برخورد و مهربونه که با برخورد اول دخترها شیفتهش میشن. بر عکس رامین که با زنها کم حرف میزد و کلا کم رو بود. حتی با وجود شغلی که داشت هم این خصلتو حفظ کرده بود و من کاملا بر عکس رامین بودم. گاهی با خودم فکر میکردم ، من با این همه شیطنت ذاتی… با سرو صدایی که همیشه همراهمه…
با رفیق بازیام… با اخلاق شلوغم… چطور از رامین خوشم اومد؟! اون موقع محجوب بودن مرد برام مهم بود… دلم یه زندگی پاک و یه مرد عاشق می خواست؛ اما به مشکلاتی که سر راهمون بود، به تفاوت اخلاقیمون… به تفاوت خانواده هامون به شیطنت من و گوشه گیریهای رامین ….. به هیچ کدوم از اینها فکر نکرده بودم… یه جورایی عاشق همه ی این خصلت هاش شده بودم و زندگی با رامینو دوست داشتم. به خاطر همون پاک بودنش دوستش داشتم؛ ولی فقط خدا میدونه که چقدر تلاش کردم تا حداقل کمی ، خودمو باهاش وقف بدم… اما درست وقتی زندگی داشت روی خوششو نشونمون میداد
اون اتفاق شوم افتاد
با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم. نگاهم به حیاط بزرگ خونه ی حاج فتوحی افتاد
یاد چهار سال پیش افتادم. وقتی قرار شد بیاییم اینجا زندگی کنیم… یاد استرسی که اون روز تو جونم افتاده بود. مثل همین استرس الانم. یاد قوانینش افتادم. اینکه تو این خونه باید حسابی حرمت پدر شوهر و مادر شوهر حفظ بشه… اینکه رو حرفشون حرفی زده نشه، اینکه صدای زن نباید بالای صدای مرد بره
یاد روز اول افتادم. وقتی رامین صدام زدو در جواب گفتم چیه؟ مادرش بهش برخورد و با
تشر گفت باید بگی بله یا جانم، نباید اینجوری جواب پسر منو بدی و من مجبور شدم به خاطر حفظ حرمتها … به خاطر اینکه آبروریزی نشه، بگم چشم. از اول گفته بودن که جواب حرفشون فقط باید چشم باشه
کم کم داشتم یاد میگرفتم که چطور در حضورشون برخورد کنم
دلم نمیخواست هر روز جنگ و دعوا پیش بیاد. دوست داشتم بهشون ثابت کنم خوب هستم…. میخواستم بفهمن قضاوتشون در موردم غلط بوده. من فقط به خاطر علاقه ام به رامین همه ی اون قوانین رو تحمل کردم ولی افسوس ، همون موقع که من یاد گرفتم زن بودن تو این خونه یعنی چی دردهای رامین شروع شد…
با دیدن دستی که جلوی صورتم تکون میخورد، از فکر بیرون اومدم. رادین با لبخند نگاهم میکرد، کمی خودشو خم کرده بود تا هم قدم بشه. با اینکه زن قد بلندی بودم؛ اما رادین به سرو گردن ازم بلند تر بود.
– باز مادمازل رفتن تو هپروت؟! فکرو خیال که منو راحت نمیذاره. بیخیال دنیا…… بریم ببنیم حاجی باز چه خوابی دیده
به دنبال این حرف خندید و منم لبخند زدم. هر دو همگام با هم به راه افتادیم و به سمت ساختمون قدم برداشتیم. جلوی در ورودی رادین سرشو نزدیک گوشم آورد و با صدای آرومی گفت:
– انقدر نگران نباش… چیزی نمیشه…… مطمئن باش ، هر چی هم بشه من طرف توام.
– اگه بخواد رامتینمو بگیره…
– بد به دلت راه نده. آقا جون امروز خوشحال بود و میگفت یه فکر بکر دارم. فکر نمیکنم جنگی در کار باشه
– امیدوارم
قدم بعدیو برداشتیم و در بزرگ و سفید رنگ ورودی ساختمونو باز کردیم. با اولین قدم نفس عمیقی کشیدم
– خدایا به امید خودت….. بچه امو نگیره ازم.
با ورودم به خونه و قدم گذاشتن تو سالن پذیرایی ، چشمم به روی عکس قدی عزیز ترین کسم خیره شد. عزیزی که خیلی زود ترکمون کرد. رفتو غم یتیمیو رو دل پسرم گذاشت
غرق عالم گذشته شدم که با پیچیده شدن دستهایی به دور کمرم، تکون شدیدی خوردم
به صورت مشتاقی که بهم خیره شده بود نگاه کردم. با دیدنش همه ی غم هام یادم رفت. لبخند مهمون لبم شد و رو زانو نشستم تا هم قدش بشم. دستهای کوچولوشو از دور کمرم باز کردمو چند بار بوسیدمشون
– الهی مامان قربونت بره… خوش گذشت فدات بشم
بجای پسرکم ، صدای کلفت و مردونهای جوابمو داد
– مگه میشه پیش بابابزرگش باشه و بد بگذره؟!
رمان سنگ و تیشه از نشر آرینا، زیرمجوعهی انتشارات علی و تمام کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
شیوا بادی متولد سال ۱۳۶۴ و کارشناس مامایی است. او متاهل و دارای یک فرزند دختر است و نوشتن را از شانزده سالگی آغاز کرده است. این نویسنده در ژانر غالب عاشقانه اجتماعی فعالیت میکند.
رمان اعدام یا انتقام – انتشارات علی
رمان واحد روبرویی – نشر ماهین
رمان تلنگر – مجازی رایگان
رمان سنگ و تیشه – نشر آرینا
رمان سراب – مجازی فروشی
رمان قصاص و تقاص – انتشارات کتاب آترینا
رمان تازیانه و عشق – نشر ماهین
رمان بوی ناطعم گس – مجازی رایگان
رمان میوه ی ممنوعه – مجازی رایگان
رمان دزد و شاه دزد – مجازی رایگان
رمان محک – مجازی فروشی
رمان زندگی مشروط – مجازی رایگان
رمان از طهران تا تهران – مجازی فروشی
رمان کیلومتر صفر – مجازی فروشی
رمان حسرت – مجازی فروشی