نحوه دانلود رمان دوئیت عاشقانه
رمان دوئیت عاشقانه به قلم نیاز احمدی، روایت زندگی دختری شیطون و بازیگوش به نام جمره است که از بچگی ناف بریدهی پسر خالهی خودش اریاوش شده و از همان سن کم به عقد موقت هم در میآیند.
داستان از جایی شروع میشود که اریاوش برای تکمیل کردن درسش به خارج از کشور میرود و بعد از چند سال برمیگردد.
درحالی که همه برای عقد اریاوش و جمره تدارک میبینند، آریاوش با یک دختر برمیگردد.
دختری که با او ازدواج کرده و به عنوان زن خودش به همه معرفی میکند.
در این بین جمره میماند و رویاهایی که روی سرش آوار شده.
با قلبی زخمی و آبرویی رفته، مجبور به فرار از روستا میشود ولی…
رمان دوئیت عاشقانه به قلم نیاز احمدی، در ژانر عاشقانه و اجتماعی نوشته شده است؛ روایتی زیبا و نثری خوب دارد.
نشان از باورهای غلط مردمی میدهد که چطور بدون شناخت برای ادامهی نسل، بچه های خود را مجبور به ازدواج باهم میکنند.
جان من و جهان من، روی سپید تو شدهست
عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو
از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم
من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو
رمان دوئیت عاشقانه به قلم نیاز احمدی، روایت زندگی دختری به نام جمره است که از بچگی ناف بریدهی پسر خالهی خودش اریاوش میشود و قرار است که بعد از تمام شدن تحصیل او باهم ازدواج کنند.
اما با برگشتن اریاوش و دیدن دختر کنارش که ادعا میشود همسرش است، رویاهایش روی سرش خراب میشود و…
با خوشحالی کنار نگار وایستاده بودم که ماشین آریاوش از ورودی عمارت داخل شد.
حاج عمو با اومدن تک پسرش سنگ تموم گذاشته بود.
تا ماشین آریاوش دید خنده ای سر داد با سرخوشی رو به قمبر گفت:
_ قمبر شترا رو زمین بزن تک دوردونه ام داره میاد.
من و خاله از شادی خان عمو غرق خوشحالی شدیم و ریز ریز خندیدیم.
خاله که خوب بلد بود منو اذیت کنه سقلمه ای به پهلوم زد در گوشم پچ زد.
_ داره میاد دختر بلاخره نومزدت داره میاد تا با اسب سفیدش تو رو ببره.
تا اینو گفت انگار دنیا رو بهم داد لبخندی خجالتی زدم در حالی که نگاهم از خاله می دزدیدم آروم لب زدم.
_ ایشالله خاله.
خاله تا دید خجالت کشیدم نیشگونی ازم گرفت.
_ عروس خجالتی خودم.
تو همین بین ماشین آریاوش جلو در عمارت متوقف شد.
دلم براش لک زده بود. خیلی وقت بود اون چشمای آبیش رو ندیده بودم، اون امواج گیرا که منو از همون بچگی به دام انداخته بود.
قلبم چنگ زدم.
بلاخره اومد.
مرد رویاهام اومد.
در باز شد آریاوش با هیکل عضلانی پیاده شد. لباس جذب مشکی پوشیده بود که هیکلش رو خوب به نمایش میزاشت. با شلوار کتان کرمی رنگ که فیت تنش بود. موهای بورش رو داده بود بالا و عینک افتابی روی چشمای اقیانوسیش گذاشته بود.
با ذوق دلم می خواست پرواز کنم برم بپرم بغلش اما خجالت یکم جلو و دارم شد.
آریاوش خنده ای سر داد عینکش رو روی موهاش گذاشت.
_ چه استقبال گرمی کردین خانواده عزیز سوپرایز شدم.
عمو با خنده دستش رو سمت آریاوش گرفت که آریاوش سریع دست عمو رو گرفت بوسید.
_ این که چیزی نیست پسرم من برای دامادیت می خوام تو روستا هفت شبانه روز برات عروسی بگیرم.
آریاوش تا اینو شنید لبخندش نصفه و نیمه شد اما هنوزم کم و بیش روی لباش بود.
_ از دست تو بابا…
خاله با ذوق بین عمو و آریاوش پرید.
_ بزار من این شازده پسرم ببینم دیگه عبدالله خان.
عمو با خنده خودشو کنار کشید.
_ بیا بابا پسر شیر برنجت رو کم دیدی بازم ببین.
خاله محلی به شوخی های عمو نداد خودشو توی آغوش آریاوش انداخت.
چقدر منم دلم می خواست بغلش کنم اما نمی شد خب…
نگار در گوشم نق زد.
_ جمره اونور ببین.
_ چیه؟ باز نکنه پسر مسر دیدی؛ ببین نگار من دیگه شوهرم اومده نمی تونم کمکت کنم شماره بگیری.
_ برو بابا دلت خوشه اسکول میگم ماشین خان داداش ببین توش انگار یک زن نشسته…
با حرفش شاخک هام فعال شد.
زن با آریاوش چی می خواست؟
با اخم های درهم رد نگاه نگار گرفتم که دیدم نه بابا بچه یکی رو دیده که میگه…
تا خواستم به خاله بگم آریاوش دوستش رو آورده که با صدای گرایی آریاوش به خودم اومدم.
_ خب حالا که شما منو سوپرایز کردین پس جا داره منم همتون رو سوپرایز کنم.
خاله باز در گوشم پچ پچ کرد.
_ فکر کنم می خواد به تو کادو بده دختر…
خاله داشت چی می گفت؟ یعنی آریاوش برای من کادو تدارک دیده بود؟
با از اونور نگار در گوشم ناقوس مرگ شد.
_ هه من حس خوبی به اون زنیکه ندارم.
اصلا حس خوبی به این سوپرایز ندارممم.
خفه شوی گفتم منتظر با چشمای مشتاق به آریاوش خیره شدم.
با اون چشمای براق به چهره هامون زل زد و بعد چند ثانیه در ماشین باز کرد که دختری با موهای بلوند شلاقی از ماشین بیرون اومد.
دختره فوق العاده خوشگل بود. چشمای درشت سبز، پوست به سفیدی برف، لب های درشت صورتی، صورت صاف… مثل مدل های آمریکایی بود.
چرا با دیدن این زن قلبم درد گرفت.
صدای آریاوش تیر از کمان به قلبم نواخت.
_ آیسو، زن خوشگل من به همتون معرفی می کنم.
بعدم رو کرد به دختره در حالی که دستش می گرفت با لبخند گفت:
_ اینم خانواده من عشقم.
خاله تا اینا رو دید و شنید یک دفعه غش کرد که عمو سریع گرفتش.
عمو قمبر اللهی گفت شتر سر برید که حس کردم دنیا دور سرم چرخید و دقیق خورد توی فرق سرم.
در حالی که منگ سرم چسبیده بودم بدون توجه به نگاه پر ترحم فک و فامیل از جمع دور شدم.
چشمام پر از اشک شده بود و دیدم تار می کرد.
فقط میدویدم تا از این بی ابرویی فرار کنم.
نامزدی که این همه سال منتظرش بودم حالا با یک زن اومده که میگه اون همسرشه… از این بدتر نمی شد.
قصر آرزو هام روی سرم خراب شد.
رمان دوئیت عاشقانه به قلم نیاز احمدی، به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
نیاز احمدی ساکن شهر تهران و هجده ساله هستن.
در یک خانوادهی پرجمعیت بزرگ شدن و دوئیت عاشقانه، اولین رمانی از ایشون هست که با مخاطبین به اشتراک گذاشتن.
رمان دوئیت عاشقانه – فروشی مجازی