نحوه دانلود رمان دلبر عرب
رمان دلبر عرب به قلم مهری زمانی، داستان زندگی دختری است که یه نامزدی ناموفق داشته و در خانوادهای به شدت مذهبی زندگی میکند.
در آتلیهای مشغول کار میشود و بعد از مدتی، متوجهی علاقهی صاحبکارش امیر علی میشود.
از آنجایی که کمبود احساس دارد، دور از چشم خانوادهاش با او وارد رابطه میشود.
حرف هایش را باور میکند و خام او میشود. تا روزی که به خانهاش میرود و امیر علی به او قرص خواب میدهد تا بتواند عکس های خصوصی از او بگیرد.
درست فردای همون روز عکس ها پخش میشود و رسوایی بزرگی برای اوین و خانوادهی مذهبیاش به بار میآید و میفهمد که امیر علی هویتش جعلی است و فقط برای انتقام نزدیک او شده. انتقام مادرش که بیست سال پیش، پدرش باعث رسوایی مادر امیر علی شده.
رمان در ژانر عاشقانه، انتقامی و بزرگسال نوشته شده؛ نثری زیبا و روایتی قوی دارد.
رمان دلبر عرب به قلم مهری زمانی، روایت دختری از خانوادهای مذهبی است که طبق نقشهی از پیش تعیین شده، مورد انتقام امیر علی قرار میگیرد.
عکس های خصوصیاش در بیهوشی پخش میشود و رسوایی بزرگی به بار میآید که…
نزدیکم شد و دم گوشم گفت:
– حالا باورت شد یا میخوای یه دور دیگه فیلم و برات بذارم؟
عصبی نگاهش کردم و گفتم:
_دیشب چی به خوردم دادی لعنتی؟ تو کی هستی چی ازم میخوای؟
واسه چی از دیشب فیلم گرفتی؟ ها لعنتی؟
خونسرد نگاهم کرد..
از نوع نگاهش و این خونسردیش حالم داشت بهم میخورد.
این همون مردی بود که من ازش خوشم اومده بود؟!
دستاش و داخل جیب شلوارش فرو برد و با ژست خاصی نگاهم کرد.
پر غرور و با ابهت..
_به وقتش میفهمی من کیام خانوم کوچولو، حالا هم پاشو لباس تنت کن میرسونمت خونت.
تا الان فکر کنم بابات حسابی نگران دختر کوچولوش شده اینطور نیست؟
با یادآوری حاج بابا، حال خودم و فراموش کردم.
دستپاچه شدم و وجودم پر شد از استرس.
حالا باید جواب حاج بابا رو چی میدادم؟
چنگی به سرم زدم و از دستم کندم.
خون از رگ دستم جاری شد و حالم و بد کرد.
همیشه دیدن خون حالم و بد میکرد.
صورتم درهم شد و آراج عصبی غرید:
_احمق چیکار میکنی؟
خواست نزدیکم بشه که جیغ کشیدم:
_نزدیکم نشو عوضی، برو بیرون میخوام لباس تن کنم…
دوباره تو لاک خودش فرو رفت.
پوزخندی زد و گفت:
_جلوم لباس بپوش…
سریع
حرصم گرفت و لب بهم فشردم.
حالم بد بود و اینم بیشتر حال بدم و تشدید میکرد.
وقتی دیدم قصد نداره از اتاق خارج بشه بیخیال شدم.
پتو رو کنار زدم و زیر نگاه خیرهش اومدم پایین…
دوباره یاد دیشب افتادم و بغضم گرفت
اشکام آروم از گونهم میچکید..
هنوزم باورم نمیشد انگار هنوز تو شوک بودم.
حس بدی داشتم، یه حس مزخرف…
لباسام پایین تخت افتاده بود..
آروم خم شدم شلوارم و بردارم که حالم بدتر شد…
ولی مجبور بودم!
که یهو دستی جلو اومد و شلوارم و از روی زمین برداشت.
_بذار کمکت کنم.
پوزخندی زدم.
خودش به این حال و روز انداخته بودتم و حالا میخواست کمکم کنه؟
چنگی به شلوارم زدم و از بین دستای کثیفش کشیدم بیرون…
_لازم نکرده، همینکه ازم دور بمونی کافیه.
باز هم همون پوزخند همیشگی نشست کنج لباش و نگاهی بهم انداخت
انگار جزئی از حالت های صورتش باشه..
با تموم دردی که داشتم به سختی لباس هام و تنم کردم.
امیر علی هنوز همونجا ایستاده بود و نگاهم میکرد.
اروم و با قدم های لاکپشتی به سمت در قدم برداشتم.
_کجا؟
جلو در ایستادم و با نفرت نگاهش کردم.
بی توجه به نگاه پر نفرتم، به سمتم اومد و گفت:
_میرسونمت.
نمی خواستم اون من و برسونه برای همین اخمی کردم و گفتم:
_گفتم که لازم نکرده من خودم..
به میون حرفم پرید و گفت:
_ازت اجازه نخواستم راه بیوفت، نمی خوام بین راه غش و ضعف کنی حالت خوب نیست.
حقیقتا حالم اصلا خوب نبود، زیر دلم درد میکرد و سرمم گیج میرفت.
به ناچار قبول کردم من و به خونه برسونه.
همراهش رفتم و تو ماشینش جای گرفتم.
نشست پشت فرمون و نیم نگاهی بهم انداخت
_اگه پدرت پرسید چرا شب و موندی بگو دیروقت بود نشد بیام گوشیمم باطری خالی کرد نشد خبر بدم.
تازه یاد گوشیم افتادم و از کیف بیرون اوردمش.
خاموش بود.
شک نداشتم اینم کار خود مارموزشه.
_اون فیلم و پاک کن.
تو گلو خندید و به رانندگیش ادامه داد.
از اینکه به حرفم توجهی نکرد عصبی شدم.
مشت بی جونی به بازوش زدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_نشنیدی چی گفتم؟ اون فیلم لعنتی و پاک میکنی، دیگه نمی خوام ببینمت.
به سرعت ماشین و کنار جاده زد و برگشت سمتم.
مات نگاهش کردم!
جدی و با اون چشمای به رنگ شبش نگاهم کرد و غرید:
_یبار دیگه صدات و واسه من بالا ببری جوری میزنمت تا یک هفته نتونی از جات بلند بشی فهمیدی؟
اون فیلم هم پاک نمیشه، لازمش دارم.
بخاطر فشار پایینم دستام شده بود یه تکه یخ.
دست لرزونم و بند دستگیره ی در کردم و گفتم:
_میخوای چیکار اون فیلم و لعنتی!
چرا داری اذیتم میکنی آخه!
فکش منقبض شد.
تنش و عقب کشید و دوباره ماشین و به حرکت درآورد.
درکش نمیکردم.
نمی فهمیدم این رفتاراش و
بی حال گفتم:
_امیر علی با توأم، اون فیلم چه بدردت میخوره؟
لطفاً پاکش کن.
نیم نگاهی بهم انداخت و لبخند مرموزی زد.
_بدرد میخوره خوشگله، بدرد میخوره.
رمان دلبر عرب به قلم مهری زمانی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
مهری زمانی هستم بیست و یک سالمه.
مجردم، خیاطی میکنم. از پنج سال پیش به خاطر علاقهی خیلی زیادم نویسندگی شروع کردم ولی پنهانی چون خانوادهام مخالف بودن.
تا الان موفق شدم پنج تا رمان بنویسم.
رمان دلبر عرب – درحال تایپ
رمان مو حنایی – درحال تایپ
رمان عشق مافیای من – فروش مجازی
رمان زن پنهانی خان – درحال تایپ
رمان بانوی نقابدار – فروش مجازی