نحوه دانلود رمان در مسیر شاندیز
در مسیر شاندیز قصهای از زهرا احسان منش، رمانیست عاشقانه و اجتماعی و البته با بعدی خانوادگی. این داستان، داستان عشقیست توام با نفرت، به مرزی به باریکی یک مو. داستانی روان که در دو زمان حال و گذشته روایت میشود. شخصیتپردازی قوی و فضاسازی خوبی دارد و مخاطب را با خودش در کوچه پس کوچههای شاندیز همراه میکند.
قصه، قصه زندگی سحر است که کسی مجبورش کرده است به مالک نزدیک شود و این برای سحر کاری نشدنی است. در این میان پسر سحر متوجه آنچه که میان مالک و سحر است، میشود و داستان وارد پیچشی جدید میشود.
رمان در مسیر شاندیز نوشته زهرا احسان منش در سال ۱۴۰۳ از انتشارات علی و در ۷۹۲ صفحه به چاپ رسیده است.
سحر به تحریک یک مرد یا شاید هم نامرد، ناچار است به مالک که عشق اولش بوده است، نزدیک شود؛ اما به دلایلی این کار را نمیکند. تا اینکه بهخاطر مشکلاتی که برای زمینش واقع در حومۀ مشهد پیش میآید، از سمت شورای آنجا احضار میشود که در آنجا مالک را میبیند، بعد از چند سال با مالک چشمدرچشم میشود و این مقدمهای میشود برای بروز دلخوری او از سحر که چندین سال پیش به عشقشان پشتپا زده و او را رها کرده است.
سحر در حالی تحریک میشود به دیدار مالک که پسر خوشتیپ و خوشچهرهاش یعنی جانان، که دانشجوی بسیار موفقی است، زندگی پرتنشی را پشتسر گذرانده است و جز سحر کسی را ندارد، در همان دیدار اول متوجه نگاه تیز مالک به سحر میشود و کنجکاو میشود به گذشتهی مادر.
از سوی دیگر، هستی، دختر مالک، هر روز برای رمانتیک شدن زندگی پدر و مادرش، یعنی مالک و حمیرا، خوابهای جدید میبیند؛ غافل از چالشی عجیب که در راه این خوابها جا خوش کرده است.
لحظاتی بعد حانان با نگاهی به آیینه بغل فرمان ماشین را می چرخاند.
– بنگاه سید مهدی چه خبره؟
نگاه سحر در فاصله ی کوتاه بین ماشین خود و ماشین جلو تردد می کند اما پایش بی اختیار کمی پدال ترمز را می فشارد حانان برای گرفتن پدال ترمز پا پیش میبرد و همین که متوجه میشود سحر پدال ترمز زیر پای خود را فشرده است منفجر میشود.
– صد بار بهت گفتم من هنرجوی آموزش رانندگی نیستم، خواهش میکنم، التماست میکنم وقتی میشینم پشت فرمون، راه به راه ترمز و کلاج نگیر که عصبی میشم!
سحر بی حرف پایش را از پدالها فاصله میدهد و کمی پشت به حانان می چرخد. نگاه رنجیده اش تا سیسمونی فروشی دو نبش آن سمت خیابان خیز بر می دارد، اما فکرش درگیر آن زمین کذایی است که وسیله ی آزار و کینهورزی محسن شده است؛ و البته آن امتحان ریاضی پیش که بعید می داند نمره ی قبولی اش را بیاورد. امکان ندارد حتی نچ بلند حانان هم زبان او را باز کند. لنگه ی هم هستند؛ کمتر پیش می آید غرورشان را زیر پا بگذارند.
تا رسیدن به بنگاه سید مهدی سکوت سنگینی حاکم اتاقک ماشین است. به محض ترمز گرفتن حانان سحر در را باز میکند و پیاده می شود. پلکهای حانان کلافه فشرده میشود و نفسش از بینی بیرون می جهد.
– صبر کن باهم بریم!
سحر پا تند میکند و حانان بی معطلی دنبالش کشیده می شود. تک پله ی جلوی بنگاه را رد میکنند و پا به داخل آن میگذارند بنگاهی حدود شصت متر که با دو پله به دو قسمت بالا و همکف تقسیم شده است؛ سرامیکهایش از تمیزی برق میزند و سید مهدی تنها در قسمت همکف پشت میز مخصوص زرشکی اش نشسته است و با تلفن صحبت میکند؛ اما با دیدن سحر و جانان سر جا نیم خیز میشود و اشاره میکند آنها بنشینند.
نگاه سحر به چیدمان زرشکی قسمت همکف و چیدمان قهوه ای قسمت بالا کشیده می شود؛ تازگی ها مد شده است انگار هر کس در ناظریه بنگاه دارد، داده است نصف آن را خاک ریزی کرده و اندازه ی یکی دو پله همان نصف را بالا برده اند.
سید مهدی که به آدم پشت خطش میگوید:
– مالک، مشتری دارم، بیا بنگاه صحبت کنیم.
قلب سحر حین نگاه به اطراف برای لحظه ای کوتاه از شنیدن اسم «مالک» فشرده می شود. سید مهدی رو به سحر و جانان با مهمان نوازی تعارف می زند.
– بفرمایید خواهش میکنم.
سحر نگاه لحظه ای اش را از سید مهدی میگیرد و روی نزدیک ترین مبل به خودش مینشیند سید مهدی با مخاطب پشت خطش ادامه می دهد:
– آها رسوندی، دستت درد نکنه، ان شاء الله به سلامتی برگرده… بیا داداشجان، بیا بنگاه باهم صحبت کنیم.
این را میگوید و تماس را قطع میکند. حانان کنار سحر می نشیند. سید مهدی میزش را دور میزند و همان لحظه «سلام» گفتن او و حانان و سحر قاتی میشود. سید مهدی با لبخندی سمت جانان دست دراز میکند. میان دست دادن آنها فکر سحر کشیده میشود به آمدن مالک و ذهنش ناجوانمردانه گریز می زند به خاطره ای دور و شیرین ناگهان لب پایینش از خاطره ای دور می سوزد عرق سردی پشتش مینشیند و با شرمندگی نگاهش را از خانان میگیرد. پلک میزند و نفس میکشد باید خاطرات را بریزد در پستوی ذهنش و برای همیشه رویش قفل بزند. قرار نیست با باز شدن پایش به این خراب شده ذهنش گریز بزند به مالک و…. به مالک و خاطرات تکرار نشدنی او قرار نیست دلش احیا شود و باز کار بدهد دستش. سید مهدی که مقابلش مینشیند بی مقدمه می پرسد:
– باز قضیه چیه سید؟!
سید مهدی از همان لبخندهای آرام بخش همیشگی اش می زند.
– قضیه ای نیست. این بهداشت گیر داده به زمینت، گفتم صدات کنم بیای اینجا اگه فروشنده ای، بفروش. اگه نیستی بساز؛ قال قضیه کنده شه دختر تهرونی.
پوزخند سحر دیدنی می شود؛ اما نه به آن دختر تهرونی که از قدیم سید مهدی گاهی به این اسم خطابش میکرد؛ پوزخندش از هشدار چندباره ی بهداشت به قطعه زمین هشتاد متری حاشیه ی خیابان اصلی ناظریه است؛
خیابانی که تا دل شاندیز کشیده شده و زمینهای ناظریه را قیمتی کرده است.
گوشی اش را روی میز میگذارد و خودش را کمی جلو میکشد.
– من که میدونم کی داره موش میدوونه سید، دست بردارید از ریختن هیزم به آتیش دشمن من. شما شورای این خراب شده ای، مرد خدایی، شما دیگه چرا…
سید با ذکر «لا اله الا الله جمله ی سحر را قطع میکند.
– سحر خانوم باز که تند رفتی بابا… والا… بلا… به جون تک دخترم من بی تقصیرم. از بهداشت بهم زنگ زدن و گفتن مردم و در و همسایه اعتراض کردن. گفتن زمین خالی چند ساله افتاده این گوشه, شده آشغال دونی. هر کس از راه می رسه، کیسه زباله ش رو میندازه اینجا.
سحر با دلخوری به پشتی صندلی تکیه می دهد.
– فقط زمین من خالیه دیگه!
– به زمینهای دیگه هم اعتراض کردن، منتها زمین تو نزدیک جاده ی اصلیه. این جوونا هم گویا اونجا رو کردن محلی واسه….
خون سحر جوش می آید.
– محلی واسه چی سید؟! اینجا کم باغ و ویلا داره، جوونا دست گذاشتن رو زمین هشتاد متری من واسه عیاشی ؟!
سید مهدی با نفسی بلند سرش را پایین می اندازد.
– من مأمورم و معذور سحر خانوم!
حانان بالاخره زبان باز میکند.
– الان پیشنهاد شما اینه که ما زمین رو بفروشیم؟
سید مهدی بی دفاع نگاهش می کند.
– من گفتم یکی از راه هاش.
حانان محکم می گوید:
– من فروشنده م.
سحر با توپ پر نگاهش میکند.
– حانان تو حرف نزن!
نگاه حق به جانب حانان سحر را کلافه تر میکند.
– اگه قرار بود حرف نزنم، چرا من رو آوردی؟!
– یا الله!
نگاه ها سمت در بنگاه کشیده میشود. سحر بی معطلی نگاه می دزدد. قلبش عین ذرت افتاده در روغن داغ به جنب و جوش می افتد و حسی مثل کمبود اکسیژن، ریه هایش را میآزارد. خودش است، مالک. از آخرین باری که به طور اتفاقی دیدش، حدود دو سال میگذرد. هنوز هم میان سرزنشی که به خود روا می دارد، می تواند تاریخ دقیق تمام دیدارهای این چند سال را بگوید.
رمان در مسیر شاندیز از طریق انتشارات علی و تمامی کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه است.
زهرا احسان منش متولد خردادماه 1361 است. او از سال نود فعالیت خود را در زمینهی ادبیات داستانی آغاز کرد. ژانر غالب کاری او عاشقانه اجتماعی است و تاکنون رمانهای زیادی از او به چاپ رسیده است. زهرا احسان منش علاوه بر نویسندگی در ویراستاری هم فعال است. او از سال نودوپنج در زمینهی ویرایش آثار ادبی آموزش دید و شروع به فعالیت کرد. تاکنون او ویراستار بیش از هشتاد اثر تألیفی و ترجمه بوده است. خانم احسانمنش همین طور در برگزاری کلاسهای آموزشی ویراستاری نیز فعالیت دارند و علاقهمندان به درستنویسی میتوانند زیر نظر ایشان آموزش ببینند.
رمان نوش دارو – انتشارات علی
رمان باور های زخمی – انتشارات صدای معاصر
رمان تب یخ – انتشارات صدای معاصر
رمان در حرم یار – انتشارات علی
رمان سایه سار – انتشارات علی
رمان جام سراب – انتشارات آرینا
رمان بال های بسته – انتشارات آرینا
رمان محرم راز – انتشارات پرسمان