نحوه دانلود رمان دخترها همیشه مقصرند
رمان دخترها همیشه مقصرند! روایت محدودیت و مشکلات دخترهاست. دخترهایی که نباید بلند بخندند، دخترهایی که در معرض اذیت هستند. دخترهایی که دغدغههایی کاملا شبیه به هم دارند. داستان از مطلقه بودن زنی میگوید که به واسطهی طلاقش، مورد قضاوت و پچ پچ دیگران قرار میگیرد. رمان روایتهای خواندنیای داشته و بار احساسی و پردازشیِ اجتماعیِ بالایی دارد. نگارش نویسنده، شیوا و روان میباشد و ایشان توانسته به خوبی از پس شخصیت پردازی بربیاید. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 456 صفحه، در سال 1403 از نشر شقایق منتشر شده است.
مامان همیشه می گفت؛ «دختر خوب این کار را می کند.» «دختر خوب آن کار را نمی کند» بابا همیشه می گفت؛ «از خواهرت یاد بگیر! سرش را انداخته پایین و زندگی اش را می کند.» خاله می گفت، عمو می گفت!
آن قدر گفته بودند که فکر می کردم شاید واقعا باید شبیه خواهرم یا دختر عموی بزرگم باشم. بعد از ازدواجم هم آن قدر زیر گوشم خوانده بودند زن خوب این است، زن خوب آن است، زن خوب فلان است، زن خوب بهمان است، آن قدر در و همسایه پچ پچ کرده بودند که باورم شده بود کم گذاشته ام.
باور کرده بودم زن خوب عروسک است، برده است، کم سن و سالش را می گیرند تا به خواست خودشان تربیتش کنند. زن خوب خمیر است، ورز می دهند، بعد بنا به میل شان شکل می دهند. خشک که شد خردش می کنند و می روند سراغ خمیر بعدی!
ولی وقتی دختری جوان به علت کوبیده شدن مکرر سرش به دیوار و زمین روی تخت اورژانس جان داد و با هیچ احیایی به زندگی پردردش برنگشت فهمیدم باورهایم بیمارند، تلقینند، اشتباهند. انگار سر کلاس دختر شناسی خشت اول را کج نهاده بودند و این دیوار کج هر روز و هر لحظه روی روح و جسم یکی از ما فرومی ریخت. فرومی ریزد و می ترسیم این فروریختن نقطه ی پایانی نداشته باشد.
آمار رفت و آمدم به اتاق معاون بیمارستان را کف دست جناب تازه از راه رسیده گذاشته بودند.
کیوان هم بعد از دو سال برگشته و با وجود همسر و فرزند جدید، فیلش یاد هندوستان کرده بود.به گمانش درب پتینهکاری شدهی آن خانهی منفور را فراموش کرده بودم، یا شکم بزرگ محبوبه را که با صندلهای تابهتا پشت کیوان ایستاده بود که بگوید میخ همسر موقت شوهرم، از من که شرعی و رسمی و ثبتی بودم، محکمتر است.
حالا رفت و آمدهای مداوم کیوان هم مزید بر علت شده که آقای تازه از راه رسیده، یقین کند که من آدم مشکل دار کادر بیمارستان هستم.
خودش داشت دست به دست میچرخید، آن وقت من به خاطر شناسنامهی خط خوردهام مشکل داشتم!
«گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد»
و شاید پرده ی آغازین
آمبولانس در دست انداز افتاد و آدم کناری ام پرسید:
– داریم میریم سرخس؟
– بله.
ـ خیلی مونده برسیم؟
ـ نه.
صدای جابه جا شدنش روی صندلی چرم و یک سره ی آمبولانس آمد.
– قسطی شده؟
– چی؟
ـ حرف زدن دیگه. بله، نه، چی؟ قسطی شده بگید ما هم بدونیم بریم تو صف کوپنش وایسیم.
از این که نفسش با هر کلمه به گوشم می نشست خوشم نمی آمد. فاصله ام را بیشتر کردم.
ـ شما نیازی به کوپن ندارید، اضافه هاتون رو بدید بقیه استفاده کنن.
جوابی نداد، ولی قبل از این که خدا را شکر کنم، با نوک کفش های چرمش به کتانی ام زد. پایم را جمع تر کردم.
– خوب زبونت درازه ها! فقط نشون نمی دی. می خوای ادای آدم خوب ها رو در بیاری.
نفس کلافه ای کشیدم که دوباره به پایم زد. من هم پایم را دراز کردم و محکم و حرصی به پایش کوبیدم.
ـ اگه شما آدم راحتی هستی من نیستم!
از وقتی بار سفر از تهران را در اقامتگاه بیمارستان ما زمین گذاشته بود، پرستار و دکتر مؤنثی نمانده بود که با او تیک نزده باشد. آن وقت مادر من با چهار بچه و هفت نوه هنوز بعد از شنیدن اصطلاح «تیک زدن!» چنان به صورتش می کوبید که گونه اش تا فردای آن روز سرخ می ماند.
تقصیر خودم بود که برای بیمارستان درخواست چشم پزشک کرده بودم. چه می دانستم دکتر یوسفی، رئیس بیمارستان، چنین لقمه ای برایم می گیرد. شکایت پزشک تازه رسیده را هم نمی توانستم پیش فرهاد ببرم. کار نادرستی بود. کافی بود به اندازه ی حل مشکلات بچه های این آبادی صبر کنم، بعد او را به خیر و ما را به سلامت.
چند دقیقه ای گذشته بود که تکه کاغذی را بین خودمان و روی چرم تکه شده ی صندلی گذاشت.
ـ نگاش کن، گناه نمی کنی.
چرا به من پیله کرده بود! آدم با حوصله ای به نظر می رسیدم؟ برگه را برداشتم. یک «کوپن» درشت را با دست خطی که از یک پزشک انتظار می رفت، خیلی پررنگ، وسط صفحه نوشته بود.
ـ از کوپن هام بهت قرض دادم، راضی شدی؟ حالا بگو داریم کجا می ریم؟ هفته ی اولی به جای استقبال و آوردن دسته گل انداختیم تو این ماشین و جاده که تکون هاش داره دل و روده م رو هم می آره. خودت هم که روزه ی سکوت گرفتی.
«ببینمت!» مشکوکی همراه با ته خنده گفت و خم شد تا صورتم را بیشتر برانداز کند. چقدر بد که روز سوم رسیدنش بود، اگر یک ماه گذشته بود یا متوجه ی نحوه ی رفتارم می شد یا یک مشت زیر چشمش می کوبیدم تا حداقل متوجه ی رفتار خودش بشود.
رمان دخترها همیشه مقصرند از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مهسا پناهی، ملقب به میم پناه، متولد سال 1374، نویسندهی ایرانی میباشد. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان دخترها همیشه مقصرند! ـ انتشارات شقایق
رمان نمی خواستم یک مقتول باشم ـ در دست چاپ
رمان روی موج اورارتو ـ مجازی
رمان دودو اسکاچی ـ مجازی
رمان عشق دو پهلو ـ مجازی