نحوه دانلود رمان عروس قاتل
رمان عروس قاتل به قلم آوا سلطانی، روایت زندگی دختری نوزده ساله به نام ماهک است که پدر و مادرش در یک تصادف جان خودشان را از دست میدهند و او یتیم میشود.
برای گذراندن زندگی خود، به عنوان خدمتکار وارد عمارت محتشم ها میشود تا آنجا مشغول کار شود.
اما بعد از مدتی، ناخواسته پسر بزرگ آن ها شهرام را از پله هول میدهد و باعث قتل او میشود.
خانوادهی محتشم ها درخواست قصاص دارند، اما پسر کوچک تر آن ها آکام، شرط میگذارد که ماهک با او ازدواج کند و به این شرط رضایت میدهد. اما ماهک نمیداند که هدف او انتقام است و ماهک وارد جهنم میشود. جهنم اکام که برایش بیش از حد زجرآور است.
رمان عروس قاتل به قلم آوا سلطانی روایتی خوب و نثری زیبا دارد.
در ژانر عاشقانه و انتقامی نوشته شده و مناسب برای عزیزانی که به این ژانر علاقه دارند.
تُو بِمان برایَم؛ تُو بِه تَنهایی تمامِ مَنی.
رمان عروس قاتل به قلم اوا سلطانی، داستان دختری است که به عنوان خدمتکار در عمارتی مشغول کار میشود و ناخواسته پسر بزرگ آن ها را به قتل میرساند.
برای گذشت از قصاص مجبور به ازدواج با پسر کوچک آنها اکام میشود و…
حالا دیگه ازش متنفر شده بودم، اون میخواست تنها دارایی منو بگیره اونم اینجوری با تمام بی رحمی و پستی!
نمیدونم چیشد که رنگ نگاهش تغییر کرد و رفت عقب بدون هیچ حرفی لباسشو پوشید و بلند شد دستامو باز کرد و رفت بیرون.
باورم نمیشد، چجوری یهو انقدر رنگ نگاهش تغییر کرد، با بغض و خوشحالی مچ دستمو مالوندم.
خدایا شکرت این تنها چیزی بود که تو ذهنم بود الان فقط خدا به دادم رسید.
با صدای ثریا سریع به خودم اومدم و رفتم بیرون:
– بله
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
– الان مهمون آقا میاد
آقا گفت لازم نیست کار کنی برو تو اتاقت و تا فردا صب بیرون هم نیا
فهمیدی؟
اگر بیای بیرون آقا قاطی میکنه حواست باشه
تند سرمو تکون دادم و رفتم تو اتاقم چند دقیقه بعد برام سینی ای آورد.
با دیدن غذاها آب دهنمو قورت دادم و بعد رفتنش تند تند شروع کردم به خوردن که یهو در باز شد.
با دیدن آکام و شنیدن اون صدای عصبی و جدیش تو خودم جمع شدم، یه لحظه حس کردم دزدی کرده بودم.
آروم لب زدم:
– بخدا هیچی ثریا برام غذا آورد.
نگاه بدی بهم کرد و اومد جلو سینی رو گرفت کوبوند تو دیوار با ترس جیغ خفه ای کشیدم که گفت:
– اون غلط کرد باتو
بهت خوبی کردم پرونشو تو لیاقت خوردن اون غذاهارو نداری.
پوزخندی زد به زمین اشاره کرد و ادامه داد:
– البته الان چرا میتونی از رو زمین جمع کنی بخوری.
بهت زده بهش خیره شدم که رفت بیرون.
هرچی خورده بودم کوفتم شد؛ تاحالا انقدر حس حقارت نکرده بودم.
با بغض به تخت تکیه دادم و خودمو بغل کردم، با شنیدن صدای در و پشت بندی صدای یه دختره که با عشوه حرف میزد گوشامو تیز کردم.
آکام بهش گفت خوش اومدی عزیزم!
حتما این همون زن اکامه، بیخیال شونه ای بالا انداختم و به بدبختی خودم فکر کردم.
از حرفای ثریا معلوم بود زن آکام پولداره!
شاید اگه منم تو یه خانواده خوب بزرگ میشدم وضعم به اینجا نمیرسید.
با صدای قار قور شکمم دستمو روش گذاشتم، حق داشت هیچی نخورده بودم همش چند قاشق خوردم که آکام اومد و کوفتم کرد.
از اتاق بیرون نباید میرفتم و خیلی گشنم بود؛ با تردید خودمو جلو کشیدم و به زمین خیره شدم.
غذاها هنوز رو زمین ریخته بود رو پارکتا، وسوسه شده بودم برم به سمتش که به خودم نهیب زدم، خودتو از این بیشتر خار نکن بمیری بهتر از خوردن اوناس!
خودمو با این حرفا قانع کردم و عقب کشیدم تو اتاق هیچی نبود و حوصلم سررفته بود از زمانی که اون زن اومده بود ۵ ساعت گذشته بود و حالا ساعت ۱ شب بود.
با دسشویی گرفتم پوفی کشیدم و بلند شدم، دیگه اینو نمیتونستم تحمل کنم؛ از اونجایی ک صدایی بر مبنای رفتن اون زن نیومد پس حتما الان پیش آکام خوابیده بود.
نفس عمیقی کشیدم و درو آروم باز کردم، یواش اومدم بیرون و درو آروم بستم که اگه کسی اومد متوجه نبودم نشه!
با گیجی به اطراف یه نگاه انداختم تاریک بود و جز ی هالوژن چراغ دیگه ای روشن نبود و مهم تر از اون من نمیدونستم دستشویی کجاست.
به خودم فوش دادم و به اطراف نگاهی انداختم، همینجوری الکی از یه سمتی شروع کردم به گشتن ولی در همه اتاقا بسته بود.
دیگه کم کم داشت گریم میگرفت نمیدونستم چیکار کنم، با استرس دونه دونه در اتاقارو آروم باز کردم و وقتی دستشویی نبود درشو میبستم.
۴ تا اتاقو تا حالا باز کرده بودم به خودم گفتم این آخری رو باز میکنم اگ نبود میرم تو اتاقم تهش یه کاری میکنم.
در آخری رو آروم باز کردم که با یکی چشم تو چشم شدم، این آکام نبود ولی پس کی بود؟
یه ثانیه هم نگذشت که با صدای جیغش ترسیده به عقب رفتم:
– آکام این دیگه کیه؟
با تعجب به زن خیره شدم اینن این زن آکام بود و این ینی بدبخت شدم.
آکام با خشم بهم خیره شد بود که با تته پته گفتم:
– بخدا دستشویی داشتم نمیدونستم کجاس
دختره نگاه بدی بهم انداخت انگار که اشغال دیده باشه گفت:
– آکام گفتم این کیه؟
آکام چشماشو کلافه بست و نفس عمیقی کشید و گفت:
– زن صیغه ایمه
هم من هم اون زن با تعجب به آکام خیره شدیم، توقع هر حرفی رو داشتم جز این اون گفت زنشم!
زن شروع کرد به کولی بازی درآوردن و من از ترس نگاه عصبیه آکام عقب رفتم انقد عقب رفتم که به در اتاقم خوردم و وایسادم.
آکام بی توجه به جیغ جیغ کردنای اون دختر به سمت من اومد، وقتی دختره با عصبانیت اکامو صدا زد آکام یهو برگشت که اون دختر هم ترسید:
– خفه شو آرزو زود از جلو چشام گمشو برو
دختره یهو بغض کرد و گفت:
– آکام با من اینجوری رفتار میکنی؟
– از این بدتر باید رفتار کنم عین ی سگ اشغال پرتت کنم بیرون برو پی هر ه بازیات.
و بعد رفت تو اتاق یه کیف آورد و دست دختره رو گرفت به سمت در کشوندش درو باز کرد کیف و اون دخترو پرت کرد و درو بست.
با ترس در اتاقو باز کردم و آروم رفتم تو همینکه خواستم درو ببندم پاشو لای در گذاشت…
اومد تو؛ از ترس سکسکه ام گرفته بود.
انقد عقب رفتم که به کمد خوردم، با خونسردی به سمتم قدم برمیداشت:
– نلرز خوشگلم وقتی که از اتاق پاتو گذاشتی بیرون وزیر قوانین و حرف من زدی باید به فکر اینجا میبودی.
با ترس تیکه تیکه لب زدم:
– دس.. دست شویی دا… داشتم.
بخدا نمیتونستم تحمل کنم دستشویی رو هم بلد نبودم چند روزه دستشویی نرفتم.
بی حرف یه قدم دیگه به سمتم برداشتم که کامل به کمد چسبیدم دستامو قاب صورتم کردم تا نبینم چیکار میخواد بکنه.
– برو دستشویی
با تعجب دستامو از جلو صورتم برداشتم:
– واقعا؟کج.. کجا..س؟
کوتاه جواب داد:
– بغل همین اتاق
خاک تو سری به خودم گفتم و پاتند کردم به سمت دستشویی و سریع خودمو انداختم توش درو بستم.
بعد چنددقیقه که کارم تموم شد دستامو شستم، میخواستم برم بیرون ولی جرات نداشتم!
با صدای داد اکام تکون ریزی خوردم و درو باز کردم به سمت اتاق رفتم.
آکام رو تخت نشسته بود، نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
– در اتاقو ببند و قفل کن و کلیدو بده!
این جمله رو در عرض ۳ ثانیه گفته بود، از ترس اینکه باز دعوا نکنه سریع کاری که گفت و انجام دادم و کلیدو سریع گذاشتم رو تخت و عقب رفتم.
پوزخندی زد و با لذت به سکته کردن من خیره شد و لب زد؛
– دیگه ولت نمیکنم کوچولو
بهتره بدون زور خودت حرفمو گوش بدی
با استرس لب زدم:
– چی.چی؟
شوکه شده نگاهش کردم که با داد حرفشو تکرار کرد:
– نزار من پاشم که بد میشه برات!
رمان عروس قاتل به قلم آوا سلطانی را به صورت فایل مجازی فروشی، از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید تهیه کنید.
آوا سلطانی، نویسنده و رمان نویس، بیست و شش ساله و ساکن شمال هستن. متاهل و مادر یک فرزند چهار ساله. خانه دار هستن، نویسندگی رو از سال 97 شروع کردن و سه رمان تکمیل شده دارن.
رمان عروس قاتل – فروش مجازی
رمان الهه هوس – فروش مجازی
رمان تقاص قضاوت – فروش مجازی