دانلود رمان خانه خدا سنگ است از فاطمه طریقت
دانلود رمان خانه خدا سنگ است از فاطمه طریقت موضوع اصلی رمان خانه خدا سنگ است : بر اساس زندگی واقعی یکی از سلبریتی های کشور که مباحث عاشقانه و مطالبی که دغدغه من بود رو به این موضوع گنجوندم. و تمامی تجربیات دیگر هم از زندگی واقعی و مصاحبه هایی هست که انجام دادم.   مقداری از متن رمان خانه خدا سنگ است : يک ...

دانلود رمان خانه خدا سنگ است از فاطمه طریقت

موضوع اصلی رمان خانه خدا سنگ است :

بر اساس زندگی واقعی یکی از سلبریتی های کشور که مباحث عاشقانه و مطالبی که دغدغه من بود رو به این موضوع گنجوندم.
و تمامی تجربیات دیگر هم از زندگی واقعی و مصاحبه هایی هست که انجام دادم.

 

مقداری از متن رمان خانه خدا سنگ است :

یک دو سه… نفس عمیق

یک دو سه… نفس عمیق

همونطور که منظم درجا میزدم سری برای پیرزنِ مهربونی که هر روز این ساعت قدم زنان تا کنار پارک باستان شناسی هیلی میومد، تکون دادم.

هوا هنوز گرگ و میش بود…

من مجبورم این ساعت از خواب و استراحت بزنم تو دیگه چرا از تخت خواب گرم و نرم دل کَندی؟

ظاهرِ عباپوش و شیکِ این پیرزن برای اولین بار من رو انگشت به دهان کرد… چشمان درشت و سورمه کشیده شده اش، حتی منِ سر به زیر رو هم خیره به خودش میکرد… باید یه عکس ازش بگیرم و واسه مامان بفرستم. چشماش با سورمۀ عربی قطعاً زیبا میشه…

باد سردی وزید… لرز به تنم نشست، هوا این وقت سال، اونم این ساعت از صبح، سرد و خشکه… نگاهی به بازوهای لختم که از تیشرت آستین حلقه ای بیرون بود، انداختم… دون دون شده بودن…

به ساختمان محل اقامتم رسیدم… دیگه نفسم بالا نمیومد… امروز بیشتر از روزهای قبل از عضلاتم کار کشیدم… شاید به خاطر بی قراری دیشب بود…

وارد آسانسور که شدم گوشیم زنگ خورد…

اسحاق بود…

نگاهی به ساعت انداختم…. 6:35 دقیقه صبح…

این پسر دیگه بدتر از من از خواب فراریه… دکمه هدفون رو زدم.

– تو خواب و خوراک نداری پسر؟

– اوغور بخیر پسر جان… نفس نفس میزنی… اگه خدا بخواد در حال کارای خاک بر سری هستی؟

نگاهی به فضای بیرون از آسانسور شیشه ای انداختم… روزی که با باشگاه العین قرارداد بستم، فکر میکردم وارد یه شهر بی آب و علف شدم؛ اما اینجا واقعاً شهر زیبایی بود، مثل اسمش به زیبای چشم های زن عرب.

همونطور که غرق زیبایی شهر بودم، جواب اسحاق رو دادم…

– اگه یکم شرف و حیا داشته باشی بد نیست… والله که راه دوری نمیره…

بلند خندید…

– باور کن من این همه سفت و سخت بودن تو رو نمیفهمم… بابا شل کن یکم…

– واسه اینکه نفهمی… اگه میخوای فک بزنی من هم خسته هستم و هم گرسنه… خدافظ

– نه … نه … قطع نکن کُهزاد باهات کار دارم

– بنال…

آسانسور توی طبقه 13 موند و درش باز شد…. مردی با دشداشه و لباس سفید عربی داخل اومد…

کیف مشکی سامسونتی هم دستش بود… چند دفعه ای دیده بودمش… مرد مهربون و خون گرمی بود… مثل همه عرب ها… و مثل همیشه با لبخندی بر لب زودتر از من سلام داد…

– سلامٌ علیکم… صباح الخیر

– و علیکمُ السّلام… شُکراً

– با کی حرف میزنی کُهزاد؟

– با همسایه ام… حرفت رو بزن…

– پَ اونم مثل تو عین مرغ، کلّه سحر بیدار شده…

– خودت واسه چی بیداری؟

پلید خندید و گفت:

– من شب کاری داشتم…

با صدای زیری غریدم…

– بی شرف… دست بردار ازین کارا…

بیخیال خندید…

– من از نعمت های خدا استفاده میکنم آقاااا…

– بگو سوء استفاده….

– بیخی بابا…

آسانسور چند طبقه بالاتر ایستاد و مرد عرب با لبخند و سر تکان دادن بیرون رفت… اگر آدم فضولی بودم حتماً از کار این مرد سر درآورده بودم که چرا از همسرش جدا زندگی میکنه در حالیکه مدام با هم هستن.

– کجا رفتی کُهزاد؟

– اسحاق باور کن خسته ام… دیشب نخوابیدم و حوصله شرّ و ور های تو درباره شب کاریات هم ندارم…

– خب حالا… شوخی هم سرش نمیشه… این دختره باز زنگ زد…

به نشونه نفهمیدن اخم کردم…

– کدوم دختره؟

طبقه 30 … آسانسور ایستاد… رمز در آپارتمان رو زدم و رفتم داخل… به شدت وسواسی هستم… کفش های اسپورتم رو با صندل های انگشتیم عوض کردم و وارد اتاقم شدم…

اسحاق حرفش رو ادامه داد…

– همین یارو خبرنگاره… ول کن نیست کُهزاد… بذار یه دفعه باهات مصاحبه کنه و قال قضیه رو بکنه…

لبه تخت نشستم… امروز واقعاً خسته بودم… چشمام رو محکم انگشت کشیدم…

– یه جوری دست به سرش کن اسحاق… میدونی که اهل این چیزا نیستم

– دختر سه پیچ شده… هر چی میگم آقای امیری نمیخوان مصاحبه کنن، حرف حالیش نیست….

– من نمیدونم… تو اگه مدیر برنامه منی، پس خودت ردش کن بره…

پوف کلافه ای کشید…

– باورت میشه دیشب تا ساعت 1 که برسم خونه پشت در آپارتمانم نشسته بود؟

تک خنده ای زدم…

– شوخی میکنی…

– نه جان اسحاق… اصلاً گُرخیدم وقتی دیدمش… بهش گفتم تو ننه بابا نداری، که نذارن این وقت شب از خونه بیرون باشی؟

– خب

– میگه من اختیارم چسبیدم به بغل خودم

– ایول… همین دختره حریفته…

– کُهزاد… قُرون (قسم لُری؛ به معنای به قرآن قسم) دیوونم کرده… جان من بیا و رضایت بده… بس همه جا پشت سرم پلاسه همه دوست دخترام دارن بهم شک میکنن…

– خب مسلماً هممممه دوست دخترهات حق دارن بهت شک کنن… چون به یکی دوتا بسنده نمیکنی…

مرتیکه با صدای بلند خندید…

– بله رو بده، حنا خانم رو بفرستم دست بوس…

 

 

مطالب مرتبط:

دانلود رمان تو از کجا پیدات شد از فاطمه طریقت

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2757
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!