دانلود رمان به سیاهی سرمه ی چشمانت از سعیده براز
سرگذشت دختری که فراموشی گرفته.
مقداری از متن رمان به سیاهی سرمه چشمانت :
ساعت دو شب است و من خواب ندارم. مدام فکر های آزار دهنده در ذهنم جولان می دهند.
نت گوشی ام را روشن می کنم تا کمی در فضای مجازی بچرخم بلکه خوابم بگیرد. چند دقیقه ای از روشن شدن نتم بیشتر نگذشته است که هامین پیام می دهد.
ـ من خوابم نمیاد.
دلم می خواست از آن استیکر هایی که طاهره برایم می فرستاد، برایش بفرستم و بنویسم به من چه؟
ـ منم خوابم نمیاد.
چند ثانیه ای طول می کشد تا جواب دهد، انگار در حال فکر کردن است و نمی داند پیامش را بفرستد یا نه.
ـ بیا پیشم.
با همین دو کلمه ای که فرستاد، دل ضعفه گرفتم، محکم چشمانم را بستم و لبم را گاز گرفتم تا جلوی این احساس ممنوعه را بگیرم اما موفق نبودم.
مشت آرامی به قلبم می زنم و با حرص می گویم:
ـ چه مرگته تو لامصب، واسه چی این قدر بی قراری می کنی؟ تا وقتی این حافظه لعنتی برنگشته تو حق بی قراری کردن نداری.
کمی که آرام تر شدم در جوابش نوشتم.
ـ نمی تونم.
سریع گوشی را کلا خاموش می کنم تا پیام دیگری از سمت هامین نیاید و من درمانده و عاجز را بین دوراهی عقل و دلم قرار ندهد.
ـ اووووف، اوووووف. مثلا اومدم با گوشی خودمو سرگرم کنم تا کمتر فکر و خیال کنم، بدتر اعصابم خط خطی شد.
به سقف خیره شده ام و به هامین و ابراز احساسات یهویی اش فکر می کنم که در اتاق به آرامی باز می شود.
با دیدن هامین روی ویلچر که در چهرچوب در قرار گرفته بود، سریع از جایم بلند می شوم و به دنبال پیراهنم می گردم تا روی تابی که پوشیده ام بر تن کنم اما متاسفانه نمی توانم پیدایش کنم و هامین جلوتر می آید، با نور چراغ گوشی اش کامل می تواند من و ضعیتی که در آن قرار گرفته ام را ببیند اما من نمی توانم حالت چهره اش را ببینم و هم چنان به دنبال پیراهنی می گردم تا روی تاپ بپوشم که هامین می گوید:
ـ کنار بالشت چیکاست.
با راهنمایی هامین بالاخره پیراهنی روی تاپم می پوشم.
ـ کاری داشتی؟
ـ جواب بیا پیشم، نمی تونم و بعدشم خاموش کردن گوشیته؟
ـ من، آخه…..
نمی گذارد حرف بزنم و هم چنان طلبکارانه حرف می زند.
ـ شاید کمک لازم داشتم، شاید یه اتفاقی افتاده بود، شاید نفسم گرفت.
آن قدر شاکی است که برای آرام شدنش و بالاتر نرفتن صدایش می گویم:
ـ ببخشید من یه چیز دیگه برداشت کردم، اشتباه از من بود، کارت چی بود؟
هامین کمی آرام می گیرد و خودش از روی ویلچر به آرامی پایین می آید و کشان کشان در حالی که به سمتم می آید، می گوید:
ـ الان دیگه مهم نیست، خودم انجامش دادم.
با تعجب نگاهش می کنم، انگار برداشت من از همان اول درست بود و هامین هیچ کاری نداشت.
ـ خب الان چرا داری میای پیش من؟
ـ به عنوان تنبیه امشبو بغلم می خوابی تا وقتی میگم بیا پیشم، تلفنتو خاموش نکنی.
مطالب مرتبط:
دانلود رمان اولویت اول از سعیده براز
دانلود رمان سرمه چشمان هامین از سعیده براز
دانلود رمان به ژرفی اندوهت از سعیده براز