رمان قلمرو سرگردانی از الف_صاد یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان رئال|رمان روانشناسی|رمان عاشقانه می باشد که سال 1399 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
کنار ماشینش که رسیدیم؛ من سبک بال و راحت و او کمی درهم و گرفته، من کودک درونم هوس شیطنت و بازیگوشی و حتی لی لی کردن داشت و او در قالب آقای دکتری در جلسهای رسمی فرو رفته بود.
“خب من برم دیگه! مرسی بابت چای. فکر کنم دیگه نتونیم همدیگه رو ببینیم.”
عصبی ابروش را بالا انداخت.
“چرا اونوقت؟”
بیخیال شانه به عقب تکاندم و بیتفاوت گفتم:
“خب دیگه کلاس ندارم. فرجه و بعد هم امتحانات! رفت تا اول مهر……”
“چقدرم که اذیت میشی شما از ندیدنم.”
دستانم را به دو طرف باز کردم و یادآور شدم.
“من از اول بهت گفتم غیر از دانشگاه جایی نمیتونم بیام! نگفتم؟ طعنه زدن نداره.”
«خداحافظ» سریعی گفتم و قدم برداشتم که بازوم را گرفت و از بین دندانهای بهم فشردهاش گفت:
“وایسا ببینم! یه سؤال بپرسم؟”
ایستادم و با حرکت دستم اشاره کردم که بپرسد.
“تو…..تو همهی اون چیزایی که گفتی رو……مطمئن هستی؟ یعنی …..کم و زیاد نمیشن یا تخفیف بدی؟”
ابروهام بالا پریدند و چشمانم به غایت درشت شدند.
“مگه اومدی خرید که تخفیف میخوای؟ فرزین اینایی که گفتم خواستههایی بودن که نظر خانوادمه و بعضی هم خودم. وقتی گفتی میخوای به پدرت بگی با بابام حرف بزنن، خب باید از خواستههای من و خانوادهم باخبر باشی.”
دستش که بند بازوم بود افتاد و دست دیگرش موهاش را بهم ریخت.
“کاری نداری! دیگه برم؟”
«خداحافظ » را ضعیف و بیجان ادا کرد. دو قدم عقب عقب و بعد هم چرخیدم و رفتم. بعد از آن اضطراب و به دنبالش آسودگی، حال دچار وارفتگی شده بودم. انگار ته قلبم امید داشتم که برخوردش متفاوت و دلخواه من باشد.