رمان دیزالو
رمان دیزالو از آندرومدا یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان درام|رمان رئال|رمان عاشقانه می باشد که سال 1396 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است. مقداری از متن رمان: می زد…. فقط می زد… فقط مامان را می زد. محمد را می دیدم که بابا را عقب می کشد… چشمانم تار بود؛ هاله ای از اهورا را می دیدم که ...

رمان دیزالو از آندرومدا یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان درام|رمان رئال|رمان عاشقانه می باشد که سال 1396 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.

مقداری از متن رمان:

می زد…. فقط می زد… فقط مامان را می زد.
محمد را می دیدم که بابا را عقب می کشد… چشمانم تار بود؛ هاله ای از اهورا را می دیدم که بی رمق در قسمتی دیگر از موکت نشسته بود.
در باز بود… همه می فهمیدند…
کمک محمد، بابا را هل دادم و مامان را پشت دستانم پناه دادم؛ بابا باز غرید؛ از دستان محمد جهید و می دیدم که چگونه می لرزد؛ ترسیدم… مامان را عقب هل می دادم تا بیشتر در کنج دیوار فرو برود تا بیشتر بتوانم احاطه اش کنم تا کمتر کتک بخورد. بابا باز تاخت؛ هیچ وقت اینطور ندیده بودمش و حالا آنقدر قدرت داشت که مرا به سمتی پرت کند؛ افتادم و دستم بود یا پایم که طعمه شیشه ها شد را نمی دانم ولی می دانم صدای جدیدی که می شنیدم دیگر صدای ضرب دست سیلی مانند نبود؛ صدای مشت بود… صدای مشت بود و دیگر صدای مامان نبود.
روی خرده شیشه ها چهار دست و پا دویدم! چهار دست و پا دویدم؛ کلمه هایی می شنیدم که رمقم را می بلعیدند اما هنوز آنقدر ماهورا بودم که چنگ بزنم به صورت بابا و جیغ بکشم:
– “ولش کن!”
دیگر صورت مامان غرق خون بود؛ ترسیده بودم؛ محمد توانست خیلی بیشتر عقب بکشدش. بابا عربده زد:
– “لجننن! بی همه چیز! این همه واق واق کردی، چند ساااال واق واق کردی و من بی کله فکر می کردم برا پولههه. همه چی تو مغزم بود الا این! هرزه! هرزه! هرزه!”
می لرزیدم و می لرزیدم و با هر “هرزه” ای که می گفت می لرزیدم. مخاطب بابا این بار من بودم… مخاطب فریادهایش:
– “تو چی میگی این وسط توله سگ؟ تو حتما می دونستی که با یه الدنگ عوضی می خوابه که اینطوری داری طرفشو می گیری دیگه.”
مامان نالید… بابا ادامه داد:
– “اسمش افشینه. اسمش افشینه.”
فرو ریختم. مردم. نفسم رفت. قلبم دیگر نزد. چشم هایم سیاهی می رفتند… سفیدی می رفتند… به تاری می رفتند و همه چیز غرق هیاهو دور سرم می چرخید. بابا مثل ببری گرسنه در دست های محمد تقلا می کرد. زیر چشم مامان پف وحشتناکی کرده بود؛ با آن چشم های ریز شده غرق اشک تماشایم می کرد. زیر چشم من هم شاید پف کرده بود که هی نمی دیدم و می دیدم. نالیدم… همزمان با هق هق بی اشک مامان که فقط تنش را که روی زمین، بی جان و خونی بود می دیدم نالیدم… نالیدم؛ پشت لبم تر بود؟ پشت لبم تر بود. مامان چشم هایش بسته می شد… لبم تر می شد. چقدر بد مزه بود… چقدر بد مزه بود… یک چیزی می چکید روی روسری ام… روسری ام نو بود. خاکستری ملایمش را دوست داشتم و با پیراهن محمد ست کرده بودم.
لب هایم می جنبید، معده ام می جوشید و بینی ام خون می غلید! باز می چرخید… باز دیوار ها به سمتم می آمدند… مایعی ترش گلویم را درید و از دهانم جهید؛ روی شیشه ها… کنار تن بی جان مامان… مامان روسری سرش نبود؛ تیشرتش را بابا پاره کرده بود؛ کاش می رفتند… کاش همسایه ها می رفتند… کاش می رفتیم… کاش من و محمد می رفتیم… کاش می مردم… کاش من می مردم… آرام آرام چشمم بسته می شد و دست بردم تا به چیزی پناه ببرم؛ دیگر نه خون غلید و نه معده ام و نه چشم های مامان و نه صدای بابا… فقط من بودم… من بودم… من بودم که زمین خوردم یا زمین بود که مرا؟ زمین بود که مرا خورد… زمین بود…
سرم به جایی خورده بود. پشت کمرم می سوخت و انگار همه چیز داشت ساکت می شد… چشم هایم بسته شده بود و من فقط عربده می شنیدم و این بار متعلق به بابا ابی نبود… دست هایی محکم تکانم می دادند و پشت بندش یکی “ماهورا” را با وحشت فریاد می کشید…. محمد بود؛ محمد بود مطمئنم محمد بود.
از زمین کنده شدم… روی دست های کسی معلق بودم… هیاهو آرام و آرام تر می شد و از یک جایی به بعد فقط صدای برخورد کفشش با زمین را می شنیدم و صدای نفس نفس لرزانی که می گفت:
– “ماهورا…”
هی می گفت:
– “ماهورا…”
ترسیده بود… خیلی ترسیده بود… مثل من… مثل مامان…

رمان دیزالو از آندرومدا در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است و برای دانلود رمان باید اپلیکیشن رمان کلوب را از طریق لینک زیر نصب فرمایید

رمان دیزالو

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2719
لینک کوتاه:
مطالب مرتبط
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!