رمان دل ریخته از بهار سلطانی یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان اجتماعی|رمان عاشقانه می باشد که سال 1399 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
_ واساااا ببینم… نکنه یادت رفته چه گُهی بودی!؟
احساس حقارت، بازهم به جانم افتاد. قطره اشکی رویِ گونه ام لغزید، بلافاصله با پشت دست پاکش کردم.
مرا نزدیک خودش کرد، مماس خود، هر دو بازویم را محکم و سفت گرفت.
_ یه روزی بهت گفتم پس مانده هایِ آشغالا رو نمی خوام…گفتم یا نگفتم؟؟؟
چشمان یخ کرده ام را به او دوختم، خشک و بی جان درست مثل مرده ای متحرک، پر از حس شوربختی بود. بازهم تویِ صورتم داد کشید:
– گفتم یا نگفتم؟؟
آب دهنم مانندِ جرعه ای زهر بود، آرام آن زهرِ تلخ را فرو دادم و با تکان دادنِ سر، کلامش را تایید کردم. از تایید سخنش توسط من، کمی آرام گرفت و اسب سرکشِ وجودش را رام کرد.
_ الانم می گم فقط یه سگِ ولگرده که دنبال پس مانده هاس؛ می دونی که منظورمو!
آب دماغم را گرفتم و دستی رویِ گلویِ بغض کرده و آتشینم کشیدم و نالیدم.
_ تو باعث و بانی همه اتفاقات گندِ زندگیم بودی.
درست همانند اسبی وحشی، رهایم کرد؛ از جا پرید و غرّش کرد.
_ نکنه من اومدم و ازت خواش کردم هر شب هرشب از پارتی که برمی گردی بری بغل هر کس و ناکسی… یا اینکه من مجبورت کردم که با شیوا جون لاس بزنی؟!…نه دلبرم، نقل این حرفا نیست! بند ناف تو رو با بی حیایی و هرزگی بستن…تقصیر تو نیست، مقصر کسایِ دیگه ان که ژنتیکت اینقدر بی حیاس!
***
میدونی تحقیر کردن خیلی آرومم میکنه! گاهی دلم میخواد با این دو دستم خفهات کنم. گاهیم اونقدر دلتنگت میشم دوست دارم فقط بشینم و نگات کنم.
***
فک نکن چون من خودم خشک و بیمنطقم، زن مغرور و بیزبون دوست دارم!
***
بعد از هر رابطه، احساس یه کالای مصرفی رو داشتم..چون عاشق اونا نبودم، چون هیچوقت طعم عشقو نچشیده بودم. من با تو و در کنار تو خوشبختم، چون عاشقتم، چون وقتی کنارتم دیگه حس بیارزش بودن و اون کالای مصرفی رو ندارم…حتی اگه باز پَسَم بزنی…