رمان ازدواج توتیا از نیلوفر قائمی فر یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان اجتماعی|رمان تراژدی|رمان خانوادگی|رمان درام|رمان رئال|رمان عاشقانه|رمان فرهنگی می باشد که سال 1395 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
تلفنو گذاشتم و لبمو گزیدم. تارا زد رو پاش و ادای حرکت عزادارا رو در آورد (حرکت پی در پی از راست به چپ) و گفت:
– واویلا.
– بی حیای بی چشم و رو چطوری روش شد؟
تارا نگاهی به من انداخت. به تارا نگاه کردم و هر دو، دو مرتبه لب گزیدیم و زدیم به گونه امونو با هم گفتیم: یییه اون خواستگاری کرده!
بعد با هم جیغ کوتاهی زدیم. با حرص گفتم: می رم می کشمش.
تارا با ناله و زاری گفت: الهی واسه بابای جوون مرگم بمیرم.
مامان در حالی که صدامون می کرد به طرف ما اومد و در رو باز کرد و گفت:
– توتیا، تارا.. بیاین شام بخورین.
در که کامل باز شد اولین چیزی که مد نظر آدم می اومد اون شکم بزرگ و براومده ی مامان بود، بعد پیرهن حاملگی بلند و سیاهش که نماد عزاش بود.
یه زانومو توی بغلم گرفتم و گفتم: آب که از سر بالا بره رسوایی هم به بار می یاره.
مامان یکه خورده گفت: چی شده؟!
تارا چشم و ابرویی واسم اومد و بعد لبخندی تصنعی زد و گفت: هیچی مامان جان.
مامان- توتیا منظورت چیه؟!
– مامان رفته بودی پیش آقا محسن؟
مامان با تعجب گفت: آره چطور مگه؟
زدم پشت دستم و گفتم: بسوزه زبونی که به تمسخر بلند می شه. توی این هیجده سال عمرم ندیدم کسی، کسی رو به باد تمسخر نگیره و خودش گرفتار نشه. از قدیم می گفتن نکبتی که پشتِ درِ خوشبختیه در به دره، راسته به خدا..
مامان نشست رو صندلی و لبشو از سنگینیِ وزنش گزید و گفت:
– منظورت چیه توتیا؟ تو چرا باز افتادی به کنایه گویی؟!
تارا چشماشو گرد کرد یعنی ” چیزی نگو”
مامان- پاشو لباس بپوش. یه کاسه آش واسه داییت گذاشتم، ببر دمِ خونه اش دم غروبی اومده بود اینجا، بوی آش رنگ و روشو عوض کرده بود.. راستی آقا محسن طوری شده؟!!
– چشم چرونی کرده.
مامان با تعجب گفت: چشم به کی؟
– به ناموس جعفر آقا. (پدرم)
مامان زد به گونه اش و گفت:
– خاک به سرم به کدومتون نگاه بد کرده؟! به تو توتیا؟ یا تو تارا؟!!
– به شما نرگس خانم.
مامان لب گزید و گفت: خاک بر سر من. چی می گی؟ زبونتو گاز بگیر. استغفرلله.. ” دست های سفید تپل ـشو گزید و ادامه داد” لعنت خدا به شیطون، توتیا چی می گی؟!
– گفتم اگر مهربون شده لابد دلش گیره. محبت به عروس آینده اشونه. ” به تارا اشاره کردم و بعد گفتم” نه؟ گیرِ منه. سینه سوخته ی داغ بابام. نه دیگه گیر ننه ام.
مامان چشم هاشو گرد کرد و لب گزید و به دو طرف ـش اوف گفت و جواب داد:
– توتیا! چرند نگو، این حرفا شوخیشم شگون نداره.
با عصبانیت گفتم: مگه دیوونه ام که شریک بیست و هفت ساله ی بابامو به ننه ی حامله ی سی و هفت ساله ـم بچسبونم واسه ی خنده؟
مامان- یا فاطمه الزهرا(س) از کجا شنفتی (شنیدی)؟
– دایی رسول که دم غروبی اومده اینجا از بوی آش رنگ و رو نمی پروند. از بوی گندِ دسته گل آقا محسن بلور چی شریک آقام، بابام، رنگ عوض می کرد. رگ غیرتش بود که خون تو رگهاشو منقبض می کرد.