دانلود رمان عروس عمارت 1 از فاطمه اشکو
راجع به دختری که برای آزادی پدرش مجبور به ازدواج با مردی میشه که هیچ علاقه ای به اون نداره. یه دختر ساده و درسخون به نام مونا تو تب عشق پسری به نام ساسان می سوزه که عموی اون پسر، مردی به نام روزبه ست که عاشقانه مونا رو می خواد و از دور کنترلش می کنه ولی نمی دونه که برادرزاده اش درگیر عشق موناست، پدر مونا با منشی روزبه تصادف میکنه و اون دختر می میره، حالا روزبه در ازای ازادی پدر مونا، ازدواج با اون رو می خواد، ازدواجی که مونا رو عروس عمارتش می کنه و…
مقداری از متن رمان عروس عمارت 1 :
چه می گویند، چوب خط؟!
چوب خط هرزه کاری یک مرد تا جاییست که یک زن برایش جان بدهد اما…
امان از روزی که جانی برای زن نمانده باشد.
آنوقت نه مرد برایش مهم است و جان! می رود و غیب می شود.
هدف شما از نوشتن این رمان :
گذشتن افراد از حق زندگیشون به خاطر نزدیکاشون چه تبعاتی به دنبال داره؟
***
-با من ازدواج کن مونا!
صدایش می لرزید.
از زور گریه و درد دل نمی توانست دهان باز کند.
باور نمی کرد…
اصلا نمی توانست به وجدان و عقل، قلب و دلش حالی کند چیزی که دید واقعیت بود.
خودش بود؟ عشقش؟! میان دست و پای زنی دیگر؟ وای که دنیا روی سرش آوار بود و نمی توانست دهان باز کند و چیزی بگوید!
روی دو زانو افتاده و مثل ابر بهار گریه می کرد.
هم شوک زده بود و هم دلشکسته!
-مونا…
چقدر تن صدایشان شبیه هم است. کاش طور دیگری صدایش بزند. مثلا نیمی از اسمش را بگوید و نیم دیگرش را به فراموشی بسپارد. بگوید مون مونی…
دم و بازدمش را عمیق بیرون داد.
برگشت. به چشم های مشکی رنگ مرد نگریست:
-بله!
-چرا نمیگی جوابت چیه؟ چرا تکلیف منو معلوم نمیکنی؟ یا آره ست یا نه…
چشمانش رنگ خون گرفت.
بار دیگر صحنه ی هم آغوشی های ساسان جلوی چشمانش رنگ گرفت.
نفس به نفس بعدی قرض داد و محکم گفت:
-بله! جوابم بله ست!
***
“شروع رمان”
لب به لبش چسباند و محکم از شیره ی جانش مکید.
نفس زنان عقب کشید و به چشم های زمردی رنگ مونا چشم دوخت:
-باید برم… عموم پوستمو میکنه اگه بدونه بازم دیر کردم.
چشم های مخمور مونا به او التماس می کرد نرو اما عقلش…
-باشه برو عزیزم. مهم آینده ست.
یک دستش را دور سر مونا محکم گرفت و با دست دیگرش، لب های دخترک را نوازش کرد:
-مهم برای تو جنگیدنه عزیزه دلم. برم من خانومم؟!
دخترک سر تکان داد و بالاخره دل کند.
دست به سمت دستگیره ی ماشین برد و حین پیاده شدن گفت:
-مراقب خودت باش عشقم.
سیر نشد. دست آزاد دخترک را گرفت و دوباره او را توی ماشین کشاند.
دم ظهر بود و کوچه ای که خانه ی مونا در آن قرار داشت، خالی از رهگذر.
-یه بوس دیگه بده بعد برو. واقعا دیگه کاریت ندارم.
مونا دندان نما خندید و دوباره خود را به او نزدیک کرد.
بوسه ای به لب های مردی که عاشقانه می پرستیدش زد و عقب کشید.
-من دیگه رفتم. بابا می کشتم.
ساسان سر تکان داد و گفت:
-باشه برو. مراقب باش. رسیدی پیام بده…
-چشم.
اینبار دیگر پیاده شد و خیال خود و ساسان را راحت کرد.
دستی برای عشقش تکان داد و راهیش کرد.
صدای قلبش را می شنید هر بار که ساسان از او دور می شد.
صدایش ضعیف می شد هر بار که او را در کنار خود می دید.
کاش خدا نگیردش. کاش سهم هم شوند.
آهی کشید و خیره به ماشین محو شده ی ساسان کلید را توی در انداخت و وارد شد.
صدای رامبد جوان که دوبه دوبه می خواند و خندوانه را می چرخاند از خانه به حیاط می رسید که در را باز کرد و وارد شد. پدرش هر چقدر تکرار این برنامه و حتی ضبط شده ی تو فلشش را می دید سیر نمی شد.
پیک نیک وسط خانه گذاشته و مرد پشت آن از مواد توی دستش کام می گرفت.
-بابا… من اومدم!
هیچوقت نمی فهمید که دخترکش چقدر زجر می کشد و برای نان در آوردن چقدر جان می کند، فقط دود می کرد و تمام دستور می داد “زود بیا” و “دیر نکن” و “من معتادم نه نامرد که دیر کنی” و…
مادر میانسالش از درگاه اشپزخانه بیرون آمد و به دیوار تکیه داد:
-سلام مادر. خسته نباشی.
به سمت مادرش رفت.
محکم بوسیدش.
او همیشه باعث افتخار خانواده ی سه نفرشان بود.
مادری فداکار که همیشه عاشقانه با پدرش زندگی کرده و هیچگاه یادش نمی آمد بینشان کسی آمده باشد. با آنکه پدرش معتاد بود اما مادرش او را منع کرده بود که به رویش بیاورد و یا بخواهد کوچکش کند.
-غذا بکشم؟!
دستی روی شکمش کشید و گفت:
-آره! روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد رعنا جون. تا من لباسامو عوض می کنم بکش میام.
رعنا زن کوتاه قدی بود که تقریبا در زمره ی چاق ها قرار می گرفت.
-غلامرضا! پاشو میخوام غذا بکشم.
غلامرضا با سر و وع نه چندان عادی بلند شد و گفت:
-دست و رومو بشورم میام خانوم!
در جواب شوهرش سر تکان داد و وارد آشپزخانه شد.
سفره را انداخته و غذارا کشید.
شوهرش لنگ لنگان خود را به سفره رساند و نشست.
جان کند تا گفت:
-دست خانومم درد نکنه.
رعنا خندید:
-اونم چه خانومی. نه پا داره نه کمر.
دست به کمر کشید و بار دیگر دخترکش را صدا زد:
-مونا… مونا مادر بیا یخ کرد خب…
مونا گوشی به دست، در حالی که لب هایش را به دندان می گزید وارد آشپزخانه شد و گفت:
-وای مامان… یادم رفت. دفترچه کنکور بگیرم. باید برم بگیرم و بیام. شما بخورین…
غلامرضا سر بلند کرد و گفت:
-کجاست؟
-دو چهارراه پایین تر.
-من میرم میارم. تو بشین بخور…
اعتراض نکرد.
-نه فدات شم. تو بشین… من میرم و میام دیگه…
غلامرضا لقمه ی آخر را توی دهان گذاشت و بلند شد.
-وقتی میگم میرم یعنی میرم. لج نکن بشین بخور مادرتم کم تر حرص بخوره.
رعنا میان بحثشان پرید:
-حالا واجبه؟ نمیشه عصر بری؟!
مونا خواست جواب بدهد که غلامرضا با حال نزارش قدم تیز کرد و با گفتنِ “میرم دیگه. بحث نکین” آن دو را به سکوت واداشت.
-دخترم چی میخوای؟ بگم چی میخوای؟! من که نمیدونم. شمارتم بنویس که اگر بازهم نفهمیدم، بهت زنگ بزنم.
مونا لبخندی تلخ زد. میدانست به خاطر هوش پایین امده ی پدرش هر بار باید شماره اش را نوت کند و برایش بنویسد. آدرس دقیق با دفترچه ی مورد نظرش را روی تکه کاغذی نوشت و به دست پدرش داد.
-مرسی بابا!
مطالب مرتبط:
دانلود رمان مستاجر از فاطمه اشکو
دانلود رمان رسوا از فاطمه اشکو
دانلود رمان شعله های هوس 1 از فاطمه اشکو
رمان جنتلمن از فاطمه اشکو