رمان دو جلدی کلاکت از سروناز روحی یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان عاشقانه می باشد که سال 1396 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
ساسان همانطور که از گوشه ی چشم نگاهش میکرد با لحن قلدرانه ای پرسید: چطور؟
-هیچی . حس کردم داره ازت، ازم تحقیق میکنه !
ساسان نگاهش دوستانه تر شد و گفت: چیه مگه؟
راستین دستش را لای موهای ساسان فرستاد وگفت: هیچی . دختر خوبیه .
ساسان با لحن آرامی گفت: حالا چی پرسید؟
راستین نگاهی به صورت ساسان انداخت که کم کم داشت به حالت طبیعی برمیگشت و گفت: پرسید زن داری …
ساسان زود پرسید: تو چی گفتی؟
راستین با نیشخندی جواب داد : گفتم کجای کاری طرف دو تا بچه داره !
و قبل از اینکه ساسان حمله کند از اتاق بیرون دوید که همزمان شد با صدای زنگ آیفون ، جلوی آیفون ایستاد و با خنده گفت: حلال زاده است .
ساسان با هول خودش را به داخل سالن انداخت و با تته پته گفت: گل… گلنازه؟
راستین با اخمی و پوزخند همزمانی رو به ساسان گوشی را برداشت ودرحالی که نگاهش پر از طعنه بود توی گوشی گفت: بیا بالا الف – امانی . چهارده دقیقه دیر کردی !
ساسان به سرویس بهداشتی رفت و آهو با نفس نفس از پله ها بالا آمد ، راستین از جلوی در کنار رفت و با بادی که به غبغبش داده بود غر زد: شد پونزده دقیقه !
آهو لبش را گزید وگفت: به خدا پارک کرده بودم پارکبان گفت اول پول بده خرد نداشتم سر اون کلی طول …
راستین میان کلامش توپید: همیشه انقدر مفصل توضیح میدی …
و قبل از اینکه آهو جوابش را بدهد ، راستین شانه ای بالا انداخت وگفت: تو رمانت هم زیاد مونولوگ میگفتی ! هی توضیح پشت توضیح .
آهو اخمی کرد .قبلش از دو تا یکی بالا آمدن پله ها هنوز تند نبض میزد، مطمئن نبود الان جواب بدهد یا اجازه بدهد نفسش جا بیاید . با اشاره ی راستین روی مبلی که دفعه ی قبل رویش نشسته بود قرار گرفت و درحالی که دستهایش را دور زانویش قلاب میکرد گفت:
-شما که کل داستان منو تغییر دادید . کل توضیحاتشو حذف کردید . بازم میخواین عوضش کنید دارید مقدمه چینی میکنید؟ اون دفعه تو نقدتون بهم نگفتید توضیح زیاد میدم. نکنه باز حذفش کردید؟
راستین لبخندی زد و خواست حرفی بزند که دوباره صدای زنگ آمد ، ساسان با تعجب از سرویس بیرون آمد و با سلام آهو مواجه شد.
در جوابش سری تکان داد و رو به راستین پرسید : دیگه به کی گفته بودی ؟
راستین درب را باز کرد و با طعنه گفت: دوستت اومد .
ساسان درحالی که با جیب های پشت جینش خشک میکرد ، متعجب سوال کرد: کی ؟
-گلناز .
ساسان با لبخند کش آمده ای گفت: گلی ؟ مگه اونم گفته بودی.
راستین بهت زده لب زد: گلی ؟ از کی تا حالا ؟
ساسان ضربه ای به شانه اش زد و گفت: بالاخره که چی … من مجرد اون مجرد! پولدار خوشگل…. خانم ! نجیب… هنرمند . همکار .
راستین چشمهایش را به حالت نرمال نگه داشت و درحالی که به تیغه ی کنار در تکیه داده بود لب زد: پولدار صفت نیست …
ساسان با خنده گفت: یه ویژگی مثبته !
-ویژگی مثبت کثیفیه !
ساسان نیشخندی زد و گفت : من ترجیح میدم از کلمات کثیف استفاده کنم .
راستین متاسف نگاهش کرد و با تشر گفت: دستهاتو بشور ، برو یه چایی جور کن .
ساسان غر زد: همین الان شستم!
راستین کفری توپید: با اون دستهایی که دستگیره ی در سرویس رو بستی و با شلوارت خشک کردی چایی دم نکنی ها ! میخوای اینجوری چای دم کنی کلا دم نکن !