رمان معجزه دریا
رمان معجزه دریا از مریم روح پرور یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان انتقامی|رمان خانوادگی|رمان عاشقانه|رمان مافیایی می باشد که سال 1397 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است. مقداری از متن رمان: بیایید نگاهی بندازیم به شروع رمان معجزه دریا اثر مریم روح پرور : فصل اول دود سیگارش را بلعید و به صفحه ی تی وی بزرگ خیره ماند که مرد ...

رمان معجزه دریا از مریم روح پرور یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان انتقامی|رمان خانوادگی|رمان عاشقانه|رمان مافیایی می باشد که سال 1397 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.

مقداری از متن رمان:

بیایید نگاهی بندازیم به شروع رمان معجزه دریا اثر مریم روح پرور :

فصل اول

دود سیگارش را بلعید و به صفحه ی تی وی بزرگ خیره ماند که مرد لبخند رضایت بخشی روی لبش نقش بست و زل زد به نیم رخ چشمانش که برق میزدو گفت:

-وسوسه کنندس، نیست؟

نگاه از تی وی نگرفت، باد اسپیلیت مستقیم روی او بود و خنکی اش باعث می شد بهتر بتواند فکر کند، باز پک زد به سیگارش و آن مرد و بقیه کسانی که آن جا بودن منتظر به او نگاه می کردند.

مرد برای آن که کمی بیشتر توضیح دهد گفت:

-خاصه، یه نگین خاص یه قیمت خاص، اون خوشگل زرد قناری که اون وسطه چهارصدو هفت قیراطه، این قناری خوشگل یه تنه همه ی مارو حریفه دیگه فرض کن اون نود الماس ریز اطرافش چه شود

چشمان پسر لم داده روی مبل ریز شده بود و به همان زرد قناری زل زده بود که مرد گفت:

-هستی گل پسر؟!

بالاخره نگاه گرفت، بالاخره چشمان مشکی اش حرکت کرد و مستقیم در چشمان آن مرد منتظر نشست و گفت:

-پنجاه پنجاه

مرد چشمانش درشت شد و بهت زده گفت:

-چی گفتی؟!

-با این سرُ زبون گمون نکنم کَر باشی ناصر قیچی

مرد اخمی کرد و گفت:

-چه فکری پیش خودت کردی؟ این همه آدم پنجاه تو یه نفرم پنجاه؟!

پسر سیگارش را روی زمین انداخت و پای کتونی پوشش را روی سیگار چرخاند و گفت:

-همین که شنیدی، برام مهم نیست چند نفرید، اون زرد قناری انقدری قیمت داره که پنجاه هم برای همتون زیادی باشه

-اون دندونای خوشگلتو کجا گرد کردی پسر!

-همون جایی که تو کلاه برادری یاد گرفتی

ناصر دندان روی هم سایید و پسر با چشمان مغرورش خیره د به چشمان عصبی ناصر نیش خندی زد و گفت:

-با بَبو طرف نیستی ناصر قیچی، من یا کاریو قبول نمی کنم یا وقتیم قبول می کنم کار تمیز تحویل میدم قیمتم همین قدره

از جایش بلند شد سر انگشتان دست چپش را درون جیب شلوار لی اش فرو کرد و گفت:

-من همینم خواستی تا امشب وقت داری بهم خبر بدی شد ساعت دوازده یه دقیقه دیگه سراغم نیا

چرخید برود که ناصر از جایش بلند شد و گفت:

-زکی من رئیس این پروژه هستم حالا آقا واسه من تکلیف روشن می کنه

پسر نیش خند زد قدم برداشت که ناصر غرید:

-دیدی بهت احتیاج داریم داری بد قلقی میکنی

-همینه ناصر قیچی هر کی به من محتاج باشه باید بدونه مسیح کیه

-سی، هفتاد

مسیح راه افتاد و گفت:

-حرفم یکیه، یه درصد بالا پایین قبول نمی کنم

مشت ناصر کف دستش کوبیده شد و مسیح دیگر به در انبار رسیده بود که فریاد زد:

-قبوله

مسیح نیش خندی زد آرام پلک زد و گفت:

-اون نقشه ای که کشیدی شبیه نقاشی ناصر پنج ساله از تهرانه، بنداز دور اون مداد رنگیاتو خودم نقشه می کشم

ناصر که برای خودش کسی بود و آن دارُ دسته اش حسابی از او حساب می بردند حسابی جلوی آن ها ضایع شده بود و از عصبانیت رنگ پوستش رنگ لبو شده بود.

مسیح در انبار را که صدای لولایش بد در گوش می نشست باز کرد بیرون رفت، سمت موتورش رفت و کلاه ایمنی اش را برداشت روی سرش گذاشت، سوار موتور شد و روشنش کرد با سرعت به راه افتاد از آن جا دور شد.

موتور ایستاد و او با یک حرکت از موتور پایین رفت، کلاهش را در آورد روی موتور گذاشت، موهایش را مرتب کرد و کلیدش را از جیبش در آورد در را باز کرد، وارد خانه شد و پرده ی جلوی در را کنار زد.

با دیدن مادرش بینی بالا کشید و سلام کرد:

-سلام خانم جون

مادرش لبخندی زد و به سرتا پای پسرش نگاه کرد و با عشق گفت:

-سلام مادر زود اومدی!

-میرم دوباره این ورا بودم گفتم یه سر بیام خونه، مینا کجاست؟

-تو خونس داره فیلم می بینه

-نمی بینه دارید کار می کنید؟ چَپیده تو اتاق که چی بشه؟

-خلقتو تلخ نکن مادر این حیاط آب جارو کرد خونرم مرتب کرد منم که فقط دارم غذا درست می کنم

مسیح جلو رفت یک پایش را لبه ی حوض گذاشت خم شد دو دستش را درون آب خنک حوض فرو کرد و یک سیب شناور روی آب را برداشت در هوا پرتش کرد و با مهارت گرفتش رو به مادرش گفت:

-اگر کارم بشه دیگه مشکلی نداریم، مینا مرضیه میتونن با خیال راحت درسشون بخونن، منصورم دیگه لازم نیست اون شهر کار کنه واسه دو قرون

مادرش آهی کشید سینی سیب زمینی های پوست گرفته را برداشت از لبه ی تخت بلند شد سمت آشپزخانه ی گوشه ی حیاط رفت و گفت:

-مرضیه هر کاری کرد دانشگاهش قبول نکرد که دیر تر پول بگیره

مسیح گازی به سیبش زد و سر تکان داد گفت:

-حلش می کنم

سمت در رفت و گفت:

-نهار نمیام خانم جون

-گشنگی نکش مادر

-نگران نباش

از خانه بیرون رفت و کلاهش را برداشت سوار موتور شد و لحظه ای نگاهش به پنجره ی خانه ی همسایه رو به روی افتاد، دندانش سخت روی هم ساییده شد و موتور را روشن کرد راه افتاد، همان جور با چشمان ریز شده و فک منقبض شده اش نیم نگاهی به همان پنجره کرد و یکدفعه جوری سیب را سمت پنجره پرت کرد که سیب وسط پیشانی پسری که پنهانی بیرون را دید میزد کوبیده شد.

پسر از ترس از پشت روی زمین افتاد از درد دست روی پیشانی اش گذاشت و مسیح فریاد زد:

-این بار نه چیزی که تو دستمه سیبه نه مقصد پیشونی توی حروم زاده ی بد چشم

آن را گرفت و با خشم از آن جا دور شد، پسر پیشانی اش را مالید که صدای دویدن مادرش را شنید و بعد صدای نگرانش را:

-چی شد؟ صدای داد مسیح واسه کی بود؟!

با دیدن پسرش که روی زمین افتاده بود بر صورتش کوبید و گفت:

-اوا خاک بر سرم چی شد؟!

مسیح کلاهش را روی سرش گذاشت و با خشمی که داشت موتورش را می راند و لحظه ای حواسش نبود فرمان موتورش به دست دختری برخورد کرد، جیغ دختر بالا رفت، مسیح ایستاد و سر چرخاند نگاهش کرد، دختر با خشم نگاهش کرد فریاد زد:

-مگه کوری؟!

مسیح فقط نگاهش می کرد که دختر بازویش را فشرد و عصبی تر فریاد زد:

-هم کری هم کور مرتیکه

مسیح زیر آن کلاه ایمنی اش نیش خندی زد و بی خیال سر چرخاند و دوباره راه افتاد، دختر فریاد زد:

-کثافت بیشعور شماره پلاکتو برداشت ازت شکایت می کنم عنتر

مسیح رفت اما جیغ جیغ های آن دختر را می شنید، بی اهمیت بود که سرعتش را بیشتر کرد، دوست نداشت خواهرش مرضیه از دانشگاه عقب بیوفتد فقط به خاطر نداری آن ها، خودش از دانشگاه مانده بود خودش به خاطر پرداخت نکردن شهریه دانشگاه اخراج شده بود اما دوست نداشت مرضیه که عشقش درس خواندن بود آن بلا سرش بیاید.

آن پسر می خواست نقشه بچیند نقشه ای که مو لای درزش نرود و نتیجه ی مطلوب بدهد، می خواست آن زرد قناری را به دست بیاورد.

زیر آن کلاه ایمنی خیره به جاده آرام و زیر لب گفت:

-یه نقشه ی بزرگ یه دزدی بزرگ

برای تلفن همراهش پیام آمد همان جور که موتور را هدایت می کرد گوشی را در آورد و پیام را باز کرد:

-آخر هفتس آقا مسیح بیا خستگی هفته رو بدر کن

مسیح نگاهی به رو به رو کرد و سریع نوشت:

-میام

زیاد طول نکشید که باز پیام آمد:

-بیا که حال کنیم

مسیح لبش کج شد و در خیابان بعدی پیچید و نزدیک محل کارش شد، جلوی ساختمان ایستاد و سریع پایین رفت سمت دفتر رفت بی سلام وارد دفتر شد، دختر نگاهش کرد و گفت:

-خوب موقع ای رسیدی، باید بری خیابون طالقانی

مسیح جلو رفت کاغذ را از دست دختر کشید و بی حرف بیرون رفت، دختر لبش کج شد و آرام گفت:

-چقدر مغرور نچسبی تو، یه وقت نخورمت! خوبه یه پیک موتوری بیشتر نیستی.

**

-جدی جدی قبول کردی؟!

مسیح سر تکان داد پکی به سیگارش زد و گفت:

-چرا قبول نکنم؟

-دردسره بیچاره

-بچاره هفت جدته، خودم میدونم می خوام چی کار کنم

اشکان کلافه از او نگاه گرفت و گفت:

-زده به سرت

-تو فکر کن زده به سرم

-اون وقت با چه نقشه ای می خوای پیش بری؟

-باید روش فکر کنم

بار دیگر پک محکمی به سیگارش زد که صدای نازک دختر را شنید:

-اشکی چرا نمیای؟

مسیح نیم نگاهی به آن دختر انداخت و لیوانش را برداشت کامل تکیه داد به مبل، اشکان دست دختر را گرفت روی پایش نشاند و گفت:

-مامان اینا چند روز دیگه میرن دیگه مهمونیا خونه ی خودمه

دختر خندید کمی سر کج کرد که موهای بلند و شلاقی اش در هوا معلق شد و چشمکی به اشکان زد و گفت:

-پس حسابی بهمون خوش می گذره

اشکان تک خنده ای کرد و دختر جلو رفت در آغوشش فرو رفت، به مسیح نگاه کرد و گفت:

-تو چته امشب بغ کردی یه جا نشستی؟!

مسیح بی توجه به او لیوانش را سر کشید که دختر عقب رفت و رو به اشکان اشاره کرد که چه خبر است اما اشکان فقط سر تکان داد که هیچ نیست، دختر دست پیش برد سیگار در دست مسیح را بیرون کشید با ولع پکی به آن زد و گفت:

-امشب یه عروسک باهامه میخوای ببینیش؟

مسیح جوابش را نداد و خم شد پاکت سیگار را برداشت و سیگاری دیگر بیرون آورد بین لبهایش گذاشت که دختر همان جور که در آغوش اشکان بود خم شد سر آتش سیگارش به سر سیگار مسیح چسباند و گفت:

-میخوام سر حال بیارمت

مسیح عقب نشست و دود سیگارش را بلعید، دختر خندید از روی پاهای اشکان بلند شد با عشوه از آن ها دور شد که اشکان گفت:

-اوه دیدمش مسیح خریت محضه قبولش نکنی

مسیح به آن دختر که نزدیکش می شد نگاه کرد که باز آن دختر کنار مسیح ایستاد و گفت:

-چه طوره سلطانم؟

مسیح نیش خند زد گفت:

-مگه نظرم میخوای

دختر کنار مبل آن ها ایستاد و سلام کرد، مسیح به اشکان نگاه کرد و گفت:

-پُرش کن

-دوستم عسل

و رو به عسل گفت:

-عسل جان ایشون هم مسیح دوست من و اشکی هست

اشکان لیوان خودش و مسیح را پراز مشروب پُر کرد و رو به دوست دخترش گفت:

-میترا میخوری؟

-نه عزیزم زیاد خوردم میترسم پاتیل بشم گند بزنم به مهمونی

میترا سمت عسل رفت پشت سرش ایستاد و آرام گفت:

-آبش کن، آوانس داری

آن را گفت و دور شد بلند گفت:

-اشکی بیا

اشکان لیوانش را برداشت و به دنبال میترا راه افتاد، عسل آرام گفت:

-می تونم بشینم؟

مسیح با دستی که سیگار بین انگشتانش قرار گرفته بود به مبل اشاره کرد، عسل لبخند زد و روی مبل نشست، پاهای خوش فرمش را روی هم گذاشت و گفت:

-من زیاد این مهمونیا نمیام، الانم میترا اصرار کرد

مسیح لیوانش را برداشت کمی از آن را خورد پکی به سیگارش زد و گفت:

-مگه بلد نیستی خودت تصمیم بگیری که به اصرار بقیه اومدی؟

عسل به صورت مردانه ی مسیح دقیق شد و گفت:

-ازت زیاد گفت کنجکاو شدم ببینمت

-زیارت قبول

عسل تک خنده ای کرد و مسیح پلکی زد و با چشمان گیرا و پُر غرورش به او نگاه کرد و گفت:

-میترا زیاد چرتُ پرت میگه

 

عسل لبخند زد و گفت:

-کاری به چرتُ پرت میترا ندارم اما ممکنه مشکلت با من حل بشه

مسیح نیش خند زد و محتوای لیوانش را به یک باره سر کشید که عسل یک ابرویش بالا رفت و مسیح چهره در هم کشید و گفت:

-بلند شو برو

-مشکلت بزرگ نیست مسیح می تونم حلش کنم

مسیح سر تکیه داد به مبل و با چشمان بسته پک زد به سیگارش و گفت:

-دیگه صدا نشنوم

عسل آرام بلند شد سمت میترا و اشکان رفت و گفت:

-قبول نکرد

اشکان تک خنده ای کرد و گفت:

-شرطُ باختی میترا  دو میریزی به حساب

-غلط کردی اشکی بزار ببینم چی میگه

و رو به عسل گفت:

-زود وا دادی دختر من که گفتم سرد مزاجه باید نرمش کنی

-اینی که من دیدم نرم بشو نیست

اشکان زیر خنده زد و گفت:

-میترای خوش خیال

-زبون به دهن بگیر اشکی، چرا بهت نگفت اون دکتره چی گفت؟

اشکی شانه بالا انداخت و گفت:

-روان شناسه نمیاد به من بگه رفتن چه حرفایی زدن که اما حتما از مشکلش و درمانش با خبره دیگه

میترا عصبی گوشه ی لبش را به دندان گرفت و گفت:

-مگه میشه آخه؟!

-حالا که شده، اونو بی خیال اون سرد مزاجه من هات مزاج بریم میتی؟

عسل خندید و از آن ها دور شد، مسیح چشم باز کرد سیگارش را روی سرامیک رها کرد و از جایش بلند شد، با دیدن عسل که کنار پله ها ایستاده بود به بقیه نگاه می کرد پوز خندی زد و سمت پله ها رفت.

نیم نگاهی به عسل کرد و گفت:

-من جای تو بودم می رفتم خونه

-مگه تو میخوای بری خونه؟

-من امشب خونه نمیرم

عسل کامل سمتش چرخید هیچ نگفت فقط نگاهش کرد، مسیح لبش کج شد که عسل گفت:

-منم امشب خونه نمیرم

مسیح راه افتاد و گفت:

-آفرین چه دختری

عسل به بهت زده نگاهش می کرد و او بی خیال رفت.

-این از سردیم گذشته بابا!

مسیح وارد تراس زیبای آن خانه ویلایی شد، جلو رفت و ایستاد به باغ آن خانه نگاه کرد، دستانش را روی حفاظ سنگی جلویش گذاشت و آسمان خیره ماند:

-نمیشه اسم اینو گذاشت بیماری اما نمیشه هم اسمشو گذاشت طبیعی، تو از نظر جسمی سالمی از نظر روحی هم نمیشه گفت بیماری

نگاه از آسمان گرفت لباس مردانه ی روی تیرتش که دکمه هایش باز بود و آستین هایش تا آرنج بالا زده بود را در آورد روی حفاظ انداخت، نفسش را با حرص بیرون داد و بار دیگر سیگاری بین لبانش گذاشت با فندکش روشنش کرد، پکش عمیق شد.

-میخوام چکیده ای از کل حرفاتو تحویلت بدم، بی علاقگی تو نسبت به جنس مخالفت باعث میشه دلت نخواد با اون شخص رابطه برقرار کنی، من نمی تونم اسم اینو بزارم بیماری، اما خب تو یه پسر مغروری که هنوز دختری نتونسته دل تو رو بدست بیاره که اگر بیاره مطمئنن هستیم سرد مزاجی جنسی و عاطفی وجود نداره

 

عسل با دیدنش آهسته سمتش قدم برداشت، به مرد خوش هیکلی نزدیک می شد که از میترا شنیده بود یک بوکسر حرفه ای است، ناخواسته از مردی خوشش آمده بود که حتی هنوز عکسش را ندیده بود، میترا گفته بود سرد مزاج است و تا حالا کسی نتوانسته رامش کند، اما عسل به خودش ایمان داشت.

مسیح گردنش را به چپ و راست تکان داد و باز حرف های دکتر را به یاد آورد:

-تو میگی نمیتونی هیچ حسی به کسی داشته باشی که فقط یک شب مهمونته و دیگه نمیذبینیش واسه همین تو یه اتاق هر کاریم کرده تو هیچ حسی نداشتی، خب من چی میتونم بگم جز این که متعهدی اما سرد مزاجی که با یه دختر رو به رو شدی و هر کاری کرده تو فقط نگاش می کردی! تو حتی منم گیج کردی اما می تونم بگم تو حالِ خوب داری و این بی علاقگی نسبت به طرف مقابلته که تورو سرد مزاج می کنه، الان ما هم مشکل داریم هم علت این یعنی مشکل تو حل میشه اونم با زمان و انشاالله دل باختن تو البته این چکیده بر گرفته از صحبتهای خودته که چرا این جوری هستی

ته سیگارش را در باغ پرت کرد که باز صدای عسل را شنید:

-بیشتر از این که به حرفای میترا گوش کنم باید به حرفای اشکان گوش می کردم چون اون شناخت بیشتری روی تو داره

کنارش ایستاد و به نیم رخش نگاه کردُ گفت:

-خیلی مغروری، خیلی بیشتر از چیزی که میترا می گفت

مسیح لباسش را برداشت روی یک شانه اش انداخت و همان جور که با یک انگشت نگهش داشته بود گفت:

-یکی از ویژگی منِ مغرور میدونی چیه؟

چرخید سمت عسل و گفت:

-از آدمایی که حرف حالیشون نیست غرور ندارن حالم بهم میخوره

عسل پلک زد و مسیح غرید:

-میترا هر گوهی خورده نوش جونش که خورده اما تو گوشت فرو کن، من بخوامم دل ببازم به کسی دل می بازم که زمین تا آسمون فرق داره با تو و آدمای مثل تو

آن را گفت چرخید و رفت، عسل با دستان مشت شده خیره بود به جای خالی مسیح و بی اختیار نیش خند زد به تیپ و سر وضعِ خودش نگاه کرد.

اگر رمان معجزه دریا رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم مریم روح پرور برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

رمان معجزه دریا از مریم روح پرور در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است و برای دانلود رمان باید اپلیکیشن رمان کلوب را از طریق لینک زیر نصب فرمایید

رمان معجزه دریا

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=2265
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!