رمان قمارباز از فاطمه ایزی یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان انتقامی|رمان عاشقانه|رمان ماجراجویی|رمان مافیایی می باشد که سال 1399 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
با بغض صداش زدم:
– امیر؟
– جانِ امیر؟
این همه آرامش تو صدای مردِ خشنِ این روزهام چه میکرد؟ از کجا اومده بود؟
– نذار کسی ازهم جدامون کنه!
دوباره صداش جدی شد و خشمگین گفت:
– کسی گُه میخوره بخواد حتی فکر جدایی ما به ذهنش برسه.
این بار بی اختیار بلند خندیدم. خندههای هیستیریک و غیرقابل کنترل.
– جان! تو فقط بخند صدای خندههات هواست برای منِ بی هوا!
دوباره خندیدم و این بار اون بود که صدام زد:
– آیلی؟
– جانم؟
چند لحظه مکث… با عجز نالید:
– دارم سیگار میکشم!
لبم رو گاز گرفتم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
– نمیدونی چقدر عصبانی شدم وقتی شنیدم اون ناپدر چیکار کرده. وقتی فهمیدم تو چندساعته داری گریه میکنی به جنون رسیدم. ریختم... پرت کردم… شکستم… اما فایدهای نداشت. باید با تو آروم میشدم که نبودی!
مجبور شدم سیگار بکشم آیلی. من زدم زیر قولم چون منبع آرامشم نبود!
لعنتی تو با من چیکار کردی؟! کِی انقدر معتادت شدم؟
آخ قلبم! قصدش از این حرفا قطعا دیوونه کردنم بود. منبع آرامش؟ من منبع آرامشش بودم؟ وای الهی بمیرم برات پسر! چقدر تو خوبی.
چند لحظه تو سکوت گذشت و من دیدم خیلی ضایعه اگه بخوام در جواب جملههای اغوا کنندهش ساکت بمونم. ناخوداگاه بیتی از مولانا رو زمزمه کردم:
– قصدِ جانم کرده ای ، جانم فدایِ قصد تو!
دوباره چند لحظه سکوت ایجاد شد و امیر گفت:
– دیگه خیلی داری دلبری میکنی! نمیگی بیطاقت میشم؟
لبخند روی لبم نشست و برای عوض شدن جَو گفتم:
– از کجا معلوم قصدم همین نیست؟
– که بی طاقتم کنی؟
– اوهوم.
– آخ اینقدر زبون نریز که دیدی اومدم بست پشت پنجره اتاقت نشستم و گفتم تا آیلیمو ندید از اینجا نمیرم.
با انرژی که از صحبت کردن با امیر گرفته بودم کمی شیطنت به خرج دادم و گفتم:
– بیا کیه که بدش بیاد!
– دارم لباس میپوشم تا یه ربع دیگه اونجام!
لحنش اونقدر جدی بود که چشمام گرد شد و گفتم:
– وای نه نیای یه وقت دیوونه. شوخی کردم.
صدای خندش که تو گوشم پیچید فهمیدم سرکار بودم.
– الان شرایطت خوب نیست وگرنه یه دقیقهم نمیذاشتم تو اون خونه بمونی.
– آخ قلبم اومد تو دهنم.
– مواظب اون قلب خوشگلت باش که حالا حالاها لازمش دارما.
با خنده زمزمه کردم:
– چشم.
دوباره سکوتی بینمون ایجاد شد و این بار من بودم که سکوت رو شکستم:
– من قطع کنم دیگه؟! مواظب خودت باش و…
– و؟
– سیگار نکش!