رمان لبخند ماه از ستاره شجاعی مهر یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان عاشقانه|رمان ملودرام می باشد که سال 1401 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
– بابات حق داشت ما به درد هم نمیخوریم.
پشتش را کرد به پرند و سمت آسانسور راه افتاد. دخترک به زور بغضش را قورت داد و صدایش زد.
– سیاوش.
نمیخواست حرفهای او را باور کند. جلوی ورودی آسانسور رسید به سیاوش و مانع از رفتن او شد.
– چی شده؟ با بابام حرف زدی؟
توجهای به نگاه ملتمس پرند نکرد.
– برو نذار سرت داد بکشم پرند. نذار هرچی عصبانیته سر تو خالی کنم.
حس کرد قلبش دیگر نمیزد.
– آخه…چی شده؟
قطرهی اشکش که پایین آمد سیاوش با دست بازویش را گرفت و او را به کناری کشاند.
– میخوای بدونی مثل خودم درد بکشی؟
سری به تایید تکان داد:
– بذار همدردت باشم سیاوش.
خندهای عصبی کرد.
– حتی اگه بدونی بابات یه زمانی عاشق ماهور بود.
نفسش دیگر بالا نیامد. سیاوش از کجا فهمیده بود؟ با چشمانی گرد شده خیره ماند به سیاوش و فک قفل شدهاش.
– بابام گفت؟
اخمهای سیاوش باز شد و جا خورد.
– تو…میدونستی؟
جوری به پرند نگاه کرد که انگار همه پشتسرش در حال خیانت بودند و سر خودش را بیحواس کردند زیر آب. پرند آهسته اشک ریخت و ناله کرد:
– تازه…فهمیدم بهخدا.
زهرخندی نشست کنج لبش.
– همتون دروغگویین.
پرند را هل داد عقب و کمرش به دیوار پارکینگ برخورد کرد. دردش آمده بود اما به روی خودش نیاورد.
– سیاوش…
جوری برگشت سمتش که زبان پرند از ترس بند آمد.
– دنبالم نیا…دیگه دنبالم نیا. بابات حق داره از من بدش بیاد. حق داره…
باز خندید. از آن خندههای تلخ و عصبی که قلب پرند را مچاله میکرد.
– من نذاشتم اون به عشقش برسه.
بلندتر خندید.
– من نذاشتم.
اشکهای پرند از هم پیشی گرفتند.
– نکن اینجوری با خودت سیاوش.
جلو رفت و جوری نزدیکش شد که نفسهای محکم توی صورت پرند پرتاب میشد.
– میدونی چرا؟ چون بچهی واقعیش نبودم. بچهی عشق قبلیش بودم. بچهی پسردایی مردهش بودم. کسیو نداشتم خب. ماهورم واسه اینکه بزرگم کنه از بابات دست کشیدی. اینم میدونستی؟