رمان شوبات از ملیکا شاهوردی یک رمان در ژانرهای رمان جنایی – کارآگاهی|رمان عاشقانه|رمان مافیایی می باشد که سال 1401 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
پاشنه ی کفشش را با ریتم خاصی روی زمین کوبید و فندک نقره ای رنگش را میان دو انگشتش، به حرکت در آورد.
با دست دیگرش، جعبه فلزی سیگار سناتورش را از جیب شلوارش خارج کرد و بعد از باز کردنش، یک نخ گوشه لبش گذاشت.
– چرا چیزی نمیگی؟! هوم؟
صدای باز و بسته شدن در پوش فندکش، در گوش دخترک پیچید و ترس را در دلش رخنه کرد.
با دستان لرزان و یخ زده اش، پیراهنش را چنگ زد.
هر لحظه، هرکجا و هر ثانیه وجودش را کنارش حس میکرد؛ حتی حالا که فاصلهشان به اندازه یک اتاق بود!
در خودش جمع شد. چطور میتوانست از او خلاص شود، وقتی همانند سایه ای شوم بر روی زندگی اش بود؟
نفس عمیقی کشید، پیراهن کوتاهی که به اجبار تنش کرده بود نیز متعلق به همان کابوسش بود.
مشکی، درست همانند زندگی خودش و او…
آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد و با مردمک های لرزانش به مقابلش نگاه کرد.
روی صندلی راک معروفش نشسته و غرق در دود سیگارش شده بود.
خودش را روی صندلی تکان داد؛ صدای جیرجیرش همراه با صدای جهنمی خودش ترکیب شد و سکوت مرگبار اتاق را شکست.
– یه چیزی بگو، حرف بزن… نمیدونی لالمونی گرفتنت رو دوست ندارم Kızılcık؟!
کاسه چشمانش درشت شد و دست و پایش شروع به لرزیدن کردند.
لالمانی گرفته بود و حتی جرئت نمیکرد دهان باز کند.
البته میخواست هم نمیتوانست. دست خودش نبود، تا سر حد مرگ از آن مرد میترسید.
– بلند شو، یالا بیا اینجا!
با زبانش، لب های خشک شده اش را تر کرد و کف دستش را روی دیوار قرار داد.
با هزار بدبختی از جایش بلند شد و به جلو حرکت کرد.
قدم هایش آرام و مورچه ای بود؛ گویی داشت به پیشواز مرگ و زیارت عزرائیل میرفت!
فندک را کف دستش غلتاند و باز و بسته اش کرد.
پشتش به او بود؛ اما میتوانست حدس بزند در چه حالتی است.
او را بیشتر از خودش بلد و تک تک حرکاتش را از بر بود.
پوک عمیقی گرفت و دودش را در سینه اش حبس کرد.
گلویش سوخت، اما او این سوزش را دوست داشت.
نگاهش را به سرخی سَر سیگارش داد و دودش را آرام و بی عجله، از بین لب هایش رها کرد.
– یه داستان جالب برات تعریف کنم؟! دوست داری بشنوی خوشگلم؟
نفس در سینه دخترک حبس شد و پاهایش از حرکت ایستاد.
از خوشگلم گفتن هایش بیزار بود و حس بدی را به او میداد.
تردید را کنار گذاشت و جلوتر رفت.
حالا با کم شدن فاصله شان، بهتر میتوانست بوی سیگارش را به مشامش بکشد.
برعکس سیگارهای دیگر که بوی نامطبوعی داشتند، اما سیگار او بوی شراب میداد.
خاص بود و دست نیافتنی، اصلا مگر او چیزهای دم دستی را دوست داشت؟!
نه…به هیچ عنوان!
بارها از زبان خودش شنیده بود که از هرچیزی خوشش نمیآید!
صدای خش دارش در گوشش طنین انداخت و مو بر اندامش سیخ کرد.
– Hadi güzelim çabuk ol…
( یالا عزیزم، زود باش)
گوشه لب رنگ پریده اش را گاز گرفت و جلوتر رفت؛ درست مقابل او ایستاد و نگاهش را به پاهای عریانش دوخت.
از سر بلند کردن و روبه رو شدن با چشمان تیره اش وحشت داشت.
– سی سال پیش، تو یکی از روستاهای دور افتاده؛ به یه تازه عروس انگ خیانت زدن!
پوک غلیظ تری به سیگارش زد و دودش را در صورت دخترک رها کرد.
چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشرد.
آرامشش، آرامش قبل از طوفان بود؟! یا میخواست با خونسردی اش دخترک را به مرز جنون برساند؟!
– همون شب بردنش میدون شهر و سنگسارش کردن، انقدر بهش سنگ پرتاب کردن که کلِ میدون به رنگ خون در اومد…
فیلتر سیگارش را زمین انداخت و با پاشنه کفشش، خاموشش کرد.
به آنی دستش را دراز کرد و مچ دست دخترک را چنگ زد.
حرکتش باعث شد قلبش در سینه اش بلرزد و ضربان قلبش بالا رود.
آب دهانش را قورت داد و دوبار پشت هم پلک زد.
– ولم… کن…
زهر خندی کنج لب مرد نشست؛ گردنش را به چپ و راست تکان داد و همزمان نگاهش را به صورتش دوخت.
زیر چشمی و با ترس نگاهش میکرد.
با قدرت دستش را کشید و او را در آغوشش قفل کرد.
صدای ناله پر درد دخترک، همزمان شد با شکار لب هایش…
جیغ خفیفی کشید و خواست خودش را عقب بکشد اما نتوانست؛ آغوشش همانند حصاری آهنی بود و زورش به او نمیرسید!
با سوزش شدیدی که در لب پایینش پیچید؛ قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد.
ناخن هایش را دوطرف بازویش فشرد و از درد ناله کرد؛ همان لحظه مرد خودش را عقب کشید و دم و بازدم عمیقی گرفت.
– Devamını ister misin?
( ادامه اش رو میخوای؟! )
سرش را بالا آورد و با مردمک های لرزان نگاهش کرد.
زبانش را روی لبش کشید و تند تند سرش را به چپ و راست تکان داد.
پوزخند مرد عمیق و عمیق تر شد.
– که اینطور!
با دو انگشتش؛ چانه دخترک را در دستش گرفت و سرش را صاف نگه داشت.
– با وجود اون همه سنگی که بهش خورد و خونریزی شدیدی که داشت نمرد و این شد که افراد روستا اسمش رو گذاشتن سگ جون!
با انگشت شستش، خون روی لبش و جایی که گاز گرفته بود را پاک کرد.
– برای بیشتر زجر دادنش؛ شبونه بردنش قبرستون و زنده زنده خاکش کردن تا با جون دادن بمیره!
دستش را عقب کشید و سرش را صاف کرد.
نگاه تیزش، صورت رنگ پریده و ترسیده دخترک را شکار کرد.
– لحظه های آخر مرگش، عزرائیل اومد پیشش و ازش یه سوال پرسید؛ میدونی چی گفت خوشگلم؟!
سر انگشت هایش را روی قفسه سینه عریانش به حرکت در آورد.
– گفت به نظرت آدم ها بی رحم تر، بی وجدان تر و کثیف ترن؟ یا شیطان؟!
عرق از تیغه کمرش چکید و قلبش تند تند شروع به کوبیدن کرد.
خودش را تکان داد، اما نتوانست از شر آغوش سفت و سختش رها شود.
ملتمسانه به او زل زد و با لکنت گفت:
– ولم کن برم؛ خواهش میکنم…
جواب خواهشش، شد پوزخند تمسخر آمیزی و بس!
لب هایش را روی هم فشرد و با بغض نگاهش را گرفت.
مرد سرش را خم کرد و لب هایش را روی ترقوه دخترک گذاشت.
از برخورد لب های داغش با پوست تنش لرزید؛ اما عقب نرفت.
– تو چی فکر میکنی خوشگلم؟ کدوم بی رحم تره؟ نژاد انسان یا شیطان؟!
با سکوت او لبخندش بیشتر شد.
سرش را بالا برد و کنار گوشش نگه داشت.
نفسش را روی لاله گوشش رها کرد.
– دوست نداری که به سرنوشت اون زن دچار شی؟ نه؟
دخترک باز هم سکوت کرد و از تهدیدش به خودش لرزید.
به نفس نفس افتاده بود و بدنش دسته کمی از کوره آتش نداشت…
دستش را آرام و با نوازش روی ساق پایش کشید.
– ولی من انقدر راحت نمیکشم؛ روشم با بقیه فرق داره. میدونی چرا؟!
نیشخندی زد و با جدیت به چشمانش خیره شد.
– چون من خود سیاهیم؛ همون سیاهی که به هیچ نوری اجازه نفوذ نمیده و همه رو تو لجن و کثافت قعر میکنه!
انگشت اشاره اش را با ضرب و ریتم خاصی روی فرمان کوبید و با چشمان ریز شده به مقابلش خیره شد.
درست همانند هربار ساکت بود و حتی مگس هم مقابل آن عمارت سفیدِ دوبلکس پر نمیزد.
و البته که دلیل اصلی رفت و آمد هایی که تقریبا صفر بود، خارج از شهر بودنش و از همه مهم تر موقعیتش که در دل جنگل قرار داشت بود.
با احساس خفگی و گرمای بیش از حد؛ شیشه ماشین را پایین داد.
باد سردی وزید و همین باعث شد صدای اعتراض دخترکی که کنارش روی صندلی شاگرد نشسته بود بلند شود.
– بده بالا شیشه رو، یخ زدم!
تاک ابرویی بالا انداخت و نگاهی به پالتوی مشکی و بوت بلندی جیری که پوشیده بود انداخت.
سپس سرش را چرخاند و به تیشرت سفید و شلوار آبی خودش، که با نیم بوت طرح اسکلتی تمام کرده بود نگاه کرد.
– این همه خودت رو پوشوندی کیمیا؛ باز سردته؟! جای من بودی چی؟
تک خنده ای کرد و شیشه را مجدد بالا داد.
– ببخشید که وسط زمستونیم و از قضا تو جنگل؛ به نظرت طبیعی نیست سردم باشه؟!
نگاه کوتاهی به سمتش انداخت و در سکوت از ماشین پیاده شد.
در همان حین کلید صندوق را فشرد و در را آرام بست.
چند قدم به جلو رفت؛ دستانش را در جیب شلوار جینش فرو برد و دقیق تر به مقابلش خیره شد.
به لطف درخت های قطور اطراف، توانسته بود ماشین را جایی پارک کند که هیچکس متوجه آن ها نشود و این برایش یک پوئن مثبت بود.
با مکث مچ دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعت انداخت؛ کم کم باید آماده میشد و به سراغ اجرای نقشه اش میرفت.
عقب گرد کرد و درست مقابل صندوق ایستاد.
کمرش را خم کرد؛ موهای بلند و مواج مشکی رنگش را بالای سرش جمع کرد و با کشی که در مچ دست راستش بود، محکم بست.
صدای باز شدن در ماشین به گوشش رسید.
صاف ایستاد و همانطور که کش را فیکس میکرد؛ به ابروهای گره خورده و صورت عصبی دوستش خیره شد.
– چرا اینجوری نگاه میکنی کیمیا؟! هرکی ندونه فکر میکنه به خون من تشنه ای!
طره موی پریشان روی صورتش را کنار داد و چند ثانیه کوتاه چشمانش را بست تا بتواند کلماتی که میخواست به زبان بیاورد را در ذهنش جفت و جور کند.
– مجبور به هیچی نیستی دنیز؛ این تویی که نشستی توی ذهنت سناریو چیدی و از همه بدتر داری خودت رو به این کارِ مزخرف وادار میکنی…
حرفش باعث شد برق از سر دنیز بپرد.
– کیمیا بس کن لطفا؛ اگر تورو نشناسم میگم یه بی وجدانی، ولی خودمون خوب میدونیم اینطوری نیست. لعنتی مرتضی رو همین عوضی ها کشتن و حتی به جنازه اش هم رحم نکردن…
صدای جیغ کیمیا در گوشش زنگ خورد و سکوت اطراف را شکست.
– کی گفته مرتضی مرده؟ مگه جنازه اش پیدا شده؟ آخه واسه چی داری برای خودت میبری و میدوزی؟!
کمرش را به ماشین تکیه داد و دندان هایش را روی هم فشرد.
– صدات رو بیار پایین تر؛ نمیخواد حالا جیغ بکشی همه رو باخبر کنی!
سپس نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد:
– تویی که میگی مرتضی زنده ست؛ متوجه ای که هشت روز از اون شب جهنمی گذشته؟ هشت روزه که هیچ نشونی از مرتضی نیست… حتی پلیس هم ناامید شده لعنتی، بعد تو میگی زنده ست؟ این حروم زاده ها مرتضی رو کشتن و مطمئن باش جنازه اش رو همین اطراف چال کردن!
دستش را پشت گردنش کشید و چشمانش را بست.
– من باید برم اون تو و بفهمم چه خبره! باید یه چیزی ازشون بفهمم، حداقل این یه کار رو به مرتضی بدهکارم…
پوزخندی روی لب کیمیا شکل گرفت.
دستش را درون جیب پالتویش فرو برد و با تمسخر گفت:
– اگر خیلی مطمئنی کار ایناست پس چرا چیزی از این عمارت و اون شب به پلیس نگفتی؟ چرا لالمونی گرفتی و به دروغ گفتی رفته بودیم جنگل گردی؟
گوشه پلک دنیز پرید.
– واسه این که ترسیدم، میفهمی؟ درست مثل تو ترسیدم…از این که بی مدرک دستم به جایی نرسه و بیشتر به خاطر این که نکنه پای پدر و مادر مرتضی رو به ماجرا باز کنم و بلایی سرشون بیاد…
با یادآوری آن شب، دستان کیمیا مشت شد.
-اون موقعی که به مرتضی گفتم نرو واسه همین روزا بود… من چند پیرهن بیشتر از شما تو این کشور غریب پاره کردم و آدم هاش رو خوب میشناسم؛ درست مثل کف دستم…
چند قدم به جلو رفت و درست مقابل دنیز ایستاد.
– اون شب به مرتضی گفتم نرو؛ گوش نکرد و جونش رو سر چهارتا خبر و مقاله به خطر انداخت…
انگشت اشاره اش را به قفسه سینه دخترک کوبید و ادامه داد:
– الان هم به تو میگم دنیز، نرو… تورو جون پدر و مادرت، جون دانیال که میدونم چقدر برات عزیزه قسم نرو و بیخیال شو؛ مطمئن باش مرتضی بلایی سرش نیومده و دیر یا زود پیداش میشه!
بغض درون صدایش باعث شد عصبانیت دنیز دود شده و به هوا برود.
جدا از نسبت فامیلی که با کیمیا داشت، صمیمی ترین دوستش بود و اندازه خواهر نداشته اش دوستش داشت.
قدمی به جلو برداشت و دستانش را دور شانه اش حلقه کرد.
بوسه ای به فرق سرش زد و نگاه پر نفرتش را به عمارت مقابلش دوخت.
– اگر نرم یک عمر پیش خودم و وجدانم شرمنده میمونم کیمیا؛ میرم اما قول میدم بهت برگردم!
با مکث خودش را عقب کشید.
– بعدشم من فکر همه جارو کردم! روز ها و شب ها از مغزم کار کشیدم و مو به مو نقشه امشب رو چیدم!
دخترک از شدت سرما، دستانش را جلوی دهانش برد و ” ها ” کرد تا کمی داغ شود. در همان حال نگاه متعجبش را به صورت دنیز بخیه زد.
– منظورت چیه؟!