رمان خم گیسوی طُ از فاطمه ایزی یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان انتقامی|رمان روانشناسی|رمان عاشقانه می باشد که سال 1401 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
مات و مبهوت نگاهش کردم. گوشام از شنیدن جملهی آخرش سوت کشید.
با غیرقابل باورترین حالت ممکن نگاهش کردم و گفت:
– میدونم شرایطمون خوب نیست و ارزش تو خیلی بیشتر از ایناست اما چون یهو پیش اومد نتونستم خیلی تدارک ببینم و یه جای خوب این مسئله رو بیان کنم.
اما باور کن فقط به خاطر تو نیست که دارم این کار و میکنم. به خاطر دل خودمه. انقدر برام عزیزی که نمیتونم فکرشو بکنم ازم دور بشی.
نفس حبس شدهمو بیرون دادم.
لب پایینیم و گاز گرفتم و از شیشه به بیرون نگاه کردم. سنم برای درک این حرفا خیلی کم بود. اما تو عالم بچگی رو ابرا سیر میکردم.
اینکه اهورا دوستم داره، میخواد باهام ازدواج کنه، نمیخواد ازم دور بشه…
ورای تموم تصوراتی بود که تا به حال از خودم داشتم. عمه با رفتارش جوری منو بار آورده بود که فکر میکردم بدترین و کثیف ترین موجود روی زمین منم. موجودی که هیچ کس دوستش نداره!
اهورا که اسمم و صدا زد از فکر اومدم بیرون. صادقانه و با بغضی که به گلویم چسبیده بود، گفتم:
– باورم نمیشه کسی دوستم داشته باشه.
وقتی نگاه سنگینش و دیدم ادامه دادم:
– عمهم انقدر من و کوچیک میکرد، میزد، تحقیر میکرد که از خودم بدم میآد. اون همیشه میگفت زشتم. هیچ کس از دختر زشت و دست و پاچلفتی مثل من خوشش نمیآد.
فکر کن من و با چوب میزد بعد میگفت باید همه کارا رو بکنی. خونه باید تر و تمیز باشه، غذا آماده باشه، لباسا رو بشوری…
من فقط یازده سالم بود!
انقدر جملهی آخرم غم داشت که دیدم نگاه اهورا هم پر شد. دستمو مثل یه شی با ارزش بالا برد و چسبوند به لب هاش. نرم و طولانی بوسید و گفت:
دیگه تموم شد عزیزدلم. تموم شد! بهش فکر نکن.
***
نگاهی به محضر کوچیکی که توش حضور داشتیم انداختم. یه سفره عقد ساده پهن بود.
من بودم، اهورا بود.
بابا با اون هیکل نحیف و رنگ پریده روبرومون نشسته بود.
مارال و یه دختری هم که دستیار محضردار بودن بالاسرمون پارچه نگه داشته بودن. سپیده قند میسابید.
همین!
افراد حاضر تو محضر همینا بودن. یه لحظه دلم به حال خودم و بیشتر برای اهورا سوخت. ما چرا باید اینجوری عقد کنیم؟ انقدر غریبانه و مخفی؟
یه هفته تقریبا طول کشید تا بتونیم کارای محضرو انجام بدیم و رضایت بابا رو بگیریم.
بابا اولش راضی نمیشد اما وقتی بهش اصرار کردم و گفتم که مجبوریم نرم شد. از طرفی هم وقتی با خود اهورا صحبت کرد و دید پسر آقا و متینیه و قصدش ازدواجه خیلی زود راضی شد.
امروز هم با پارتی بازی و رو انداختن یکی از دوستای اهورا گذاشته بودن بابا چندساعت برای عقدمون بیاد.
امروز بعدازظهر پدر و مادر اهورا میرسیدن و من خیلی استرس داشتم.
با صدای عاقد از فکر بیرون اومدم و همون بار اول بله رو گفتم.
من که نیاز به چندبار پرسیدن نداشتم. یعنی خودم و اون قدر نمیدیدم که بخوام ناز کنم.
همه دست زدن و بعد نوبت به اهورا رسید. اونم بله رو گفت و تموم شد.
بابا تک تک بغلمون کرد و بهمون تبریک گفت. اشک شوق توی چشماش جمع شده بود. با صدای آروم و مظلومی که دلم براش کباب شد رو به اهورا گفت:
– فقط قول بده دخترمو خوشبختش کنی پسرم. من که نتونستم اما تو براش زندگی خوبی بساز.
اهورا نگاه پر مهری به من انداخت و بابا رو بغل کرد و گفت:
– خیالتون راحت.
از محضر که بیرون اومدیم سپیده و مارالم همراهمون اومدن. باباهم با سربازی که باهاش اومده بود برگشت زندان.
رو به سپیده گفتم:
– بیا میرسونیمت.
سپیده سری تکون داد و گفت:
– نه خودم میرم.
اهورا قبل از من پیش دستی کرد و گفت:
– آبجی بفرما سوار شو تعارف و بزار کنار.
سپیده هم با تشکر زیر لبی سوار شد. اول سپیده رو رسوندیم و بعد اهورا مارو برای ناهار به یه رستوران برد.
مارال هی حرف میزد. با خنده و شوخی سعی میکرد سکوت بینمونو بشکنه اما نمیدونم چرا من غمگین بودم. دلم گرفته بود.
امروز به شدت دلم مامانم و میخواست. جاش خیلی خالی بود.
منتظر بودیم غذا رو بیارن و من به حلقهی طلا سفید سنگین و پرنگینم زل زده بودم.
صدای اهورا باعث شد نگاهم از حلقه به چشماش کشیده بشه.
با لبخند جذابش نگاهم کرد و گفت:
– میدونم نمیشه همیشه دستت باشه اما وقتایی که باهم میریم بیرون یا تنها میری بیرون حتما بنداز دستت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– چه سخته که نمیشه همیشه و جلوی همه دستم باشه.
اهورا کمی به جلو خم شد و گفت:
– عزیزم خودتو با این فکرا ناراحت نکن. خیلی زود این روزا هم میگذره بعد اون موقع میگی چه اشتباهی کردم برای یه چیز موقت حرص و جوش خوردم.
بعد صاف نشست و با شیطنت گفت:
– نترس من تا آخر عمر بیخ ریش خودتم.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست و مارال گفت:
– چه عجب عروس خانم افتخار داد خندید.
نگاه بی جونی به مارال انداختم و گفتم:
– دست خودم نیست. دلم گرفته!
و اهورا که نازم داد:
– قربون دلت برم.
گر گرفتم و سرم و زیر انداختم. جلوی مارال خیلی خجالت کشیدم. اهورا خندهای کرد و گفت:
– مارال تو اضافه ای به خدا. ببین کیمیا چقدر معذبه!
ابروهام و بالا دادم و گفتم:
– نه اصلا. اینجوری نگو من راحتم با مارال.
مارال هم خندید و گفت:
– ای بابا حس موجود اضافه بودن هم بد چیزیه ها. غذا رو چرا نمیارن؟
بی توجه به مارال رو به اهورا گفتم:
– میشه بعد غذا بریم بهشت زهرا؟
اهورا که با رضایت پلک زد قلبم گرم شد. لبخند نیم بندی زدم و گفتم:
– ممنونم.
چندشاخه گل گلایل رو روی سنگ قبر گذاشتم.
دستی به سنگ قبر مشکی مادرم کشیدم و قطره اشکی از گوشهی چشمم سر خورد. دلتنگی مثل یه غده ی سرطانی این قدر توی وجودم ریشه دونده بود که داشت نفسم و میگرفت. جای جای تنم از وجود این غده درد میکرد.
واقعا راسته که میگن جای خالی پدر و مادر با هیچی پر نمیشه. توی دلم با مامانم کلی حرف زدم. اهورا به مرد مسنی که قرآن میخوند پول داد و ازش خواست برای مامان قرآن بخونه.
نیم ساعت دیگه موندیم و بعدش راهی خونه شدیم. وقتی توی ماشین نشستم نگاهی توی آینه به خودم انداختم.
صورتم سرخ و چشمام متورم شده بود اما احساس سبکی داشتم. نفس آسودهای کشیدم که با یادآوری ازدواج مخفیمون و اینکه تا چندساعت دیگه ملوک خانوم و شوهرش میرسن استرس گرفتم.
توی همین فکرها بودم که دستش روی دستم نشست. گرمای دستش باعث شد نگاهم به سمت چشمای مهربونش کشیده بشه. با لبخند محوی نگام کرد و گفت:
– آروم باش. من کنارتم!
و این جملهی چهار حرفی چقدر موج مثبت داشت و چقدر میتونست آرامش بخش باشه! قلبم هنوز تند میزد اما گرما به دست های یخ زدهم برگشت و متعاقبا بهش لبخند کوچیکی زدم تا خیالشو راحت کنم.
به خونه که رسیدیم مارال با یه بهونهای ازمون جدا شد که ما رو تنها بذاره. گوشی اهورا زنگ خورد و من که احساس میکردم نایی تو بدنم نمونده همون جلو روی نزدیک ترین صندلی وا رفتم.
اهورا تماسش رو وصل کرد. درمورد ساختمون و کارش صحبت میکرد. به حلقهم زل زده بودم.
با سر انگشت لمسش کردم. سرد و زیبا بود، درست مثل چشم های من!
تماسش تموم شد. نگاهش نگران توی صورتم چرخ زد و در نهایت نزدیکم شد. دستاشو دور صورتم قاب گرفت و با دلواپسی گفت:
– حالت خوبه؟
لب خشک شدهمو با زبون تر کردم و گفتم:
– نه اصلا خوب نیستم.
زیر لب زمزمه کرد:
– دستات خیلی سرده.
سریع ازم جدا شد و به طرف آشپزخونه رفت. بعد از چند دقیقه با یه لیوان آب قند برگشت و درحالی که اونو بهم میزد گفت:
– همش و بخور.
حتی جون نداشتم لیوان و ازش بگیرم و اون که این قضیه رو فهمید خودش جرعه جرعه همهی آب قند رو بهم داد. حس کردم یکم بهتر شدم. دستای بی رمقم و حالا میتونستم راحت باز و بسته کنم.
دست اهورا رو گرفتم. خم شد روی موهام و بوسید. دلم لرزید…
انگشتامو محکم تر توی انگشتاش قفل کردم. از روی صندلی آروم بلندم کرد و زمانی که به آغوشم کشید قلبم آروم گرفت. چشمام تمایل عجیبی به بسته شدن پیدا کردند.
عمیق عطرش و نفس کشیدم و زمزمه کردم:
– خیلی میترسم اهورا.
حصاری که دورم کشیده بود رو تنگ تر کرد. قلب اونم تند میزد. با صدای آرومی گفت:
– حتی وقتی من پیشتم؟
از سینهش جدا شدم. نگاهم و توی نگاهش دوختم و گفتم:
– نه ولی تو که قرار نیست همیشه پیشم باشی. از این که معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیفته میترسم. از این نامعلوم بودن، از این بلاتکلیفی.
اهورا لبخند مردونه و مضطربی زد. از چشماش میخوندم اونم میترسه اما میخواست جلوی من نشون نده. به جای جواب دادن به من نم اشک چشامو گرفت و گفت:
– اصلا دوست ندارم روز اول ازدواجمون چشای خوشگلت این قدر بارونی باشن. نترس! من همه چی رو درست میکنم.
بعدم دستم و گرفت و گفت:
– حالا برو تو اتاق من تا بیام.
بدون حرف اضافه ای باشه گفتم و از پله ها بالا رفتم.
این اولین بار بود که وارد اتاق اهورا میشدم. اتاق بزرگ و سادهای داشت. یه تخت دو نفره با روکش سورمهای وسط اتاق بود. میز مطالعه و یه کتابخونهی کوچیک سمت چپ اتاق و کنار پنجره قرار داشت.
چند تا عکس از اهورا توی قاب های کوچیک روی میزش قرار داشت. یه عکس بزرگ تر و خانوادگی هم بود که اهورا و مارال خیلی کوچیک بودن و پدر و مادرشون هم کنارشون ایستاده بودن.
عکس توی مکانی شبیه به جنگل گرفته شده بود. دستی به صورت اهورا و لبخند شیطونی که روی لبش بود کشیدم. از همون بچگی ناز و تو دل برو بوده.
لبخندم عمق گرفت. نگاهم به سمت لوح تقدیراش که به دیوار زده شده بود کشیده شد. توی همه مهندس اهورا عابدینی ذکر شده بود.
از ته دل احساس غرور کردم. نمیدونم چه کار خوبی انجام داده بودم که خدا اهورا رو سر راهم قرار داده بود.
با صدای باز و بسته شدن در، چرخیدم. اهورا با یه سینی بزرگ که حاوی میوه و تنقلات بود وارد اتاق شد. با دیدن لبخند روی لبم انگار جون تازهای گرفت. سینی رو روی عسلی گذاشت و گفت:
– چه عجب کیمیا خانم خندید.
به عکسش اشاره زدم و گفتم:
– کوچولو بودی خیلی بانمک و ناز بودی. از اون بچه هایی که دلت میخواد بچلونیشون.
بهم نزدیک شد و کنارم وایساد. با یه لبخند کج نگاهی به قاب عکس کرد و بعد هم به من.
با چشمک ریزی گفت:
– یعنی الان بانمک نیستم؟
دستش و دور شونهم حلقه کرد و گفت:
– دلت نمیخواد بچلونیم؟
سقلمهای بهش زدم و گفتم:
– چه خوش اشتها.
خندهی بلندی کرد و من و محکم تر به خودش چسبوند و با شوخی گفت:
– چیه خب؟ دلم میخواد زنم بغلم کنه بچلونتم. وگرنه…
عقب عقب رفت که منم به طرفش رفتم. پاش به تخت گیر کرد و روی تخت افتاد. دست به کمر نگاهش کردم و تهدیدوارانه گفتم:
– وگرنه چی؟
نیم خیز شد و هیکلشو روی آرنجاش انداخت و گفت:
– هیچی خواستم بگم من میچلونمت.
با چشمای ریز شده نگاهش کردم و گفتم:
– مطمئنی همین و میخواستی بگی؟
با اون چشمای شیطونش نگاهم کرد و گفت:
– آره به خدا.
یهو دستم کشیده شد و پرت شدم روش. سریع جاهامون و عوض کرد. این اتفاقا انقدر زود رخ داد که اصلا نفهمیدم چی به چی شد. فقط زمانی به خودم اومدم که تو بغلش داشتم له میشدم. از درد آخی گفتم که کنار گوشم نجوا کرد:
– به جاش من میچلونمت.
سرش توی گردنم فرو رفت و عمیق گردنم و بوسید. ناخوداگاه یاد آرتین افتادم. اخمام درهم فرو رفت. آرتینِ عوضی! اصلا با اهورا قابل مقایسه نبود.
صدای اهورا باعث شد از فکرش بیام بیرون:
– گرمای تنت و دوست دارم. مثل خودم گرم مزاجی!
گنگ نگاهش کردم:
– به خاطر گرمای بدنم؟
ابروهاش و بالا انداخت و گفت:
– نچ!
– پس چی؟
گوشهی لبم و بوسید و گفت:
– چون دلبرِ من لاغره، موهاش پرپشت و فرفری و ضخیمه…
نفس عمیقی داخل موهای پرپیچ و تابم کشید:
– میدونی اولین بار کی عاشقت شدم؟
با چشمای درشتم بهش خیره شدم.
چشمام و بوسید. با لحن آرومی نجوا کرد:
– وقتی پیچ و خم موهات و دیدم تو خم گیسوهای بلندت گم شدم. دیگه نتونستم راهمو پیدا کنم. گرفتار شدم!
لبم کش اومد و از ته دل خندیدم. اهورا هم با دیدن خندهی من بلند خندید و تو بغل هم مچاله شدیم.
گونهشو بوسیدم و کنار گوشش نفس زدم:
– خب؟ این چه ربطی به گرم مزاجی من داره؟ این که عاشقم شدی؟
لب هاش و روی هم فشار داد:
– اوم نه این و یادم اومد وسط اطلاعات علمی خواستم بهت یادآوری عشقمونو بکنم.
دستم و دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
– خب؟ دیگه چه خصوصیاتی دارم؟
– دل آشوبی، بی قراری قوی هستی، رگای دستت برجسته س! آب زیاد میخوری…
لباش و مماس لبام کرد. قلبم هری ریخت. به پیراهنش از پشت چنگ زدم. لبامو کوتاه بوسید.
– عطش داری، قوای جنسیتم بالاست.
بعد از این حرف امان نداد و لباشو روی لبام گذاشت و با ولع بوسید. چشمامو بستم و با شور و هیجان همراهیش کردم.
نیم ساعت بعد درحالی که نفس نفس میزدیم اهورا بلند شد و کلافه دست داخل موهایش کشید.
با گنگی نگاهش کردم چرا ادامه نمیداد؟ نگاهی بهم انداخت. خم شد لب هایم را بوسهی کوتاهی زد و گفت:
– من میرم دوش بگیرم میام.
خواستم چیزی بگم اما زبونم به سقف دهنم چسبیده بود. احساس میکردم اهورا توی بدترین وضعیت رهام کرده. چرا رابطه شو کامل نکرد؟ حالا که زن و شوهر بودیم و از هفت دولت آزاد.
چرا نخواست ادامه بده؟ نکنه من براش خوب نبودم؟ اصلا یهو چی شد؟
حس بدی نسبت به خودم پیدا کردم اون قدر که تا زمانی که اهورا رفت حمام و اومد من هنوز از جام تکون نخورده بودم.
لباساش و پوشید و کنارم دراز کشید. به طرفش چرخیدم و به اون که به سقف زل زده بود نگاه کردم.
چشمام به خاطر حجم حرفای تلمبار شدهی دلم پر از اشک شد. آروم پلک زدم و اشکم ریخت. اهورا چرخید و نگام کرد. با دیدن چشمام اخمش توی هم رفت و گفت:
– چرا گریه میکنی باز؟
دماغمو بالا کشیدم. از خودم و احساساتم بدم میاومد. با بغض گفتم:
– پشیمونی؟
چشماش و ریز کرد و گفت:
– از چی؟
– ازدواج با من؟ برات کمم؟ خوب نبودم؟ اصلا سواله میپرسم خب خوب نبودم که ادامه ندادی دیگه.
بعدم بلند شد و نشستم روی تخت. اشکامو پاک کردم و گفتم:
– اما من…
ادامهی حرفم با کاری که کرد نصفه موند. دستش و گذاشت روی قفسهی سینهم و خوابوندم روی تخت. بغلم کرد و گفت:
– دیوونه رو ببینا. من چرا باید از بودن با تو پشیمون باشم؟ تو اشتباه برداشت کردی دیوونه. من فقط به خاطر اینکه تو هنوز آمادگی نداشتی و امروز اولین روز ازدواجمونه نخواستم اذیت بشی. وگرنه مگه ساده بود برام؟
سرش و توی گردنم فرو کرد و گفت:
– خیلی میخوامت!
با معصومیت و چشمای اشکی نگاهش کردم و گفتم:
– راست میگی؟
– معلومه که راست میگم دیوونهی من.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– داشتم دق میکردم.
چونهمو بوسید و دستش و سُر داد روی سینهم. آروم آروم سینهمو نوازش کرد و کنار گوشم گفت:
– به خاطر این گفتم گرم مزاجی دیگه. قوای جنسیتم بالاست. اووووف!
با خنده و خجالت صداش کردم که گفت:
– جان جان جان؟!
– بسه!
مظلوم شد و گفت:
– چشم. خب چیکار کنیم؟
– بخوابیم؟
– بخوابیم.