دانلود رمان در دست تعمیر از هانیه عصمتی
سرگذشت مردی که حافظه اش رو از دست داده و دنبال هویتش میگرده.
مقداری از متن رمان در دست تعمیر :
نگاهش مات مانده بود روی جادهی تاریک مقابلش و حتی پلک نمیزد. دانههای درشت باران به شیشهی ترک برداشته میخوردند و این تنها صدایی بود که سکوت نیمه شب را میشکست. فرمان را بیشتر میان انگشتان ظریفش فشرد. تنش همچون گنجشک زیر باران مانده میلرزید و نفسش بالا نمیآمد. صحنهی چند لحظه پیش در ذهنش مرور شد؛ خدایا نکند مرده باشد…
طول کشید تا از شوک بیرون بیاید. بزاق دهانش را به زحمت فرو برد و دست لرزانش روی دستگیره نشست. جان کند تا از اتومبیل پیاده شود. پاهای سست و لرزانش وزن تنش را به سختی تحمل میکردند. باران بیامان میبارید و او پاهایش انگار به زمین میخ شده بودند. جرئت نداشت جلو برود و ببیند چه اتفاقی افتاده. میان نفسهای یک در میانش، زیر لب مدام تکرار میکرد:
– خدایا… نمرده باشه… خدایا نمرده باشه…
جان کند تا قدم بردارد. خودش را به جلوی اتومبیل که رساند، چشمش که به تنِ غرقِ خون مرد افتاد، از ته دل جیغ کشید. جیغ میکشید و کسی پیدا نمیشد که به دادش برسد. زانوهایش دیگر وزنش را تحمل نکردند و تنش روی زمین خیس و گل آلود فرود آمد. نگاهش مات مانده بود روی صورتِ خونین مرد و نفسش بالا نمیآمد. خودش را روی زمین به سمت مرد کشید. دستهای لرزانش را بند بازوی مرد کرد و تکانش داد.
– آ… آقا؟ صدای منو میشنوین؟ تو رو خدا چشماتو باز کن… آقا…
مرد اما تکان نخورد و او تازه انگار فهمیده بود چه بلایی سرش آمده. بغضش شکست و اشک و باران روی گونههایش مخلوط شدند. میان هق هقش مدام مرد را تکان میداد و میگفت:
– آقا تو رو خدا بیدار شو… آقا… باز کن چشماتو… تو رو خدا…
بی فایده بود، مرد هیچ واکنشی نشان نمیداد. به همین سادگی قاتل شده بود! دستهایش غرق خون بودند، با همان دستها تلفن همراهش را از جیب مانتویش بیرون کشید. تنش مثل بید میلرزید و طول کشید تا شماره بگیرد. گوشی را روی گوشش گذاشت. بوقهای انتظار که طولانی شدند، ته قلبش خالی شد و ریههایش بینفس ماندند. هق زد و کف دستش را روی قفسهی سینهاش کشید تا شاید راه نفسش باز شود. صدای مردانهای در گوشی پیچید:
– بله؟
– تیرداد… تو رو خدا خودتو برسون…
صدای تیرداد پر از نگرانی شد:
– چی شده دختر؟ چرا گریه میکنی؟
– تصـ… تصادف کردم…
– چی؟!
هق زد و نالید:
– یکی پرید جلو ماشین… تو رو خدا بیا تیرداد… تکون نمیخوره…
***
“جمعه، هجدهم آبان”
نگاهش ناباورانه میان خواهر و برادری که مقابلش نشستهاند میچرخد و نمیتواند صحبتهایشان را هضم کند. چشمانش از سر بهت گرد شدهاند. تن صدایش کمی بالا میرود:
– الان باید اینا رو به من بگین؟
تیرداد نگاهی به تسنیم که کنارش نشسته میاندازد و دوباره به سینا چشم میدوزد. سعی میکند دلداریاش دهد:
– میگفتیم که چی بشه سینا جان؟ لابد میخواستی با اون پای داغانت راه بیفتی تو خیابونا دیگه.
ابروهای پهن و خوش حالت سینا گره کور میخورند:
– آدم پاهاش داغون باشه بهتر از مغزشه.
تیرداد لبخند کمرنگی بر لب مینشاند:
– سخت نگیر برادر من، به خدا اگه زودتر گفته بودیم شیش ماهه سر پا نمیشدی. الان خوب شد ولی، آخرین نوبت فیزیوتراپیتو رفتی، دیگه با خیال راحت میتونیم بریم دنبال این داستانو بگیریم.
سینا چشم غرهای میرود و دستی به نشانهی “برو بابا” در هوا پرتاب میکند. دستهایش را به زانوهایش بند میکند و از جا بلند میشود. میان اتاق، یک مسیر کوتاه را مدام میرود و برمیگردد. یک دستش را به کمرش زده و انگشتان دست دیگرش را مدام روی لبش میکشد. یعنی ممکن است همه چیز برایش روشن شود؟
تسنیم با نگاهش سینا را دنبال میکند و دلش شور میزند. کمی خودش را به تیرداد نزدیکتر میکند و زیر گوشش زمزمه میکند:
– کاش زودتر بهش گفته بودیم، نه؟
تیرداد نگاهش میکند و سری بالا میاندازد. درست مثل او، آرام میگوید:
– تو نمیخواد نگران باشی، کار درستو کردیم.
سینا از قدم میایستد. به تسنیم نگاه میکند و صدایش بالا میرود:
– پَ چرا نشستی برّ و بر منو نگاه میکنی؟ برو بیارشون دیگه.
تسنیم نگاه از سینا میگیرد و به تیرداد چشم میدوزد تا کسب تکلیف کند. تیرداد برای تأیید خواستهی سینا، چشمانش را باز و بسته میکند و سری تکان میدهد. تسنیم از روی تخت بلند میشود و اتاق را ترک میکند. به جای او، سینا کنار تیرداد مینشیند. سرش را میان دستانش میگیرد و نفسش را محکم فوت میکند:
– واقعاً چی تو اون مغزتون گذشت که این همه مدت هیچی بهم نگفتید؟
تیرداد دست روی شانهی سینا میگذارد و با همان لهجهی غلیظ گیلکیاش میگوید:
– ما خیر و صلاحتو میخواستیم اَدَش(داداش). الانم اتفاقی نیفتاده که، وقت بسیاره.
سینا معنادار نگاهش میکند. چشمانش پر از شماتت است و در جواب این نگاه، تیرداد فقط لبخند میزند و کف دستش را آرام روی ران پای سینا میکوبد.
درِ اتاق که باز میشود، هر دو به آن سمت نگاه میکنند. تسنیم با آن جعبهی کوچکی که در دست دارد، میان اتاق، دو زانو روی زمین مینشیند. درِ جعبه را باز میکند و رو به سینا میگوید:
– همهی وسایلی که شب تصادف همراهت بود تو این جعبهست.
تسنیم هم مثل برادرش لهجهی گیلکی دارد، البته نه به غلظت او. سینا از روی تخت پایین میآید و مقابل تسنیم مینشیند. عجولانه جعبه را سر و ته میکند و تمام محتویاتش را روی زمین میریزد. بیقرارانه نگاهش را روی وسایل میچرخاند؛ یک دسته کلید، یک زنجیر مردانه، تکهای کاغذ و یک رژ لب. به معنای واقعی کلمه وا میرود. با همین چهار قلم باید هویتش را پیدا کند؟! نگاهِ ناباورش را تا چشمانِ تیرهی تسنیم بالا میآورد:
– همین؟!
تسنیم سر تکان میدهد. ابروهای سینا گره کور میخورند و صدایش بالا میرود:
– مسخره کردی منو؟ مگه میشه فقط همین باشه؟ یعنی من موبایلم نداشتم؟