کتاب داستان آخرین بازمانده
کتاب داستان آخرین بازمانده از نگین یزدانی یک رمان در ژانرهای رمان تراژدی|رمان اجتماعی|رمان درام|رمان رئال می باشد که سال 1403 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است. مقداری از متن رمان: بیاید نگاهی کوتاه بندازیم به شروع جدیدترین اثر نگین یزدانی، داستان آخرین بازمانده : با تیرِ چشمانش، چنان به دره‌ای عمیق پرتابم کرد که همان جا و با دیدن بغضش، فاتحه‌ی ...

کتاب داستان آخرین بازمانده از نگین یزدانی یک رمان در ژانرهای رمان تراژدی|رمان اجتماعی|رمان درام|رمان رئال می باشد که سال 1403 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.

مقداری از متن رمان:

بیاید نگاهی کوتاه بندازیم به شروع جدیدترین اثر نگین یزدانی، داستان آخرین بازمانده :

با تیرِ چشمانش، چنان به دره‌ای عمیق پرتابم کرد که همان جا و با دیدن بغضش، فاتحه‌ی دلم را فراخواندم.

بی‌سابقه بود، عجیب تمنای ماندن داشت و حال همه چیز عوض شده بود!

من مانده بودم و دو جام میشی رنگی که قصد نداشت از این همه غضب، دست بکشد.

چه می‌گفتم؟

حداقل این بار را چه می‌گفتم تا بماند؟!

همان همیشگی؟!

همان دروغ‌های کذایی که دیگر رنگ و رویشان را از دست داده بود؟!

این لعنتی‌های همیشگی انگار که تاریخِ انقضایشان هم سر رسیده بود.

درمانده و ملتمس نالیدم:

– این بار تو بگو چیکار کنم؟!

به قدری عصبی بود که نفس‌هایش بالا نمی‌آمد. نفس‌هایش تماماً بریده بریده بود.

حق داشت!

به والله که حق داشت!

با کارهای بی‌فرجامم جانش را به لبش رسانده بودم.

و در این‌جا دلم، اندکی جان دادن می‌خواست!

ای کاش می‌شد هم اکنون بمیرم.

هیچ نمی‌گفت و همین که مغموم و با نفرت نگاهم می‌کرد، دنیایی از حرف بود.

دنیایی از نگفته‌ها!

دنیایی از ویرانی‌ها!

موهای رنگ شبش، از گوشه‌ی شالِ مشکی رنگش بیرون زده بود و برخلاف گذشته، تلاشی برای مخفی کردن‌شان نداشت.

انگار او هم بریده بود!

انگار که او هم سرد شده بود!

ای کاش می‌شد به او بگویم که برای آخرین بار مرا ببخشد.

ای کاش می‌شد زمان به عقب برمی‌گشت و من دستانم را به دستانش گره نمی‌زدم که هم اکنون هوس کنم با بی‌رحمی تمام دست‌هایش را چفت دستانم کنم.

ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت و من توجهم معطوف این دختر نمی‌شد.

ای کاش هرگز او را ندیده بودم.

قدم‌های سست و رنجورش را اندکی جان داد و درست در یک قدمی دره ایستاد، دره‌ای که پناهگاه امن‌مان بود.

دره‌ای که زمان دلگیری‌مان، تنها کسی بود که بی‌منت گوش می‌داد و هیچ نمی‌گفت.

غر نمی‌زد

گله و شکایت نمی‌کرد

حتی…

آوازِ خسته شدم سر نمی‌داد.

مدتی پیش با توافق هم، او را سنگ صبور نامیدیم و حال، زمان ما را به جایی رسانده بود که در لحظات پایانی، باز هم اینجا باشیم.

اما با شرایطی متفاوت‌تر از قبل!

این بار عزیز دوست داشتنی‌ام شکایت مرا پیش سنگ صبور آورده بود.

این بار پای کسی، جز من، در میان نبود و وای بر من!

دل‌هایمان چه زود از هم رنجیده بود!

چیزهایی از جیب لباسش بیرون کشید،

از گوشه‌ی کاغذی که از جنس گلاسه بود و برق می‌زد، فهمیدم عکس‌های دو نفره‌مان است.

همان دو نفره‌های مخصوص!

همان دو نفره‌هایی که هیچکس نبود جز من و او!

همان دو نفره‌هایی که نظیرشان هیچ کجا نبود!

اما اکنون…

قدمی جلو رفتم.

دخترِ سرکشِ این روزهایم پر از خشم بود.

با بی‌قیدی تمام، فندک زیرشان گرفت و در مقابل چشمانم، تمام خاطراتمان را یک به یک سوزاند. خاطره‌هایی که هر کدامش لبخند به لبم می‌آورد و حال، همگی درد شده بودند!

هیچ نگفتم تا انتها را ببینم.

آخرین عکس را هم سوزاند و قطره اشک سمجش روی آن فرود آمد.

همین کافی بود تا قلبم به درد بیاید.

من با دختر روبه‌رویم

با عمر و جانم چه کرده بودم؟!

با سادگی و مهربانی‌هایش چه کرده بودم؟!

من چه کرده بودم با اویی که چون فرشته بود و انگار این‌جا انتهای خط بود!

با ناباوری زمزمه کردم:

– همه رو سوزوندی؟!

بی‌صدا برگشت و با وحشی چشمانش، سرتا پا نگاهم کرد، خوب می‌دانست حس بدی می‌گیرم و از عمد کارش را تکرار می‌کرد.

این دختر خوب می‌دانست که چگونه جگر بسوزاند و تمام هویت مردانه‌ام را به آتش بکشاند!

بازی دوست داشت!

دوئل دوست داشت و

عاشق زیر و رو کشیدن بود.

و گاه حس می‌کردم که هیچ نگفته، صدِ مرا از بر بود.

چشم بستم تا نفرتِ درونِ چشمانش ذوبم نکند!

– همه حرفات

کارات

رفتارات

دوست داشتنات

نقش بازی کردنات

همه دروغ بود.

دست‌هایش را به هم کوبید و با صدای

خش دارش لب زد:

– الحق که دروغ‌هات سکانس‌های نابی بودن!

بازیگر قابلی هستی.

اگه بخوام لیست دروغ‌هاتو نمایشنامه کنم و تحویل کشورهای اروپایی بدم، بی‌شک مستحقِ گرفتن اسکاره.

پوزخندی زد و همان دم، با درد چشمانم را باز کردم.

شانه‌ای بالا انداخت.

– دیدی هرچی بود و نبود سوزوندم؟!

وجودت و از ریشه سوزوندم که دیگه هوس نکنی سبز بشی.

امروز تنم یخ کرد.

اما سوزوندن اون عکس‌ها در عجیب‌ترین حالت ممکن گرمای عمیقی به جونم تزریق کرد.

ملتمس نالیدم:

– صحرا! بزار توضیح بدم.

هیستریک وار خندید.

– بازم دروغ بگی؟!

از این همه بازی خسته نشدی؟!

دیگه بس کن! حداقل دم آخری بس کن!

دست‌هایم را به زمین گرفتم و مشتی خاک برداشتم.

به قدری درون دستم فشارش دادم که دستانم خسته شد و من

چه داشتم که بگویم؟!

لب پرتگاه نشست، درست مثل هر زمانِ دیگری که از روزگار گله داشت و او را به این‌جا می‌آوردم تا حرف بزند.

تا عقده‌های چرکینش تلمبار نشود.

زانوهایش را درون سینه‌اش جمع کرد و فریاد زد:

– آهای سنگ صبور! حاضری امروز یه قِصه‌ی متفاوت بشنوی؟!

اگر داستان آخرین بازمانده رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم نگین یزدانی برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

کتاب داستان آخرین بازمانده از نگین یزدانی در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است و برای دانلود رمان باید اپلیکیشن رمان کلوب را از طریق لینک زیر نصب فرمایید

کتاب داستان آخرین بازمانده

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1723
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!