رمان گولسیف از سپیده سوزنی یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان عاشقانه|رمان معمایی می باشد که سال 1399 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
فصل اول
از صبح که بیدار شده بود، برعکس روزهای قبل حال و حوصله ی چندانی نداشت. انگار در دلش رخت میشستند.
خودش بهتر از هر کسی میدانست که هر بار دلشورهای بیدلیل بر جانش رخنه کند، به اتفاقات ناخوشایندی ختم میشود.
شاید ترسناکترین بخش این حس و حال آن جایی است که نمیدانی این اتفاق بد، چقدر میتواند برایت بد تمام شود؟…
حادثه در کمین خودت است یا عزیزترین آدم زندگیت و بعد آرزو میکنی کاش هر چه هست بر سر خودت بیاید نه آنهایی که به جای قلبت در بند بند وجودت ریشه دارند…
برای اینکه فکر و خیال بیهوده از سرش برود تا ظهر خودش را با کارهای خانه مشغول کرد و همه جا را برق انداخت. کارش که تمام شد برای خودش چای تازه دمی ریخت و تا خواست گوشهای بنشیند و لبی تر کند، در خانه به شدت کوبیده شد.
_گولسیف!… گولسیف!…
با شنیدن صدای هانا، دستپاچه استکان چایش را روی طاقچه گذاشت و در حالیکه با گامهایی بلند، به سمت در میرفت گفت:
_اومدم… اومدم…
به محض اینکه در را باز کرد، هانا با رنگ و رویی پریده خودش را داخل خانه انداخت و بعد از اینکه در را بست نفس زنان به آن تکیه داد.
گولسیف متعجب از کارهای او نگاه کنجکاوش را به سر تا پایش دوخت و دست به کمر گفت:
_این چه وضعه در زدنه؟… آخرش این در بیچاره از دست تو از جاش کنده میشه.
برعکس همیشه هانا در مقابلش حاضر جوابی نکرد و برای اینکه نفسش زودتر جا بیاید دستش را روی قفسهی سینه اش فشرد و بازدمش را عمیقتر رها کرد.
گولسیف وقتی سکوت او را دید، دست پیش را گرفت و گفت:
_چی شده؟ باز با ناریا دعوات شده؟
هانا سرش را به نشانه ی جواب منفی تکان داد و در میان نفسهای بریدهاش گفت:
_بالاخره اومد.
_کی اومد؟
_ریبوار.
جوابش تنها یک کلمه بود اما همین یک کلمه آن قدر قدرت داشت که لرزه بر اندام گولسیف بیاندازد. حالا نوبت او بود که کلمات در دهانش سنگ شود و نتواند لب از لب باز کند.
هانا وقتی سکوت او را دید، هیجانزده و مضطرب ادامه داد:
_اگر با چشمهای خودم نمیدیدم باور نمیکردم. یعنی بعد از این همه سال واسه چی اومده؟
چند لحظه ای به امید گرفتن جواب از گولسیف ساکت ماند اما وقتی سکوت او را دید، دوباره رشتهی سخن را به دست گرفت و با آب و تاب بیشتری گفت:
_من که میگم اومدنش بیدلیل نیست. با اون اتفاقهایی که توی گذشته افتاده و اون بلاهایی که سر خانوادهش اومده، چجوری روش شد برگرده؟
گولسیف عصبی از قضاوتهای عجولانهی او، نگاه غضب آلودی حوالهاش کرد و گفت؛
_چرا چرت و پرت میگی؟ بر فرض که مادرش مقصر بوده و گذشتهی خوبی نداشته، به این چه؟ یعنی باید بخاطر گذشته از دیگران فرار کنه؟…اونم فرزند این خاکه و حق داره توش زندگی کنه.
_خودت می دونی که این فقط حرف من نیست. بیشتر اهالی روستا دارن همین رو میگن. اصلا تو چرا داری واسه یه غریبه که نه دیدیش و نه میشناسیش این قدر جوش میزنی؟… واقعا برام سواله!…
صدایش رنگ غم گرفت وقتی گفت:
_چون منم به اندازه ی اون پاسوز زندگی مادرم شدم و می دونم الان چه حالی داره.
هانا پشیمان از گفتههایش، انگشتانش را در یکدیگر گره کرد و گفت:
_ببخش! منظوری نداشتم… اصلا حواسم نبود…
گولسیف بدون اینکه اجازه بدهد حرف هایش را تمام کند گفت:
_مهم نیست. بهتره دیگه حرفی در موردش نزنیم.
با اینکه هانا دلش می خواست به بهانهی برگشت ریبوار حرف را به سمت مادر او بکشاند اما نتوانست. لحن قاطع گولسیف مجال هر پرسشی را از او گرفت.
دوباره او ماند و هزار سوال در مورد اینکه مادر گولسیف کجاست؟ چه می کند؟ چرا با وجود اینکه زنده است، گولسیف حرفی از او نمی زند یا چرا گولسیف زندگی خوش آب و رنگ شهری را رها کرده بود و نزد پدربزرگش در این روستای دور افتاده زندگی میکرد؟…
سوال هایی که در ذهنش قد علم کرده بود، آن قدر زیاد بود که خودش هم حوصلهی به خط کردنشان را نداشت اما مطمئن بود که بالاخره جواب همه ی آنها را پیدا می کند. شاید گولسیف برای حفظ رازهایش سرسخت بود اما وقتی حرف سرک کشیدن به زندگی این و آن و کشف رازهای سر به مهرشان میشد، او هم به سرسختی گولسیف می شد و تا زمانی که به هدفش نمیرسید، کوتاه نمیآمد.
این همان بُعد از شخصیت هانا بود که همیشه سعی می کرد از دیگران پنهان کند و آنقدر در این کار تبحر داشت که حتی گولسیف بعد از گذشت آن همه مدت از دوستیشان، فکر میکرد که او یک دختر ساده است که تنها عیبش جبهه گیریهای بیموردش در مقابل مادرش است.
او خبر نداشت زیر این ماسک دروغین چه مار خوش خط و خالی پنهان است و آنقدر دیوار اعتمادش به او بلند و محکم بود که به این راحتیها نمیشکست.
هانا برای اینکه کدورتی از حرف هایش در دل گولسیف نماند، دوباره از او عذرخواهی کرد و وقتی لبخند رضایت را بر لبهای او دید، گفت:
_حالا شد.
گولسیف در جواب او سری به نشانهی تاسف تکان داد و در حالیکه هنوز لبخند گوشهی لبش جا خوش کرده بود گفت:
_دخترهی دیوونه!… حالا چرا مثل طلبکارها دم در وایسادی؟ بیا تو.
_نه. باید برم. مامان منتظرمه. ریبوار رو که دیدم، اون قدر هول شدم که یادم رفت سفارشهاش رو از مغازه بگیرم. من دیگه برم تا جیغش در نیومده.
_باشه پس بهش سلام برسون.
_باشه. خداحافظ.
با رفتن هانا، گولسیف پشت پنجره ی چوبی اتاق رفت و با نگاهش مسیری که هانا رفته بود را دنبال کرد تا اینکه چشمش به خانه ی بازسازی شدهای که چند متر پایین تر از خانه ی خودشان بود افتاد.
خانهای که از پله تا سقفش به بهترین نحو ممکن بازسازی شده بود و در میان آن همه خانهی آجری و کاهگلی که به زور روی پایشان بند بودند، بدجوری به چشم میآمد.
تا همین چند ماه پیش آن خانه با در و دیوار سوخته و سقف نیمه فرو ریخته اش مثل یک وصله ی ناجور در میان خانههای روستا بود اما حالا…
حدود سه ماه پیش بود که یک گروه سه نفره برای بازسازی آن مخروبه پا به روستا گذاشتند و دقیقا از فردای همان روز، پچپچها و حدس و گمانها برای اینکه چه کسی میخواهد آنجا ساکن شود شروع شد تا اینکه یکی از کارگرها در جواب پرس و جوی یکی از اهالی گفت که اسم کسی که کار را به آنها سپرده ریبوار است و چیز بیشتری از مالک و قصدش از درست کردن این خانه نمی داند.
با وسط آمدن اسم ریبوار، همهی پچپچها خوابید. نگاه کنجکاو مردم دیگر رنگ نگرانی داشت.
گولسیف بیخبر از همه جا چند باری از پدربزرگش درباره ی اینکه ریبوار کیست و چرا همه از برگشت او نگران هستند، پرسیده بود اما هر بار پدربزرگش از توضیح دادن طفره رفته بود اما آخرین بار وقتی دید گولسیف کوتاه نمیآید، با صدایی که از شدت بغض دو رگه شده بود گفت:
_سالها پیش مادر ریبوار از طرف پسر خان متهم به بی آبرویی شد و بخاطر همین وسط روستا سنگسار شد… اینکه ریبوار با وجود همچین اتفاق سنگینی بعد از این همه سال داره برمیگرده به این روستا و مهم تر از همه این خونه، اصلا نشونهی خوبی نیست. دلم از برگشتش گواهی بد میده. خدا کنه من اشتباه کرده باشم…
حرف های پدربزرگ به جای اینکا کنجکاوی گولسیف را کمتر کند، بیشتر کرد.
با اینکه بهیزخان دربارهی گذشتهی مرموز ریبوار چند جمله بیشتر نگفته بود اما همین مقدار کافی بود تا گولسیف بفهمد این رشته سر دراز دارد و همه چیز به همین کوتاهی و سادگی که پدربزرگ تعریف کرده نیست.
با این وجود اکراه بهیزخان برای حرف زدن در این باره راه هر پرسش دیگری را بر او بست و وادارش کرد مثل خیلی از جوانهای روستا در هالهی این ابهام بماند تا زمانیکه ریبوار بیاید و خودش پرده از روی اسرار گذشته بردارد.
چه کسی میدانست؟… شاید دلیل ناراحتی بهیزخان و خیلی از ریش سفیدهای روستا هم به همین دلیل بود.
گولسیف دقایقی از پشت پنجره به وسایلی که داشت از دو نیسان آبی رنگ خالی می شد چشم دوخت. کاناپه، تلویزیون، یخچال…
همه ی اجناسی که خالی می کردند از بهترین مارک و مدلهای بازار بود اما اینکه چرا او چنین لوازم لوکسی را به یک خانه ی روستایی میآورد، در ذهن گولسیف جای سوال داشت. احساس میکرد ریبوار با متمایز کردن خانه اش از بقیهی خانههای روستایی و آوردن چنین اسباب و اثاثیهای هدف خاصی دارد اما چه هدفی؟… نمیدانست.
در همان گیر و دار که او با افکار خودش درگیر بود، بهیزخان بعد از زدن چند تقه به در ورودی و مکثی کوتاه وارد خانه شد. از وقتی گولسیف در خانه اش ماندنی شد، این کار عادت همیشگیاش شده بود.
با اینکه بین دنیای گولسیف و بهیزخان، فاصلهی زیادی بود اما پیرمرد درک می کرد که دخترکش در ابتدای جوانی است و سری پر شور دارد. با خودش میگفت شاید میخواهد در خانه با لباس راحت بگردد، برقصد یا آرایش کند و حضور او معذبش کند. به همین خاطر هر روز به بهانهی قدم زدن یا سرکشی به درختان باغش از خانه بیرون میزد و بعد از چند ساعت با همین آدابی که عادتش شده بود برمیگشت.
گولسیف با دیدن بهیزخان از پشت پنجره کنار آمد و در حالیکه به استقبال پدربزرگ می رفت با رویی گشاده گفت:
_سلام. خوش اومدین.
_خوش باشی دخترم.
_شما هم خبرها رو شنیدین؟
بهیزخان در حالیکه کت پشمیاش را در میآورد، با صدایی گرفته گفت:
_اگه منظورت به اومدن ریبواره، باید بگم آره… شنیدم. قبل از اینکه بیام خونه رفتم بهش خوشآمد گفتم.
_واقعا؟
و وقتی سکوت بهیزخان را دید، در ادامهی حرفهایش گفت:
_من که اصلا از کارهای شما سر درنمیآرم پدربزرگ!… تا چند روز پیش میگفتین از اومدنش ناراحتین و خدا کنه پشیمون بشه، اون وقت الان…
_خودم میدونم چی گفتم دخترم! هنوزم از اومدن ریبوار به اینجا ناراحتم یا شاید بهتره بگم نگرانم. تو مو می بینی و من پیچش مو اما حالا که اومده، نمیتونم بیتفاوت یک گوشه بشینم. مهمون نوازی مردم ما زبونزد دوست و دشمنه. هر کاری کردم دلم رضا نداد این بچه از همین روز اول احساس غربت و تنهایی کنه.
گولسیف خوشحال از کار پدربزرگش، لبخند دلنشینی بر لب آورد و گفت:
_قربونتون بشم که اینقدر دلتون بزرگه.
بهیزخان در جواب نوهاش تلخندی زد و در حالیکه کنار کرسی می نشست گفت:
_آخ!… دخترکم!… کاش من به همون خوبی که تو فکر میکنی بودم.
گولسیف متعجب از حرف پدربزرگ کنارش نشست و در حالیکه دست پیر و چروکیدهی او را در دستش میفشرد گفت:
_منظورتون چیه پدربزرگ؟
بهیزخان با چشمانی خیس و غصه دار به گولسیف خیره شد. نگاه منتظر دخترک راه هر گونه طفره رفتن را بر رویش بسته بود اما از طرف دیگر بغضی که با دیدن ریبوار و زنده شدن خاطرات قدیمی در گلویش خانه کرده بود، مجال توضیح دادن را از او گرفته بود. گولسیف وقتی سکوت پر از حرف پدر بزرگ را دید، مردد گفت:
_نمیخواین چیزی بگین؟ جدیدا حرفهای عجیب میزنین… حرفهایی که پر از مفهومه اما من نمیتونم درکشون کنم.
بهیزخان برای اینکه بر حال خرابش مسلط شود، نفس بلندی کشید و گفت:
_چیزی واسه نگرانی وجود نداره دخترم… توام فکر و خیال الکی نکن.
_اما این چیزهایی که گفتین…
_یه روزی که حال هر دومون خوب بود، همه چیز رو برات تعریف میکنم ولی الان نه… قبول؟
ناچار سری به نشانهی (باشه) تکان داد و در حالیکه از کنار او برمیخاست گفت:
_بذارین یه چایی براتون بریزم.
_بریز باباجان!… بریز شاید یه کم گرم بشم. اینقدر بیرون سرده که انگار تموم رگ و ریشهم یخ زده.
گولسیف بی خبر از علت اصلی بیرون رفتنهای پدربزرگش، با لحن شماتت باری گفت:
_آخه من نمیدونم اون باغ خشک و سرمازده چی داره، که هر روز واسه سرکشی میرین.
پیرمرد در جواب نوهاش لبخند پر معنایی بر لب آورد و برخلاف لبهایش که به اجبار به یکدیگر دوخته شده بودند، در دل گفت:
_کاش میفهمیدی سرما رو به ازای گرم شدن دل تو به این خونه و زندگی به جون میخرم.
گولسیف در سایه ی سکوتی که بینشان حکمفرما شده بود، چای لیوانی خوشرنگی که ریخته بود را مقابل پدربزرگ گذاشت و به شوخی ادامه داد:
_دیگه باید قبول کنین اون بهیزخان زبر و زرنگ سالها پیش نیستین.
بهیزخان که عاشق کلکل کردن با نوهاش بود، طلبکارانه گفت:
_چرا با کلمه ها بازی می کنی دختر!… خجالت نکش… یکدفعه بگو پیر شدی و باید یه گوشهی خونه بشینی تا عزرائیل بیاد سراغت…
_نه به خدا… من همچین منظوری نداشتم. فقط میگم باید بیشتر استراحت کنین.
و بغض کرده در ادامه ی حرف هایش گفت:
_مگه من به جز شما کی رو دارم؟ اگه خدای نکرده یه وقت… یه وقت…
اما هر کاری کرد نتوانست جملهاش را کامل کند اما همین جملهی ناتمام برای طوفانی شدن قلب بهیزخان و خیس شدن چشمهایش کافی بود. با حالی شبیه نوهاش او را در آغوشش جای داد و علی رغم حال پریشانش با تحکم گفت:
_نگران نباش باباجان!… من هیچیم نمیشه. من حالا حالاها زندهم. هر جا دلت گرفت، هر جا از ادامهی راه خسته شدی یا هر وقت دلت شکست کافیه یه نگاه به پشت سرت بندازی. من همونجام و آغوشم به روی تو بازه.