رمان کارناوال وحشت از الناز دادخواه یک رمان در ژانرهای رمان انتقامی|رمان ترسناک|رمان ماجراجویی می باشد که سال 1395 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
هوای خوبی بود. هوای خنک اوایل پاییز، با سوز تندوتیزی که به صورتم شلاق میزد، نشون از شروع فصلی سرد میداد. سرد مثل همهی روزهای زندگیم.
آسمون بالای سرم جلوعقب میشد، اوج میگرفتم، بهش نزدیک میشدم و دوباره دور میشدم.
به عقب خم شدم و به آسمون تیرهروشن دم غروب چشم دوختم. پک عمیقی به سیگارم زدم و دودش رو آهسته بیرون دادم، خودم رو تاب دادم و به پیچوتاب دودی که در هوا ناپدید میشد، خیره شدم.
نوک پاهام به زمین شنی زیر تاب توی زمینِ بازی برخورد میکرد. حس خوبی داشتم. شاید تنها جایی که احساس آرامش میکردم اینجا بود. این ساعت از روز، پارک خالی از سروصدای آزاردهندهی بچه ها بود، یه خلوت مناسب برای من و تنهاییهام!
سرمو به عقب برگردوندم. سوفیا در حالیکه برام دست تکون میداد نزدیک میشد، تیپ جدیدش خیرهکننده بود.
موهاش کوتاهتر از قبل شده بود و حالتی آشفته داشت، رگههایی از رنگ بنفش توی موهای پرپشت مشکیش دیده میشد. دور چشمهاش رو از حد معمول سیاهتر کرده و حلقهی بینی جدیدی به صورتش اضافه شده بود.
تیشرت تنگ مشکیرنگی به تن داشت که با حروف سفید کلمهی جهنم به چند زبان روش نوشته شده بود و یه جین یخی مدل پاره، همراه کیف مشکی با طرح جمجمه، تیپش رو کامل میکرد.
روی تاب کناری نشست و گفت:
«برندا، میخواستم برم دم خونهتون دنبالت ولی حس کردم اینجا میتونم پیدات کنم.»
بسته ی سیگارم رو باز کردم و به سمتش گرفتم، ضربهای زیر پاکت زدم و یکی از سیگارها بالاتر اومد. سیگار رو از جعبه بیرون کشید و زیر بینیش گرفت و گفت:
«ماریجوانا؟!»
پک دیگهای کشیدم و دودش رو غلیظ از بین لبام بیرون دادم و با سرخوشی گفتم:
«تو این هوا میچسبه!»
دستاش دور زنجیرهای تاب حلقه شدن. شروع به تابدادن خودش کرد و گفت:
«چی شد اومدی اینجا؟ همون مشکل همیشگی؟»
نفس عمیقی کشیدم و با کجخلقی گفتم:
«اوهوم. سروصداشون اعصابم رو خرد کرده بود. هر روز وضع بدتر از روز قبله. انگار این بحثها قرار نیست تمومی داشته باشه، حالم دیگه ازشون بهم میخوره.»
«بِرَد چی؟ اون اعتراضی به این وضعیت نداره؟»
پوزخندی زدم و به بِرَد فکر کردم، چقدر که براش چنین چیزهایی اهمیت داشت! با کنایه گفتم:
«اوه یه درصد فکر کن بِرَد به این چیزا اهمیت بده. تا وقتی شارلوت هست تا اوقات فراغت بِرَد رو پر کنه، اون به هیچ چیز دیگهای اهمیت نمیده.»
دود سیگارش رو بیرون داد و گفت:
«درمورد اون دختره هانا فکری کردی؟ یه مدته زیاد توی کارامون سرک میکشه و دردسر درست میکنه. شنیدم دیروز بازم درموردمون شایعه پخش کرده.»
خودم رو بلندتر تاب دادم و با بیخیالی گفتم:
«نگران آدمایی مثل اون نیستم، اونا کاری جز شایعهپراکنی و حرف مفت ازشون برنمیآد.»
«نمیخوای بدونی چی درموردت گفته؟»
چشمم رو به صورت سوفیا دوختم و گفتم: «واسم مهم نیست. ولی ترجیح میدم از تو بشنوم تا از بقیه!»
«جلوی همه گفته تو یه آدم عقدهای هستی که دوست داره همیشه در مرکز توجه باشه. گفته به لطف جیک تونستی جایگاهی توی کالج پیدا کنی وگرنه کسی حتی نمیفهمید تو وجود داری.»
سرخوشانه خندیدم و گفتم:
«برام مهم نیست اون درموردم چی میگه. هانا فقط برای اینکه جیک سال گذشته پیشنهادش رو رد کرد و به من پیشنهاد داد، داره حسادت میکنه.»
سوفیا شونهای بالا انداخت و گفت:
«خود دانی! بهنظر من باید زودتر دست بهکار شی. همه الان چشمشون به توئه ببینن چه عکسالعملی نشون میدی.»
«ذهنت رو با این چیزا مشغول نکن سوفی! اون دختر ارزش اینکه حتی یه ثانیه هم حرومش کنی نداره.»
سوفیا برای عوضکردن بحث چشمکی زد و گفت: «نگفتی… آخر هفته پارتی خونهی جیک چطور بود؟»
با یادآوری آخر هفتهی فوقالعادهای که داشتم، لبخند دندوننمایی زدم و گفتم:
«عالی! محشر!»
«یعنی جیک رو کامل تو مشتت گرفتی؟»
پشتِ چشمی نازک کردم و گفتم:
«تا هرزمانی که خودم بخوام اون مال منه… کسی هم نمیتونه جای منو واسش بگیره…»
آهسته خندید و به شوخی گفت:
«تو یکی از دخترای محبوب کالجی و خب هانا با اینکه خیلی تلاش کرده، نه تونسته وارد گروه تشویقکنندهها بشه و نه تونسته نصف محبوبیتی که تو داری رو بهدست بیاره. حالا هم که پسر موردعلاقهاش با تو داره قرار میذاره. یه جورایی بهش حق میدم از حسادت دیوونه بشه!»
نگاهی بهش انداختم، ابروهامو بالا دادم و گفتم:
«هی! تو هم به اندازهی خودت محبوبی.»
«آره خب ولی نه به اندازهی تو.»
کمی فکر کردم و گفتم:
«بیا وقتمون رو با فکر کردن به هانا درگیر نکنیم. نظرت درمورد یه گردش دوروزه اطراف شهر چیه؟ هانا وقتی ببینه جیک یک لحظه هم از من فاصله نمیگیره، میفهمه که باید از این تقلای بیمورد دست برداره.»
«چه برنامه ای؟»
«یه گردش ترتیب بده. با یه گروه از بچههای کالج بریم اطراف، یه کمپ دو سهروزه بزنیم. فقط سعی کن هانای عزیز حتماً بیاد، وقتی ببینه جیک مثل یه سگ وفادار دور من میچرخه و واسم دم تکون میده اونوقت میبینیم بازم میتونه هر چرتی که دلش خواست بگه یا نه!»
سوفیا سوتی زد و گفت:
«پس جدی جدی میخوای اعلان جنگ بدی!»
«اشتباه نکن اونی که پرچم جنگ رو داده بالا اون دخترهاس نه من! من فقط میخوام یه کم تفریح کنم. تازگیا فضای کالج خیلی حوصلهسربر شده! دیگه چیزی واسه لذتبردن توی این دنیای کوفتی پیدا نمیشه.»
سیگارمو رو زمین پرت کردم و گفتم:
«پاشو هوا داره سرد میشه.»
کفشهامو پوشیدم و با ته کفش فیلتر نیمهروشن سیگار رو زیر پام خاموش کردم. بهسمت خیابون اصلی حرکت کردیم. من و سوفیا مدتها بود که همسایه بودیم. خونه ی اونا درست روبه روی خونهی ما بود. یه خونهی قدیمی با نمای آجری و پردههای زردرنگی که حس نشاط رو به آدم منتقل میکرد.
برعکس خونه ی سنگ کاری شده ی سفید و مشکی ما که داخلش همه چی به رنگ سفید یخی و سیاه بود و حس سردی و دلگیریش تمومی نداشت. دم خونه که رسیدیم بهنظر میاومد سروصدا قطع شده باشه، کمی این پا و اون پا کردیم و گوش دادیم. سوفیا گفت:
«میخوای بیای خونه ما؟»
«نه! فکر کنم بابا رفته شرکت.»
«صبح بمون باهم بریم. ماشین میآرم.»
سری تکون دادم، کف دستم رو محکم به کف دستش کوبیدم.
«صبح منتظرتم بمون باهم بریم.»
سری تکون دادم و خداحافظی کردم. به جای اینکه برم خونه ترجیح دادم یه کم بیشتر قدم بزنم. میترسیدم هنوز تشنج بحث و دعوا توی خونه باشه، تحمل این وضعیت دیگه از حد توانم خارج بود.
دستام رو تو جیبم کردم و کلاهم رو پایینتر کشیدم. هندزفریمو تو گوشم گذاشتم و آهنگ مورد علاقهام رو پِلی کردم.
گامهام آهسته شد، دیگه زیاد دنیای اطراف برام اهمیت نداشت. روبهروی بعضی مغازهها بیشتر صبر میکردم. مهم نبود چطوری وقت تلف کنم فقط میخواستم هرچقدر که میتونم دیرتر برگردم خونه.
بابا تقریباً بیشترِ روز رو توی شرکت میگذروند، اونقدر مشغله داشت که حتی در ماه یکبار هم فرصت یه شام خانوادگی رو نداشتیم. معدود دفعاتی هم که خونه بود با بحث و دعواهای زیادی که ایجاد میکرد، باعث میشد همه از ته دل آرزو کنیم به شرکت برگرده و دیگه پاشو خونه نذاره.
توی همه ی این بحث و جدلها حق با مامان بود. همیشه همینطور بود، هرازگاهی پای یه زن جدید به زندگی پدرم باز میشد و دوباره همین وضعیت تکرار میشد. هر زمان که مامان دوباره اوضاع رو بهدست میگرفت خانواده کمی رنگ و بوی آرامش رو به خودش میدید تا اینکه دوباره یه بحران دیگه ایجاد میشد.
وارد خونه که شدم سکوت و آرامش غیرطبیعی خونه، نشون از تموم شدن این جدال بیپایان داشت. با اینحال هنوز دلم نمیخواست با کسی مواجه بشم، برای همین بیسروصدا از پلهها بالا رفتم و خودم رو توی اتاقم حبس کردم.
روی تخت دراز کشیدم و نفسم رو توی سینه حبس کردم. از این زندگی نکبتی حالم بههم میخورد. هندزفریمو بیشتر توی گوشم فشار دادم و آهنگ تندتری رو پلی کردم تا هیچ صدایی به گوشم نرسه. فضای اتاقم تاریک بود.
یه اتاق خیلی ساده. رنگ دیوارا خاکستری بودن، گوشهی سمت راست اتاق، تختمو که خیلی ساده بود گذاشته بودم و گوشهی دیگهی اتاق یه کتابخونه بود که تنها چیزی که داخلش دیده نمیشد همون کتاب بود.
ریسههای گلمانندی از این سمت دیوار تا اون سر کشیده بودم و وسط هرکدوم از ریسهها یه عکس از خودم، گیتار برقیم، سوفیا و برد چسبونده بودم.
بالای تخت گیتار برقیم، یعنی تنها دلخوشیم توی این دنیا به دیوار وصل شده بود. زیرزمین خونه گاهی وقتا پاتوق من و چندتا از بچهها میشد که دور هم یه بَند رو تشکیل میدادیم و تا میتونستیم عقدهها و ناراحتیهامون رو سر گیتار برقیامون خالی میکردیم.
توی کالج از نظر بقیه، یه دختر پولدار، جذاب و همه چی تموم بودم. همهی اونا حسرت زندگی منو داشتن و من حسرت زندگی اونا!
لبخند تلخی روی صورتم نشست، انسان هیچوقت به داشتههاش قانع نیست. همیشه میخواد جای دیگران باشه چون از نظرش زندگی دیگران خیلی بهتر از زندگی خودشه. غافل از اینکه نمای زندگی بقیه فقط یه ویترین پرزرق و برقه که پشتش هیچی نیست.
مثل یه جعبه ی کادویی لوکس و خوشآب و رنگ که باعث میشه هرکسی بهترین حدسها رو درموردش بزنه اما در حقیقت پشت اون ظاهر لوکس و غلطانداز چیزی جز پوچی نیست…
ظاهر زندگیم شاید فریبنده بود، اما از درون هیچچی نداشتم… هیچچی!
با قطعشدن صدای آهنگ گوشی، صفحهی گوشی رو بهسمت خودم برگردوندم و پیام جیک رو باز کردم. چند ردیف شکلک بیمعنی و پیامی که با کمی فاصله روی صفحهی گوشی نقش بست. «شام بریم بیرون؟»
حوصله نداشتم، امشب از اون شبهایی بود که حتی حوصلهی چاپلوسیها و دُمدُمزدنهای جیک رو هم نداشتم. تایپ کردم:
«خستهام. حوصله ندارم. بذار واسه یه وقت دیگه.»
«یه مدته همش خستهای. اگه حوصلهی با من بودن رو نداری میتونی بگی وقتمو بیشتر از این تلف نکنم.»
حرومزادهای زیرلب گفتم و گوشی رو خاموش کردم. جیک پسر موردعلاقهی من نبود! بهتره بگم اصلاً نبود! تنها دلیلی که باعث میشد با همهی این ویژگیهای مزخرف تحملش کنم این بود که جزو خانوادههای ثروتمند و پسرای تاپ کالج بود که بودنش کنارم اعتبارم رو بالا میبرد.
تقه ای به در خورد، هندزفری رو از گوشم بیرون آوردم و گفتم:
«چیه؟»
صدای برد از پشت در به گوشم رسید:
«غذا گرفتم، بیا یه چی کوفت کنیم.»
بیحوصله موهامو با کش بستم و در رو باز کردم. برد به دیوار تکیه داده بود.
«قیافهات پکره!»
«دلیلش مشخص نیست؟! از دستشون دیوونه شدم! این بحث و جدل انگار تمومی نداره.»
شونه ای بالا انداخت و گفت:
«بیخیال دیگه باید عادت کرده باشی.»
«آدم هیچوقت به زندگی آشغالی عادت نمیکنه.»
از پله ها پایین رفتیم، مامان تنها روبهروی تلویزیون نشسته بود و فینفین میکرد. زمزمه کردم:
«بابا کو؟»
«چه میدونم. لابد خونه ی منشی جدیدش! شاید هم شرکت.»
آهی کشیدم و نگاهی به چهرهی سرخشدهی مامان انداختم. دلم نیومد صداش نکنم.
«مامان چیزی نمیخوری؟»
با صدای گرفتهای گفت:
«نه شما بخورید.»
روی میز آشپزخونه یه جعبه ی بزرگ پیتزا پپرونی بود. لبخند محوی زدم و چشمام برق زد. برد چاپلوسانه گفت:
«مخصوص خواهر عزیزم! پیتزای موردعلاقهات.»
«من دیگه بچه نیستم برد. قرار نیست با یه پیتزا دنیا واسم بهشت شه!»
شونه ای بالا انداخت و گفت:
«غذای خوب روحیهی آدم رو خوب میکنه.»
با وجود علاقه ی وافری که به پپرونی داشتم، اما بیاشتها بودم. برشی از پیتزا رو برداشتم و با بیمیلی آشکاری گاز زدم. چشماشو ریز کرد و گفت:
«تو که پپرونی رو درسته قورت میدادی چه مرگته امشب؟!»
«رو مودش نیستم.»
«با جیک حرفت شده؟»
«جیک اونقدرا هم آدم مهمی نیست که بهخاطرش بخوام زندگی رو به خودم سخت بگیرم.»
«پس چته؟»
«دلم میخواد از این زندگی فرار کنک. برم یه جایی که دیگه قرار نباشه این وضعیت رو تحمل کنم.»
«دیوونه!»
نگاهی به چهرهی خونسردش کردم و گفتم: «ولی بهنظر میآد اوضاع واسه تو بدجوری بر وفق مراده!»
چشمک شیطنتآمیزی زد و گفت: «معلومه که بر وفق مراده. بعد چهارماه جولیا[7] رو تور کردم.»
ابرویی بالا دادم و گفتم: «جدی؟ یعنی با اون همه دک و پوز به تو پا داد؟ عجیبه!»
«چیش عجیبه عوضی؟ همهی دخترا آرزوی اینو دارن که من یه نیمنگاه بهشون کنم.»
با پوزخند گفتم: «معلومه اون دخترا هیچی درمورد ذائقه و سلیقه نمیدونن.»
«به این راحتیا هم نبود خیلی طول کشید بتونم جذبش کنم.»
«شارلوت چی؟»
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: «باهاش کات کردم، واقعاً شارلوت از اونجور مدلایی نیست که با سلیقهی من جور باشه.»
«جالبه تا قبل اینکه باهاش باشی نظرت چیز دیگهای بود!»
چشمکی زد و گفت:
«آدما عوض میشن.»
با تنفر گفتم:
«آدما یه مشت تنوعطلب مزخرفن!»
برد بیتوجه به من گفت:
«میخوام یه برنامهی کمپ ترتیب بدم.»
«زحمتش رو نکش. برنامهاش رو با سوفیا ریختیم. فردا خبرش تو کالج پخش میشه.»
با ابرو اشارهای به گوشیش کردم و گفتم: «البته اگه تا الان پخش نشده باشه.»