رمان منبع آرامش از فرناز عزیززاده یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان انتقامی|رمان درام|رمان عاشقانه می باشد که سال 1398 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
تاریکی، سیاهی محض، ترس
سردرگم بودم در میان آن همه دختران خوابیده بر زمین
با صدایی خفه، پشت سر هم کلمه ی “نه” را تکرار میکردم…
در آن سیاهی قدمی برداشتم…زمینی سیاه، صاف و صیقلی در مقابلم قرار داشت…
انگار روی صحنهی نمایش تئاتری قدم برمیداشتم که همه جایش غرق در تاریکی بود…
کفشی به پا نداشتم…با پاهای برهنه در آن تاریکی جلو میرفتم.
تشنگی امانم را بریده بود…چاهی نبود…آبی نبود…
وقتی به میدانگاه رسیدم، دختری روی صندلی با چشمهای بسته با طنابی زندانی شده بود.
نزدیکش شدم…از درد به خودش میپیچید…صدای نالهاش آرام اما جانسوز بود…
– انتقام انقدر چشمت و کور کرد که نتونستی خوب و از بد تشخیص بدی؟
مرد سیاه پوش دست برد و پارچهی سیاهی که دور چشمان دخترک پیچیده شده بود را باز کرد… قطره های اشکش آهسته برروی گونههایش جاری شدند. دختر سرش را پایین انداخت و موهای بلندش صورتش را پوشاند. موهای مشکیاش در آن تاریکی هم زیبا به نظر میرسید.
– چیکار داری باهاش عوضی؟
– بزودی با زجر این دختر تقاص کارهات و پس میدی!
ولی من که کاری نکرده بودم! از چه حرف میزد؟
نیرویی مرا از دخترک روی صندلی دور کرد…داد میزدم اما انگار در اعماق دریا بودم و صدای فریادهای بلندم به گوش کسی نمیرسید.
– خوب نگاه کن، تا بیشتر درد بکشی!
دل نداشتم به دخترها نگاه کنم، نمیخواستم قبول کنم که مردهاند! به خودم تلقین میکردم که به آرامی بر روی زمین به خوابی عمیق فرورفتهاند و تا چند لحظهی بعد، با پایان تئاتر بلند خواهند شد.
در همین حین دوباره بر سرم فریاد کشید و مجبورم کرد بالاجبار به دخترها نگاهی بیندازم. اولی را به خوبی میشناختم، دختری بود که طردش کرده، خوردش کرده و در آخر احساسش نسبت به خودم را با غرورم نابود کرده بودم. دومی، سومی، چهارمی و…
دوباره مرد سیاه پوش با لذتی که به نمایش میگذاشت به سمت صندلی دخترک رفت.
– به نظرت تا چه حد تحمل درد و داره؟
– به اون نزدیک نشوو حیوون…
– دوسش داری؟ ولی دیگه فایده نداره… تو محکوم به دیدن زجر این دختری!
فریاد زدم ، به حدی بلند که تارهای صوتیام درد گرفت اما او توجه نمیکرد.
– هر بلایی می خوایی سر خودم بیار با اون دختر کاری نداشته باش، خواهش میکنم!
دخترک سری بالا آورد، چشمانش را باز کرد، با نگاهی تر خیره به من ماند، انگار با آن چشمان رنگی از من کمک میخواست. هر کاری میکردم اجازهی نزدیک شدن به او را نمیدادند…
دیواری نامرئی در مقابلم قرار گرفت…
مرد سیاه پوش با خنجری در دست نزدیک صورت دخترک شد…
فریاد زدم…داد زدم…عربده زدم اما گوشش بدهکار نبود…
خنجر را روی پوست صورتش کشید و بعد کمی دور شد و به نتیجهی کارش نگاه کرد. چرا دختر به جای جیغ و داد فقط گریه میکرد؟
از گونهی دخترک مایعی قیر مانند به پایین ریخت…چرا از خون خبری نبود؟
نزدیکش شدم، در چشمهایم نگاهی انداخت، زخم روی گونهاش در حال رشد بود، زخم کوچک کمکم به شکل یک دایره در آمد.
– بگو اشتباه کردی، بگو غلط کردی، هنوزم برای بخشش جایی مونده.
حیران میان عربدههای مرد مانده بودم!
– به کی بگم؟ جلوی بزرگ شدن این زخم و بگیر لعنتی…
خنجر را به سمتم گرفت.
– تقاص کارت این عذابه، باید تقاص غرورت و بدی، صداش کن، شاید یه روزی جوابت و بده، شاید بعد از اینهمه منم منمی که میکردی بازم کمکت کرد!
هیچ اسمی را به غیر از معبودم به خاطر نیاوردم بلند فریاد زدم:
_خداااااااااااا
…نریمان…
با صدای داد خودم از خواب پریدم و به حالت نشسته در آمدم، ریتم دم و بازدمم تند شده بود، تپش قلبم روی هزاربود و عرق سرد از لای موهایم برروی صورتم چکه میکرد. به دور و برم نگاهی انداختم، داخل اتاق روی تخت خودم بودم. با دست راستم لیوان آبی که روی عسلی تخت بود را برداشتم و یک نفس سر کشیدم.
خودم را روی تخت ولو کردم و سرم را روی بالش گذاشتم. ایکاش در خوابم خون میدیدم تا این عذاب لعنتی باطل میشد. اما مثل همهی این سه سال، این کابوس فقط روی دور تکرار بود، دور تکراری که کمکم شیرهی جانم را میکشید.
کلافه غلتی زدم و به پهلو شدم، پتو را تا زیر گردنم بالا کشیدم و تصمیم گرفتم دیگر طاق باز نخوابم تا دوباره این کابوس تکرار نشود اما تا چشمم به ساعت خورد مثل برق گرفتهها گوشی ام را چنگ زدم، نه انگار ساعت درست بود و من خواب مانده بودم.
از میان آن نامرتبیهای زیر پایم لباسی پیدا و به تن کردم. خمیازه امانم را بریده بود و قطع شدنی هم نبود. یکی پس از دیگری فکم را باز میکردند و گوشهایم را میبستند و تا ته حلق و زبان کوچکم را به نمایش میگذاشتند.
در میان باز و بسته شدن دهانم چشمم از پنجره به حیاط افتاد. دختر با آن چادر گلگلی عهد بوقی که به سر داشت با پدر مشغول کاشتن گل در باغچه بودند. غرغرکنان در حال جوراب پوشیدنم زیر لب گفتم:
-دورتادور این حیاط باغچهاس، اَد باید برن بشینن کنار ماشینم که تازه دیروز از کارواش…
هنوز جمله ام کامل نشده بود که نازنین گل را از گلدان پلاستیکیاش خارج کرد و روی کاپوت ماشینم گذاشت و در انتظار پدر ایستاد تا به اندازه ریشههای آن با بیلچهی کوچک جا خالی کند.
– بخشکی ای شانس…
پنجره را باز کردم و صدایم را در گلویم انداختم:
– بردار اون بیصاحاب و از رو ماشینم، جا قحطه یا تو کوری تمیزی ماشین و نمیبینی؟
نازی سرش را بلند کرد و گفت:
– خب بابا، بذار به سرماه برسه قسط آخرش و بدی بعد ماشینم ماشینم راه بنداز. چیشده حالا مگه؟ یه مشت خاکه دیگه…
ریشهی گل را به پدر داد و شلنگ را برداشت و روی ماشین و قسمت خاکی گرفت…
– آب نگیری روش…
حرفم را زده نزده یک تنه گند زد به ماشینم! گل بود به سبزه نیز آراسته شد! خاک گل شد و بدتر روی کاپوت جا خشک کرد…بلند داد زدم:
– نازنین…
نازنین همان طور که نگاهش به من بود داد زد:
– بابا…
با حرص پرده را رها کردم و به سمت گوشیام که در حال زنگ زدن بود رفتم؛ رد دادم و در پیامی نوشتم:
– دارم میام.
اوایل تابستان بود و تازه از شر دفاع و پایان نامهی دکتری خلاص شده بودم. حوصلهی شرکت رفتن را هم نداشتم اما مجبور بودم. باید کارها پیش میرفت. به سمت در اتاقم میان آن همه نامرتبی و شلختگی قدم برداشتم و لیلا را بلند صدا زدم. وقتی در اتاقم حاضر شد محترمانه گفتم:
– لیلا خانم اتاق و تمیز کن خیلی نامرتبه.
– اتاقتون و که تازه تمیز کرده بودم آقا!
– شرمنده دوباره توش بمب ترکیده! دست خودت و میبوسه.
چشمی گفت و کلید اتاقم راگرفت. مادرم پا درد داشت و دلم نمیخواست دست تنها به کارهای خانه رسیدگی کند به همین دلیل لیلا را استخدام کردم، اما چون مادر هرکاری را از طرف من حرام اعلام کرده بود پدر کار کردهی مرا گردن گرفت.
آخرهم نفهمیدم چگونه مادر قبول و پدر با ترفندهای خاص خود مادر را راضی و لیلا در خانهی ما ماندگار شد و شروع به کار کرد!
کلید ماشین را از روی میز برداشتم و از اتاق خارج شدم. از پلهها که پایین رفتم مادر را روی کاناپه نشسته در حال تماشای فیلم دیدم؛ صدای پایم را شنید اما حتی سرش را برنگرداند که مرا ببیند، هنوز هم بعد از چند سال قهرش را ادامه می داد.
پدر تازه وارد خانه شده بود. سرکی کشیدم و نازنین را در حیاط نیافتم از ترسش تا برسم فرار کرده بود. نیم نگاهی به مادر انداختم و بعد به پدر چشم دوختم.
– برات پاکش کردم. بچم بد جور غالب تهی کرد وقتی خرابکاریش و دید…
– یه جو عقل تو سرش نیست…
– خواهر توام دیگه..
سرم را برگرداندم و بالای پلهها دیدمش. خیز برداشتم تا به سمتش بروم که پدر بازویم را گرفت.
– نمیری؟
– مزاحمم تو خونتون؟
– شال و کلاه کردی آخه!
نازنین میان حرفمان پارازیت پراند:
– تو خواب سگ گازت گرفته از صبح پاچهی همه رو میگیری؟
– به خدا نازی بیام بالا…
صدایش آتشی شد بر دل خونم…آبی شد بر جگر شعله ورم…
– دخترم و تهدید نکن…
چیزی در قلبم فرو ریخت. دخترش بود. عزیزش بود. من برایش چه بودم؟ نان خوری اضافه؟ اصلا بود و نبودم مهم بود؟ نامم را به خاطر میآورد یا از بس صدایم نکرده بود برایش غریبه شده بودم؟
در همان قلب فروریختهام قربان صدقهی آوای خوش صدایش رفتم. آوایی که حتی کلمه به کلمهی آن را با روح و روانم میبلعیدم و ذخیرهاش میکردم برای روز مبادا. همان روز مبادایی که شاید به زودی می رسید…
پدر نگاه خیرهی مرا روی مادری که غرق در دیدن برنامهی آشپزی بود دید و صدایم کرد:
– نریمان…
با تمام غم نشسته در دلم تلخندی زدم و روبه پدر گفتم:
– با بودن من مامان نمیتونه خوب زندگی کنه، مجبور میشه هر لحظه بودن کسی که اضافهاس و تحمل کنه و من این و نمیخوام، بابا من هیچ وقت نخواستم اذیتتون کنم، سر همینم سعی میکنم برم.
– این طوری نگو بچه، مادرت اینجوری نیست، تو پسرمونی!
– نمی دونم چرا موافقت نمیکنید من از این خونه برم؟!
پدر محزون لب زد:
– می خوایی بدونی که چی بشه؟
با عجز خیره به مادرم پاسخ دادم:
– فکر نمیکنید حقمه دلیل این موضوع و بدونم؟
پدر کلافه اول سری پایین انداخت و بعد مانند من به مادر چشم دوخت و همزمان جواب سوالم را داد:
– چون وقتی از اینجا بری دیگه پات و اینجا نمیذاری، مادر و پسر نمیتونید هم و ببینید. از مادرت بگذریم خودتم دلت راضی نمیشه که نبینیش، بالاخره من که از دل پسرم خبر دارم.
با تک سرفهای ادامه داد:
– نریمان گذر زمان آدمها رو عوض میکنه. من دارم سعی میکنم اون اتفاق و فراموش کنم تا حدیام کنار اومدم اما خودت که بهتر میدونی اعتقادات مادرت و زیر پا گذاشتی.
نیشخندی روی لبانم جای گرفت.
– شماام هنوز باور نکردید که اون حرفا دروغ بوده!
– گفتم که پسرم زمان همه چیز و ثابت میکنه!
به مادر خیره شدم و حرفی که سر دلم جا خوش کرده بود را بر زبان آوردم:
– امیدوارم اون روز پدر و مادر شرمندهی بچهاشون نشن! بابا قضاوت اشتباه خودش نوعی گناه محسوب میشه! این و به مامانم بگو…
قضاوت، قضاوت، قضاوت…واژهای که در تمام زندگی از آن استفاده میکنیم بی آنکه بدانیم به حق گفتیم یا ناحق! قضاوتی برحسب حرفهای دروغ شخصی خرخرهی زندگیام را گرفت و تا مرز مرگ زجرش داد اما امیدوار بودم به روسیاهی باعث و بانی اش…
امیدوار بودم که دوباره صدای پر محبت مادرم را میشنوم …
امیدوار بودم تمام دلتنگیهایم پایان خواهند یافت و بازهم کنار خانوادهام لبخند مهمان لبانم میشود…
– زمان مناسبی برای نبش قبر اتفاقات گذشته نیست! بیشتر از این سرپا نگهت نمیدارم، برو خوش باشی.
نگاهی عمیق به چشمانم انداخت و دستی که در حین صحبت روی شانهام قرار داده بود را برداشت و به سمت مادررفت. از خانه بیرون رفتم. نفسی عمیق کشیدم تا کمی آرام شوم. به سمت ماشین رفتم. دیر شده بود. استارت زدم و وقتی از در خارج شدم سعی کردم اتفاقات خانه را مثل روزهای دیگر فراموش کنم و نقاب لبخندم را بر صورتم بزنم و به سمت شرکت بروم…
باز هم با دیدن نمای سنگی زشت دفتر حرصی خوردم و به سمت آسانسور رفتم. درمیان این همه قدیمی بودن ساختمان دفتر کارمان این آسانسور نعمت بود. کنار دکمهی طبقهی سوم نام شرکت رهام خودنمایی میکرد. این نام برایم غرور میآفرید. هرچه که بود حاصل دسترنج خودم بود و بابتش سربلند شده بودم. در باز را هل دادم و فرهاد را در هنگام پخش شیرینی در دفتر دیدم! ابرویی بالاپایین کردم و به دلیل شیرینی در دستان او فکر کردم. نه تولد کسی بود و نه جشن و مراسمی! از فرهاد هم کاملا بعید بود دم به تله بدهد و بخواهد به زندگیاش سروسامانی دهد!
– چقدر دیر کردی تو، بجنب مدیرجان کلی کار ریخته سرمون!
سرم را به سمت صدا برگرداندم و ساسان را در حین خروج از دستشویی غرغرکنان دیدم. بازویش را گرفتم و مانع رفتنش شدم.
– چه خبره امروز؟ کی رفته قاطی مرغا؟
صدایش از پشت سر بلند شد.
– بیا دهنت و شیرین کن داداش!
-باز چه معرکهای راه انداختی؟
-اتفاقات خوب در راهه…
به سمت اتاقم راه کج کردم و صدای ساسان را خطاب به فرهاد از پشت سر شنیدم:
– چشه این امروز؟ تا حالا انقدر جدی ندیده بودمش!
فرهاد گفت:
– نمیدونی تا وقتی صفرتا صد قضیه رو نشنوه همینطور گوشت تلخ باقی میمونه؟
ساسان آهسته لب زد:
– رفت تو اتاقش فکرکنم منتظرته!
و در اتاقم که بسته شد دیگر صدایی نشنیدم. روی صندلی نشستم کمی جیرجیر میکرد و باید یا روغن کاری میشد یا تعویض! خود این دفتر هم باید تعویض میشد چه برسد به وسایلش! تقهای به در خورد و چند لحظهی بعد با سینی چای در مقابلم ظاهر شد.
– اجازه هست؟
سری تکان دادم و سیستمم را روشن کردم.
– دهنت و شیرین نکردیا…
به شیرینی در دستش نگاهی انداختم. حرف نزدنش کلافهام کرد! از جعبه یکی برداشتم و داخل پیش دستی روی میز گذاشتم. عقب رفت و روی صندلی نشست.
– سایت آنلاین شاپ کسری مشکلش حل شد؟
گازی به شیرینیاش زد و سری به نشانه ی مثبت تکان داد. عکسم در هنگام بازی پینت بال روی مانیتور نقش بست. روی پاکت ایمیلم عدد سه خودنمایی میکرد. بازش کردم. با باز شدن ایمیل دوم حیرت زده شدم. ایمیلی به زبان آلمانی… نامه ای از سمت اتریش….اتر…ی…ش؟
– فرهاد این چیه؟؟
بلند شد و پشت سرم قرار گرفت نگاهی به مانیتور کرد و خندید.
– الان شیرینیش و خوردی دیگه!
چشمانم گرد شد. خیره به او با تته پته گفتم:
– طرحم…و…قبول…کردن؟
– مبارکت باشه رفیق…
خیره به مانیتور ماندم. نفس در سینهام حبس شد. بالاخره شد؟ دو سال تلاش شب و روزم نتیجه داد. یعنی واقعا موفق شده بودم؟
– رتبه چندم و…
– طرحمون اول شده پسر…باید خودمون و برای قرار داد آماده کنیم…نه نه…اولش باید یه جشن بگیریم…
او بدتر از من ذوق داشت. درست میگفت باید اول سور میدادیم. باید اول مهمانی بزرگ ترتیب میدادیم تا به همهی بدخواهانمان نشان دهیم توانستیم. متوجه نشدم ساسان کی وارد شد! دست داد و تبریک گفت. این کار حاصل تلاش همهی ما بود. فرهاد، ساسان و در آخر من، نریمان قیاسی…
ساعت هول و هوش هفت و نیم بود که از شرکت بیرون زدم. هیجانی عجیب از صبح به جانم افتاده بود. هم لذت بخش بود و هم نگران کننده و باور ناپذیر…