رمان دریای جنون از زهرا افشار زیبا یک رمان در ژانرهای رمان عاشقانه|رمان علمی – تخیلی|رمان فانتزی|رمان ماجراجویی می باشد که سال 1397 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
فصل اول
پریزاد
امشب تولد تیرداد بود! تولد سیوسه سالگیاش بود و من در کنارش نبودم! پس از آن ماجرای مسخرهای که در خصوص ندانستن سن تیرداد بینمان پیش آمده بود، تاریخ دقیق تولدش را از مهربانو پرسیده بودم و حالا امشب شبِ میلاد او بود و من در کنارش نبودم…
امشب دومین شبی بود که بیوقفه باران میبارید. اتاقی که من در آن زندانی بودم پنجرهای نداشت و صدای باران را از بیرون میشنیدم. گویا پنجره یا ایوانی در همان نزدیکی بود و من هیچ تصویر خاصی از بیرون از این اتاق در ذهنم نداشتم.
میدانستم که هربار پس از بیرون رفتنشان با جادو درِ این اتاق را میبندند، حتی چند بار هم خودم اِعمال جادو به دست دوقلوها در هنگام خروجشان را دیده بودم، رقص شعلههایی رنگارنگ و زیبا و چشمنواز روی انگشتانشان را!
گویا امشب باران با شدتی عجیب در حال باریدن بود، صدای رعدوبرق و آذرخشهای آسمان تمامی نداشت و من ساعتها بود که تنها بودم. نورِ چراغهای روی دیوارهای اطرافم، رو به کمسو شدن میرفت و فضای اتاق نیمهسرد بود.
حتی برایم مهم نبود که بلند شوم و هیزمهای تازه را از روی زمین بردارم و درون بخاری بیندازم. باز هم روی صندلیای که تمام این روزها آنجا مینشستم، نشسته بودم و چشم به زمین داشتم و گوش به صدای تندباد و بارانِ بیرون سپرده بودم.
تیرداد الان کجا بود؟ داشت بیست روز میشد… در این بیست روز چه بر او گذشته بود؟ چه کار میکرد؟ چرا این اتفاقات افتاده بود؟ تیرداد به من قول داده بود و حالا… حالا نمیتوانستم تصور کنم که چه بیاندازه در حالِ سرزنش و لعن و نفرین خودش است…
دستم روی شکمم بود و پتویی نازک روی تنم انداخته بودم. آهسته با خودم حرف زدم:
– ماهآفرید… بیداری دخترم؟ داره بیست روز میشه و دلم خیلی برای پدرت تنگ شده. چرا… چرا بهش نگفتم که چقدر دوستش دارم؟ من که فهمیده بودم تمامِ اینا، برای مردمه؛ برای بقای زندگیِ من و امثال من…
پس چرا باهاش اونطوری رفتار کردم؟ حس میکنم دلم به اندازهی یه دنیا براش تنگ شده. چرا بهش نگفتم که منم بهش دل بستم؟ چرا نگفتم که از تمامِ کارهام پشیمونم؟ از اینکه اونطوری هربار اذیتش کردم تا حقایق رو برام بگه؟ دلم خیلی براش تنگ شده دخترم…
کاش بهش گفته بودم که چقدر دوستش دارم. کاش… کاش اینهمه ضعیف نبودم و نمیترسیدم. کاش…
دیگر حتی اشک هم نمیریختم، انگار که چشمهی چشمانم خشک شده بود. مبهوت و آرام با خودم حرف میزدم و این واگویهکردنها، کار هر شبم در ساعتهای تنهاییام بود.
– یعنی الان بدون ما داره چیکار میکنه؟ چقدر داره خودشو اذیت میکنه؟ چقدر داره خودشو سرزنش میکنه؟ چرا نفهمیدم که پدرت نیرومندترین مردی بود که دیده بودم؟ باارادهترین کسی که تونست اون موجودات رو این همه سال زندانی نگه داره… اونم تنهایی! آره…
شاید اگر منم بودم، شاید اگر منم میدیدم که رها شدن اون موجودات میتونه هزاران نفر از آدمها رو بکشه، دلم میخواست که بتونم تقسیمشون کنم… نمیدونم! من نمیتونم حتی تصور کنم که چقدر خودشو اذیت کرده تا بخواد قبول کنه که اون موجودات رو به بچههایی از گوشت و خونِ خودش انتقال بده…
آه، انگار یه عُمره که ازش جدا افتادم، چرا… چرا بهش نگفتم که خیلی دوستش دارم؟ دیگه منم تکلیفم با همهچیز معلومه دخترم. منم پدرت رو دوست دارم، خیلی دوستش دارم… دیدی؟ پدرت این بازی رو بالاخره برد!
اندوهبار و آهسته خندیدم و بغض گلویم را پس زدم. در این کار بیشتر از همیشه ماهر شده بودم.
کمی گذشت، باد سردی از زیرِ در به داخل اتاق میوزید و من پتو را بالاتر کشیدم و آن را روی شانههایم تنظیم کردم. سرم را به صندلی تکیه دادم و باز هم به زمین خیره ماندم. در این بیست روز، آنقدر کم خوابیده بودم که چشمانم هرروز درد میکرد و چون خیلی کم هم غذا میخوردم، نیروی کودکم هم برای تنظیم سلامت بدنم، خیلی کمتر شده بود.
خیلی هم کم پیش میآمد که روی تخت دراز بکشم و بخوابم، ترجیحم همین صندلی بود و حس میکردم اگر در زمان خوابیدنم کسی بخواهد نزدیکم شود، اینگونه حداقل تسلط بهتری روی بدنم دارم تا در حالت درازکش.
هرچند که آن دو نفر، نگذاشته بودند هیچیک از زیردستانشان به من دستدرازی کنند، اما من باز هم هیچ اعتمادی بهشان نداشتم و تنها کسی که کمی حس مثبت به من انتقال داده بود، فقط همان زنِ جسوری بود که تصویر شکم پارهپارهاش و حرفهایش از جلوی چشمم نمیرفت و هربار که یادش میافتادم، ناخواسته بیشتر میترسیدم؛ دستانم را مدام روی شکمم فشار میدادم تا حرکات آرام جنینم را بهتر حس کنم و خیالم آسوده شود.
هرروز به خودم میگفتم که بهخاطر دخترم هم که شده باید غذا بخورم، اما اشتهایم طوری از بین رفته بود که به اجبار، هربار که غذا میآوردند دو سه لقمه میخوردم و ظرفها پُر برمیگشتند.
صدای باران همچنان با شدت ادامه داشت و انگار دلِ آسمان خیال خالی شدن نداشت. کمی دیگر هم گذشت که احساس کردم درِ اتاق تکان خورد. امواجی سرخ و سبز، روی دستگیرهی در نمایان شد و دستگیره پایین کشیده شد. در جایم تکان خوردم و صاف و محکم نشستم. هرچند که انتظار نداشتم دیگر این وقت شب هم باز بخواهند بیایند و با سیلِ جدیدی از اطلاعات و حقایق، شکنجهی امروزم را به انتها برسانند!
فانوسی پُر نور را در دست مردی بلندقامت دیدم و چشمانم را ناخواسته با دستم پوشاندم. کمی بعد دستم را پایین آوردم و کسی را دیدم که خودش را مقابل من رسانده بود. چهرهاش طوری آشنا بود که بلافاصله با دیدنش بلند شدم و پتو روی زمین افتاد. مرد جوان با دقت و حالاتی از نگرانی و اضطراب، به من زل زده بود.
– کیـ… کیوان؟ خـ… خودتی؟
– فکرشم نمیکردم اینقدر سریع منو بشناسی، دخترعمو!
خیلی تغییر کرده بود و میدانستم اگر زخمِ عمیقِ پیشانیاش نبود، او را نمیتوانستم بشناسم. کیوان در کودکیمان در حال بازی با دیگر کودکان در بالای یک تپه، در همان شلوغی پایش به تختهسنگی گیر کرده و از تپه سقوط کرده بود. سرش طوری شکافته شده بود که همه خیال میکردند جانش را از دست خواهد داد! اما واقعاً معجزه شده بود که پس از آن همه بخیهی ریز و درشت زنده مانده بود! ولی جای آن زخم کشیده همیشه با او مانده بود.
چشمانِ سیاهش میدرخشید و ریشِ نسبتاً بلندی هم داشت. پس از آن اتفاق، همیشه موهای جلوی صورتش را بلند نگه میداشت تا بزرگیِ زخمش خیلی به چشم نیاید، اما حالا نیمی از زخمش در میان موهای آشفتهی جلوی صورتش باز هم نمایان بود و همان هم به چشمم آمده بود.
– پس… راست میگفتن که برگشتی.
با کمی خجالت خندید و چنگی به موهای خرمایی رنگش زد. هیکلش درشت شده بود و تو پُر. لباسهایی آراسته هم به تن داشت و ردایی ضخیم و گرم به رنگ قهوهایِ روشن، روی شانههایش بود.
– آره… برگشتم.
– اینجا چیکار میکنی؟ تو هم با اینا همدستی؟
– همدست؟ آمم… نمیدونم اسمشو چی بشه گذاشت. اول بهتره بشینی. روزهاست دارم تلاش میکنم بذارن ببینمت و وقت زیادی بهم ندادن.
با احترام دستش را دراز کرد و به من اشاره کرد، بدون اینکه دستم را بگیرد.
– بشین پریزاد. بشین حرف بزنیم.