رمان دختر هزار ساله از الناز دادخواه یک رمان در ژانرهای رمان تاریخی|رمان فانتزی|رمان ماجراجویی می باشد که سال 1398 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
نسیم خنک پاییزی بدنم رو نوازش میکرد. چشمهامو بستم و پاهای برهنهام رو داخل آب خنک رودخونه فرو بردم. از سرمای آب نفسم به شماره افتاد و با لذت انگشتهای پام رو بازوبسته کردم تا شاید التهاب و خستگیم کمتر بشه.
«ربکا! ربکا! هوا داره تاریک میشه… بیا بریم…»
با شنیدن صدای دخترهایی که سبدهای لباس رو برداشته بودن و کمکم از کنار رودخونه پراکنده میشدن؛ چشمهامو باز کردم و به سنگهای ریز و درشت رنگی کف رودخونه که به خاطر جریان آب صیقلیتر شده بودن و برق میزدن، چشم دوختم.
از بین سنگهای رنگارنگ، چشمم به چند سنگ سفید با خطوط قهوهای مایل به نارنجی افتاد؛ سنگهای آتشزنه و کمیابی که گاهی مدتها دنبالشون میگشتیم تا بتونیم آتش کوچکی روشن کنیم.
دستم رو داخل آب فرو بردم و سنگها رو از بین گلولای کف رودخونه جدا کردم. دست خیس و گلآلودم رو با لباس کهنه و رنگورورفتهام پاک کردم و سنگها رو توی دستمال کوچکی پیچیدم و توی لباسم جا دادم.
سبد بزرگ و خالی رو جلو کشیدم و لباسهایی رو که ساعتها برای شستنشون وقت صرف کرده بودم داخل سبد ریختم. آب از گوشهکنار سبد پایین میچکید و لباسم رو خیس میکرد. احساس سرمای بیشتری کردم و حالا کف پاهام به سوزش و زُقزُق افتاده بود.
«ربکا؟»
مری خودش رو کنارم رسوند و با لحنی رییسمأبانه و عصبانی گفت:
«مگه صدات نکردم؟ میخوای پدر بهخاطر دیررسیدن تنبیهمون کنه؟ تام و جان هیزم جمع کردن، خیلیوقته منتظرن؛ یالا زود باش راه بیفت!»
از پشت ضربه محکمی به کمرم زد و منو هل داد جلو. نفس عمیقی کشیدم و در سکوت دنبال مری راه افتادم. قدم به قدم مسافت رودخونه تا کلبه رو میشمردم.
یک، دو، سه…
صدوبیست، صدوبیستویک…
دقیقاً سیصدوبیستوسه قدم راه بود از رودخونه تا کلبه محقر و کوچکمون. به خونه که رسیدیم خورشید کمکم انوار طلاییرنگش رو از آسمون آبی جمع میکرد و پشت ابرهای تاریک و سیاه پنهان میشد.
مامان دم در با اخم منتظر بود. با دیدن مری صدای عصبانیش بالا رفت: «چرا اینقدر دیر کردین؟ آب آوردین؟»
مری با اخم گفت: «ربکا خیلی طول داد تا بیاد؛ ما همه به موقع آماده بودیم.»
سطل پر از آب رو دست مادر داد و داخل شد. جان و تام برای خردکردن هیزمها پشت کلبه رفتند؛ من موندم با سبد سنگینی که حملکردنش نفسم رو بند میآورد و برای دستای ظریف من بیش از حد وزن داشت.
به سمت طنابهای آویزون به درختها رفتم تا لباسها رو پهن کنم. دستهای مادر مانعم شد، گوشت بازوم رو بین دوتا انگشتش گرفت، پیچ محکمی داد و با خشم گفت:
«بازم رفتی کنار رودخونه وقت تلف کردی؟ مگه نمیدونی چقدر کار داریم؟ فردا باید بریم سر مزرعه و لباسا باید خشک بشن تا بتونیم کار کنیم و محصولات رو درو کنیم!»
«ببخشید مامان…»
دستم رو ول کرد و داخل کلبه رفت. آستین رنگورورفته و ریشریششده لباسم رو بالا دادم، گوشت دستم قرمز شده بود؛ مطمئن بودم به زودی جای نیشگونش کبود میشه.
با چند نفس عمیق سعی کردم جلوی اشکام رو که مثل یه پرده مقابل چشمام گرفته بود، بگیرم. لباسهای خیس رو یکییکی روی بند پهن کردم. باد سردی شروع به وزیدن کرده بود و آسمون کمکم تاریک میشد.
دستهام یخزده بود و بهخاطر خیسی لباسها انگشتام بیحس شده بودن. یکی از لباسهای سفید از بین انگشتای بیحسم لغزید و روی زمین افتاد؛ لبم رو گزیدم و به لباسی که حالا با لکههای قهوهای کثیف شده بود، چشم دوختم. اگه مادر میدید…
«ربکا؟»
دستم با سرعت به عقب کشیده شد و به عقب پرت شدم. تعادلم رو از دست دادم و روی زمین افتادم. مری با عصبانیت لباس گلآلود رو توی دستش گرفت و گفت: «عمداً این کارو کردی مگه نه؟ تو از عمد لباسمو خراب کردی!»
«نه، من…»
به طرف خونه دوید و لباس گلآلود رو همراه خودش برد.
به سختی از جا بلند شدم و نگاهم روی زخم پام و به قطرات خونی که آهسته پایین میچکید و لباسم رو کثیف میکرد؛ خیره موند.
آویزونکردن لباسها رو تموم کردم و با پاهایی لرزون به خونه برگشتم. آخرین بچه خانواده بودن اصلاً خوب نبود.
ما خانوادهای هفت نفره بودیم. جان، پسر ارشد خانواده بود و بیستوسه سال داشت؛ دو سال پیش با هانا ازدواج کرد و حالا با همسر حامله اش کنار ما زندگی میکردن و به عبارتی یه نونخور به خانواده اضافه کرده بود. جملهای که مامان مدام به طعنه به کار میبرد و هربار چهره هانا رنگپریدهتر میشد.
تام، یک سال از جان کوچکتر بود؛ سال پیش عاشق یکی از دخترهای دهکده شد، اما دختر بیچاره موقع جمعکردن گلهای بهاری از بالای کوه سقوط کرد و مُرد. مری، دختر ارشد خانواده بود و امسال بیست ساله میشد، چندماهی بود که نامزد کرده بود و انتظار میکشید تا با اومدن بهار عروسی کنه و از خونه بره.
من، اما کوچکترین دختر خانواده بودم؛ دختری که با اولین برف زمستونی بهدنیا اومده بود و فردا هجدهساله میشد. مادر از وضع بد و شرایط ضعیف خانواده ناراضی بود و من توی بدترین شرایط متولد شده بودم؛ پس عجیب نبود که همیشه نگاهش به من پر از نفرت باشه.
من بچه ای بودم که نمیخواست؛ بچه ای که فقط وبال گردنش بود و باعث شده بود بیشتر توی این زندگی نکبت فرو بره!
پامو که داخل خونه گذاشتم، مامان دست بهکمرزده و با اخمهای درهمرفته منتظر بود. لباس گِلی رو بالا گرفت و گفت: «دست و پا چلفتی! یه کار ساده رو نمیتونی انجام بدی؟»
لبهای خشکشده و ترک خوردهام رو خیس کردم و گفتم: «من نمیخواستم…»
«برو تو اتاقت… همین حالا ربکا! از شام خبری نیست… تنبیهی باشه برات تا از این به بعد بیشتر مراقب باشی!»
گرسنه بودم و معده خالیم از صبح چیزی جز تکهای نون خشکیده نصیبش نشده بود. مری موقع کار سهم غذای منو بین دوستانش پخش کرده بود تا به محبوبیت خودش بین دخترهای روستا اضافه کنه و حالا بهقدری گرسنه بودم که حس میکردم پاهام دیگه توان نگهداشتن وزنم رو نداره.
با این حال چیزی نگفتم و بهطرف اتاق کوچکم که طبقه بالا بود و حکم انباری رو داشت، رفتم. صدای بازوبستهشدن در و صدای خسته پدر به گوشم رسید.
«بچه ها کجان؟»
مامان با بدخلقی گفت:
«مری داره میز شام رو آماده میکنه و تام و جان دارن هیزم میشکنن تا آتیش بیشتری داشته باشیم. هوا داره سرد میشه.»
«ربکا؟»
«تنبیه شده؛ فرستادمش توی اتاقش.»
«جین! شاید گرسنه باشه…»
«حقشه! تا تنبیه نشه یاد نمیگیره باید چطور کار کنه…»
چشمهام رو بستم و تصور کردم که بابا کنار شومینه نشسته و چکمههای بلند قهوهای و گلآلودش رو از پاهاش درمیآره و پاهای خیسش رو مقابل شومینه میگیره تا شاید کمی گرمتر بشه.
اتاقم سرد و نمور بود و تقریباً با سرمای هوای بیرونِ خونه فرقی نداشت. کفشهای کهنه و خیسم رو با خستگی از پاهام درآوردم و به این فکر کردم که بهخاطر رد کفشهای خیسی که مامان امون نداده بود از پام درشون بیارم هم قراره تنبیه بشم.
به دیوار تکیه دادم و از پنجره خاکگرفته به بیرون خیره شدم. تار عنکبوت بزرگی از گوشه سقف پایین اومده بود و نصف پنجره رو پوشونده بود، اما تار خالی بود و معلوم نبود عنکبوت چاق و چلهای که چندینبار حین شکار حشرات دیده بودم، کجا پنهان شده بود.
به فردا فکر کردم، فردایی که تولد هجده سالگیم بود. تولدی که مطمئن بودم هیچکدوم از اعضای خانواده یادشون نبود؛ اگه هم یادشون بود تمایلی به جشن گرفتنش نداشتن.
هرگز از اعضای خانوادهام هدیه نگرفته بودم، قطعاً تولد من بهقدر کافی براشون ناخوشایند بود که نخوان وقتشون رو صرف تهیه هدیهای هرچند کوچک کنن!
شنیده بودم زندگی در شهر با زندگی مایی که در حاشیه روستا ساکن بودیم، فرق داشت. پسرهایی که گاهی همراه گاری با پدرانشون برای فروش محصولات به شهر میرفتن چیزهای جالبی تعریف میکردن، از خوراکیهایی که دیده بودن و حتی لباسهای نو و زیبای مردم و من تنها سرگرمیای که داشتم تصورکردن زندگی دخترانی بود که مثل من نبودن!
درِ چوبی اتاق با صدای جیرجیری باز شد و هانا نفسزنان داخل شد، شال دستبافتی رو که روی شونههاش افتاده بود بالاتر و روی شکم برآمدهاش کشید و گفت:
«بیا سهم غذای من برای تو، من اصلاً گرسنه نیستم.»
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
«نیازی به این کار نیست هانا؛ تو بارداری نباید گرسنه بمونی برای بچه خوب نیست.»
به زحمت کنارم روی زمین نشست و در حالیکه با محبت روی شکمش دست میکشید گفت:
«این بچه هم قراره یه دختر زمستونی باشه و من برای نگهداریش حتماً به کمکت نیاز دارم. برای همین برای اینکه بتونی عمه خوبی باشی باید قوی باشی!»
«از کجا میدونی دختره؟»
نگاهش رو به شکمش دوخت؛ میتونستم حرکت ضربات آهستهای رو که به شکمش میخورد، ببینم. با صدایی لبریز از عشق و محبت گفت:
«حسش میکنم.»
«اسمشو چی میذاری؟»
«نینا.»
با تردید گفتم:
«جان ترجیح میده پسر داشته باشه. اینجا کسی از یه دختر استقبال نمیکنه هانا؛ دعا کن اون یه پسر باشه!»
«برام مهم نیست جان چی دوست داشته باشه. من این بچه رو چه دختر باشه چه پسر با همه وجودم دوست دارم.»
دستم رو گرفت و روی شکمش گذاشت و گفت:
«نمیخوای حسش کنی؟»
با هیجان به شکمش چشم دوختم. هانا فقط چند ماه از من بزرگتر بود و داشت مادر میشد، اما از لحاظ روحی بهنظر میرسید خیلی خیلی بزرگتر از من باشه. من هنوز غرق دنیای کوچک و دخترونه خودم بودم.
با ضربه آهستهای که به زیر دستم زده شد با هیجان گفتم:
«اون یه کوچولوی قوی و سالمه!»
سینی رو به سمتم کشید و گفت:
«زود باش بکا داره سرد میشه؛ من میرم که راحت باشی.»
مچ دستش رو گرفتم و چشم به سینی کوچکی دوختم که برام آورده بود. اندازه یک کف دست نون و یه کاسه سوپ. با دست نون رو دو قسمت کردم و گفتم:
«پس باهم بخوریم.»
لبخندی زد، نون رو از دستم گرفت و در حالیکه توی ظرف سوپ میزد گفت:
«تولدت مبارک بکا!»
آهی کشیدم و گفتم:
«همیشه تو تنها کسی هستی که یادت میمونه!»
نگاهی به چهره غمگینم انداخت و گفت:
«نباید بذاری اینطوری باهات رفتار کنن؛ عادلانه نیست!»
سرمو آهسته تکون دادم و گفتم:
«زندگی عادلانه نیست هانا!»
ظرف سوپ خالی رو توی سینی گذاشتم و لباسم رو تکون دادم تا ذرات نون از روی لباسم پاک بشه. با شنیدن صدای پایی که بالا میاومد، هانا با رنگی پریده کاسه رو پشتش پنهان کرد.
در اتاق باز شد و هیکل جان بین چارچوب قرار گرفت. با سوء ظن به چهره رنگپریده هانا خیره شد و گفت:
«همه جارو دنبالت گشتم. اینجا چیکار میکنی؟»
هانا نگاه مضطربی به من انداخت و گفت:
«میخواستم یهکم با بکا حرف بزنم.»
جان نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:
«بکا؟ خوبی؟»
سرمو تکون دادم و گفتم:
«خوبم.»
«به خاطر رفتار مری متأسفم؛ حقت نبود تنبیه بشی!»
«مهم نیست جان، من عادت کردم.»
هانا که کمی خیالش راحت شده بود دستش رو پشتم گذاشت و گفت:
«من دیگه میرم، بهتره بخوابی.»
قدرشناسانه بهش لبخند زدم. جان کمکش کرد سرپا بایسته و همونطور که از اتاق بیرون میرفتن نگاه عمیقی بهم کرد و گفت:
«تولدت مبارک ربکا!»
در بسته شد و من دوباره در خلوت اتاقم تنها موندم. سروصداهای پایین کمکم قطع میشد و همه آماده میشدن تا بخوابن و فردا صبح برای کار به مزرعه برن.
نوبت مالیات و خراج نزدیک بود و ما هنوز بهحد نصاب لازم برای خراج نرسیده بودیم. ماه گذشته داروغه به خاطر به حد نصاب نرسیدن خراج، پدرم رو شلاق زده بود و اینبار اگه بازم خراج کامل نمیشد، اونو با خودشون به زندان سلطنتی میبردن.