رمان حوت از کاف.الف یک رمان در ژانرهای رمان آسیب اجتماعی|رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان رئال|رمان روانشناسی|رمان عاشقانه|رمان ملودرام می باشد که سال 1402 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
ساعت حدود هشت شب بود. کم کم باید آماده میشدم برای رفتن. رعد و برقی زد و بعد باران بهاری شروع کرد به باریدن.
لبخندی به لبم نشست. قرار بود موش آب کشیده شوم ولی خیلی هم مهم نبود، می ارزید به اینکه آبی بیاید و این شهر دود گرفته را بی منت بشوید.
نگاهم به بارش تند باران بود . مانیتور جلویم روشن بود.
سرچ کردم :
پرتقال من طاهر قریشی…
چند ثانیه بعد موزیک موردعلاقه ی ماهد که کلمه به کلمه اش را حفظ بود در کل مغازه طنین انداز شد.
خودم هم زیر لب با خواننده زمزمه میکردم:
بودنت هنوز مثل بارونه
حتی الان از پشت این دیوار که ساختن تا دوست نداشته باشم
اتل و متل بهار بیرونه
مرغابی تو باغش می خونه
باغ من سرده، همه ی گلاش پژمرده دونه دونه
بارون بارونه، بارون بارونه
بارون بارونه، بارون بارونه
دلم تنگه پرتقال من
گلپر سبز قلب زار من
منُ ببخش از برای تو هر چی که بخوای میارم
اتل و متل نازنین دل
زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه
این گردونتُ کی داره می گردونه
دوباره نگاهم رفت پی باران بی امان بیرون شیرینی فروشی. صدا و تصویر آدم را به خلسه میبرد، از آن خلسه های بی مقدمه.
سینی که مقابلم قرار گرفت به خودم آمدم. چای لاهیچان تازه دم و بیسکوییت های داغ شکری نادره خانم!
از بیسکوییت شکری خیلی خوشم نمی آمد ولی بعضی چیزها وقتی با چیزهای دیگر ترکیب میشوند، خوب میشوند. مثل بیسکوییت شکری و چای لاهیجان، مثل بیسکوییت شکری و چای لاهیجان و لهجه ی همدانی نادره خانم وقتی که پشت داماد یا خانواده ی شوهرش غیبت میکند.
لبخندی به صورت خسته اش پاشیدم:
دست شما درد نکنه…
خودش هم کنارم نشست. آقای فروهر صاحب شیرینی فروشی به خاطر پرستیژ و کلاس کاری و این چیزها خیلی از این هم نشینی ها خوشش نمی آمد اما چیزی هم به زبان نمی آورد.
حرفش را با آن اخم تخم های بد ریختش میزد البته ماهم سعی میکردیم به خواست و علاقه اش احترام بگذاریم و وقتهایی که نیست کاری که دوست ندارد را انجام دهیم!
لبخندم را با لبخند جواب داد:
سرت درد نکنه، امروز به گمونم برای تو خوب بود خیلی شلوغ نبود نه؟
سرم را به تایید تکان دادم و یکی از بیسکوییت ها را به دهان بردم.
_ این کیک دو نفرهه رو ببر برای ماهد دوست داره.
با ابرو هایی بالا رفته گفتم:
نه نه تو رو خدا! هفته پیش تولدش بود، چه خبره هر روز هر روز کیک خامه ای بخوره
نادره خانم اخمهایش را مصنوعی در هم کرد:
چیکارش داری بچمو… ببر دوست داره.
_اولین مکالمشون 9 سال بعد اتفاق میوفته، وقتی که دوتاشون 18 سالشونه تو یه جشنی وسط شهر فلورانس، بئاتریس یه پیراهن به رنگ قلب پوشیده بوده و وقتی که از بغل دانته رد میشه بهش سلام میده،
دانته بعدا در باره ی این دیدار و احساساتی که گریبانشو گرفته تو یکی از کتاباش میگه:
زینهار که قدرتی تواناتر از من، برای حکومت برمن ، از راه رسید….
مامان مثل معلم های شیفته و عاشق ادبیات اینها را برایم تعریف میکرد. گفتم:
_پیراهن رنگ قلب، میشه چه رنگی؟
_یادمه یکی از مترجمها اینطوری ترجمه اش کرده بود. (سرخی بسیار عفیفانه و محجوبانه!)
چه عبارت عجیبی… چله کشی تمام شده بود. مامان رفته بود به اتاقش و خوابیده بود اما من هنوز درگیر آن ترجمه ی عجیب از رنگ قلب بودم…
فکر کنم نام آن ربان سرخی هم که من آن روز لابه لای گیسهایم جایش داده بودم هم همنچین چیزی بود. رنگ قلب…