رمان به رنگ بلوط
رمان به رنگ بلوط از سارا ناصری یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان روانشناسی|رمان عاشقانه می باشد که سال 1402 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است. مقداری از متن رمان: بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر سارا ناصری، رمان به رنگ بلوط : فصل یک: نگاهش همراه با خمیرِ توی دستش، مدام حرکت می‌کرد و وقتی روی بالشتک پارچه‌ای پهنش کرد، ...

رمان به رنگ بلوط از سارا ناصری یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان خانوادگی|رمان روانشناسی|رمان عاشقانه می باشد که سال 1402 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.

مقداری از متن رمان:

بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر سارا ناصری، رمان به رنگ بلوط :

فصل یک:

نگاهش همراه با خمیرِ توی دستش، مدام حرکت می‌کرد و وقتی روی بالشتک پارچه‌ای پهنش کرد، از گرد بودنش لبخند پیروزمندانه‌ای زد.

– عمراً شیرین بتونه انقدر خمیر رو قشنگ گرد کنه.

ماه‌گل به حرفش خندید و قبل از این‌که نون پخته‌شده رو برداره گفت:

– خدا عاقبت شما دوتا رو به خیر کنه. چندوقت دیگه من نباشم چطور باهم کنار میاین؟

بلوط بالشتک رو به تنور کوبید و دستش رو که از داغیِ اطراف به سوزش افتاد، سریع بیرون کشید.

– حالا کو تا اصغر بیاد و عروسی‌تونو بگیره. خدا بزرگه، شاید یکی هم پیدا شه اونو ببره.

حرفش رو که زد، لبخند هیجان‌زده‌ای روی لب‌هاش نشست و به نگاه خیره‌ی ماه‌گل چشمکی زد.

وقتی هیچ تغییری توی صورت مات و متفکرش ندید، لبخندش از بین رفت و با تردید پرسید:

– چیه ناراحت شدی راجع به خواهرت اینو گفتم؟

ماه‌گل با مکث سرش رو به طرفین تکون داد و حینی که نون‌های سرد شده رو توی پارچه جمع می‌کرد جواب داد:

– نه، تو و اون برای من هیچ فرقی ندارین.

بلوط با محبت خندید و چونه‌ی خمیر رو از زیر پارچه‌ برداشت تا پهن کنه.

ماه‌گل سکوت کرد و با چرخوندن سرش به سمت دیگه، اجازه نداد بلوط متوجه‌ی نگاه ترحم‌انگیز و نگرانش بشه.

– بلوط؟… بلوووط؟!

با صدای هیجان‌زده‌ی الهه، خمیر رو بین دستش نگه داشت و سریع به طرفش چرخید.

الهه نگاهی به محوطه‌ی اطرافِ خونه انداخت و از نبودنِ بزرگ‌ترها که مطمئن شد، با عجله جلو اومد.

– ها؟ چیه دختر؟ اتفاقی افتاده؟

با سوال ماه‌گل کمی نفس گرفت و دستش رو از زانوهاش برداشت.

– اومدم… دنبال بلوط، فکر کردم کار نداره.

بلوط درلحظه به سه چونه‌ی باقی‌مونده از خمیر نگاه کرد و سریع گفت:

– خب کارم دیگه تمومه، می‌خوای کجا بری؟

الهه لبخند پهنی زد و دستش رو از گوشه‌ی دامن بلندش برداشت. حینی که کف دستش رو به طرفین تکون می‌داد، با لحن ذوق‌زده گفت:

– باید بیای تا ببینی کنار باغ گردو چه معرکه‌‌ای گرفتن. پاشو بریم شرط بندی کنیم.

بلوط با ذوق توی جاش نیم‌خیز شد که در لحظه منیره از کلبه بیرون اومد.

– پخت نون تموم نشده؟ الانه که سر و کله‌ی پدرت پیدا بشه و هنوز هیزم‌ها رو هم نشکستین.

بلوط با شونه‌های افتاده خمیرش رو باز کرد و حین جابه‌جا کردن روی دست‌هاش گفت:

– تو برو برای منم تعریف کن.

الهه با قیافه‌ی پَکَر سرش رو تکون داد و کمی عقب ایستاد.

رفتنِ منیره رو که به سمت انباری دنبال کرد، با صدای آروم گفت:

– هیچ راهی نیس بیای؟ فوقش یکم داد و بیداد می‌کنه دیگه!

بلوط که از این فکر، حرکت دست‌هاش کُند شده بود، نگاه مرددش رو سمت ماه‌گل انداخت‌.

ماه‌گل حینی که نون پخته رو از داخل تنور برمی‌داشت، متوجه‌ی نگاه مظلومانه‌ی بلوط شد. بدون این‌که سرش رو بلند کنه، با لحن ناچار گفت:

– برو، ولی من فقط مسئولیت کارهاتو گردن می‌گیرم، کاری به دعواهای آقاجان ندارم.

بلوط با خوش‌حالی خمیر رو روی بالشتک گذاشت و از جاش بلند شد. دو طرف دامن بلندش رو با دست‌هاش بالا گرفت و قبل از رفتنش رو به ماه‌گل گفت:

– دستت طلا خواهرجان، جبران می‌کنم.

ماه‌گل سرش رو با لبخند تکون داد و بلوط همراه با الهه به سمت باغ گردو دویدن.

برف‌هایی که با کم‌جونیِ خورشیدِ زمستان، هم‌چنان روی زمین رو پوشونده بود، زیر پای بلوط و الهه فشرده‌تر می‌شد و گِل‌های اطرافش روی لباس‌های بلندشون می‌پاشید.

– من سرِ حسن شرط می‌بندم، تو چی؟

از سوال الهه، خنده‌ی تمسخرآمیزی زد و بین نفس زدن‌هاش جواب داد:

– حسن و چه به تیراندازی آخه؟ از الان شرط رو باختی.

الهه از فاصله به جمعیت نگاه کرد و سرعتش رو پایین آورد.

– تو بین پسرای آبادی کسی بهتر از حسن سراغ داری خواهر؟

صدای هیاهوی جمعیت که بلند شد، هردو با چهره‌های هیجان‌زده جلوتر رفتن.

– شرط من فقط روی سرداره، چه باشه و چه نباشه!

الهه که از رفت و آمد مه‌لقا و جواب برزو چیزهایی شنیده بود، با ترحم به نیم‌رخ خندونش نگاه کرد و چیزی نگفت.

هردو مشغول تماشا کردن شدن و صدای هیاهویِ جمع، ذوقِ بلوط رو بیشتر کرد.

حسن که تیر آخر رو هم دقیقاً به ظرف حلبی نشونه گرفت و زد، الهه توی جاش پرید و محکم به شونه‌ی بلوط کوبید.

– بفرما! حالا چی میدی بهم؟

– برو بابا، من که کسی رو انتخاب نکردم.

الهه ایشی گفت و زیرلب غر زد.

– اون غریبه‌ها مهمون کی هستن؟

الهه از بین اطرافیانش سرکی به جلو کشید و با نگاه خیره‌ به کسی که درحال فیلم گرفتن بود گفت:

– مهمون کسی نیستن، ایرانگردن خواهر‌.

یک تار ابروی بلوط بالا رفت و از نگاه خیره‌ی الهه با شیطنت گفت:

– خیل خب قورتش نده پسر مردم رو!

– به تو چه! من که شیرینی خورده‌ی کسی نیستم.

بلوط نیشگون ریزی از بازوش گرفت و صدای آخ گفتنش بلند شد.

– خیلی بی‌حیا شدی الهه‌، ینی منم که نشون‌کرده نیستم، باید چشم چرونی کنم؟

خنده‌ روی لب‌های الهه ماسید و این‌بار با بی‌طاقتی پرسید:

– هفته‌ی پیش که زنِ ابراهیم کَلهَر اومد خونه‌تون، مامانت چیزی برات نگفت؟

بلوط نگاهش رو از مردم که اطراف غریبه‌ها جمع شده بودن گرفت و با بی‌تفاوتی مسیرش رو به طرف راهِ برگشت کج کرد.

– نه، چطور مگه؟

صدای دست‌زدن‌ها بلند شد و الهه بازوی بلوط رو کشید.

– وایستا ببینم، یکم دیگه تحمل کن قراره رقص سنتی هم برن.

بلوط کمی مقاومت کرد و حینی که بازوش رو از دست الهه بیرون کشید گفت:

– تو که می‌دونی شرایطم‌ چطوریه؟ تا عموم به نبودنم پِی نبرده باید برگردم.

الهه پوفی کشید و حینی که به دنبال بلوط به راه می‌افتاد، غر زد.

– به نظرم زودتر شوهر کن از این وضعیت خلاص بشی‌. مثل زندونی‌هایی خواهر.

بلوط سرعتش رو کم کرد و با غرور گفت:

– تا خدمت سردار تموم بشه حاضرم تحمل کنم. شش‌ماه دیگه چیزی نیست.

الهه باز غمگین نگاهش کرد و بلوط بدون توجه به منظور نگاهش با هیجان گفت:

– هستی تا بالا مسابقه بدیم؟

الهه پوکر نگاهش کرد و بدون مقدمه گفت:

– مه‌لقا اومده بود خونه‌تون تو رو واسه منصور خواستگاری کنه. عموتم قبول کرده و همین روزهاست برات چارقد بیارن. چطور تو نفهمیدی؟

بلوط درلحظه توی جاش توقف کرد و با شوک به طرفش چرخید.

نگاه پر از غم و چهره‌ی گرفته‌ی الهه، جای هیچ تردیدی رو براش باقی نمی‌گذاشت. پلکش که پرید، الهه متوجه‌ی حالت عصبیش شد و دستش رو گرفت تا به راه‌شون ادامه بدن.

بلوط که به دنبالش کشیده شد، از شوک بیرون اومد و سریع خودش رو عقب کشید. می‌تونست جریان خون رو به وضوح توی رگ‌هاش حس کنه.

– اَ…از کی ش…شنیدی؟

الهه لبش رو گزید و نگاهش رو دزدید.

– خود مه‌لقا به بی‌بی گفته بود.

بلوط سرش رو با تیک عصبی تکون داد و لب‌هاش رو با نفس عمیقی به داخل دهانش کشید.

– بلوط؟ خوبی؟

به شدت نگران بلوطی شد که اگر آرومش نمی‌کرد، هرلحظه احتمال شدت گرفتن حالت‌های عصبیش بود‌.

دستش رو که دراز کرد، بلوط خودش رو عقب کشید و حینی که قدم‌های نامتعادلش رو به عقب برمی‌داشت گفت:

– مَ…م…محاله…ک…که…

– بلوط؟!

توی نگاه پر از ترحم الهه نگاه کرد و بدون گفتن ادامه‌ی حرفش، به طرف آبادی دوید.

الهه با بیچارگی رفتنش رو نگاه کرد و دستش رو جلوی دهانش گرفت.

***

زیر نور شمعی که درحال تموم شدن بود، نگاهش رو با دقت روی خطوط کتاب حرکت می‌‌داد. کتابی که هیچ‌ چیز ازش متوجه نمی‌شد و با این‌حال، از صفحه زدنش هم لذت می‌برد.

شیرین توی جاش چرخید و وقتی نورِ ضعیف شمع رو از پشت پلک‌های بسته‌اش حس کرد، با اخم‌های درهم مردمک‌های خاکستریش رو به نیم‌رخ بلوط انداخت.

طوری غرق تماشای صفحات کتاب بود، که اصلاً متوجه‌ی سنگینیِ نگاه خصمانه‌ی شیرین نشد.

شیرین کمی لحاف سنگینش رو کنار زد و پاش رو محکم به پای بلوط کوبید.

با ضربه‌ی ناگهانی‌ای که توی فضای نیمه تاریک اتاق به رونش اصابت کرد، توی جاش کمی پرید و با چشم‌های گرد و وحشت‌زده به اطراف سر چرخورد.

نفسش که طبق معمولِ همیشه، از ترس درحال بند اومدن بود، با صدای آروم و عصبیِ شیرین، کمی نرمال شد.

– این وقت شب چه غلطی می‌کنی دختره‌ی تشنجی؟

با این‌که به این حرف‌ها عادت داشت، اما ابروهای کمونی و پرپشتش رو توی هم گره زد و به صورت غضبناک شیرین، که به واسطه‌ی نور زرد رنگ شمع، خبیث‌تر به چشم می‌اومد نگاه کرد.

– ب…به تو چ…چه! صورتتو بکن او…اونور.

شیرین چینی به بینیش داد و لبخند تمسخرآمیزی روی لب‌هاش نشوند.

نگاهش رو بین کتاب و چهره‌ی طلبکار بلوط جابه‌جا کرد و با همون صدای آروم و لحن تمسخرآمیز گفت:

– بدبختِ رویاپرداز! تو خط فارسی رو به زور می‌خونی، اون‌وقت باز داری کتاب خارجی ورق میزنی؟ به جای این اداهای مسخره، برو پارچه‌های جهازت رو کوک بزن که پس‌فردا جهازکشون داری.

این حرف، بلوط رو شبیه به اسپندِ روی آتیش از جاش پروند و به سمت شیرین خیز برداشت.

قبل از این‌که بهش اجازه‌ی بلند شدن بده، چونه‌اش رو بین دستش گرفت و با صدای کنترل شده و لحنی که توی شرایط عصبانیت، همیشه آزارش می‌داد گفت:

– خ…خفه شو! م…من اگه ب…بمیرمم با اون م…مرتیکه عروسی ن…نمی‌کنم! مراقب باش خ…خودت ز…نش نشی!

شیرین زیر فشار دستش کمی وول خورد و وقتی نتونست چونه‌اش رو آزاد کنه، پاش رو جمع کرد و به پهلوش ضربه زد.

بلوط صورتش رو از درد جمع کرد و برای بالا نرفتن صداش، جلوی دهانش رو گرفت.

با تکون خوردنِ ماه‌گل خودش رو کمی عقب کشید و شیرین از جاش بلند شد. خواست بازوی بلوط رو بگیره که از زیر دستش در رفت و جلوی درب چوبیِ اتاق ایستاد‌. چشمش رو از سایه‌ی کوتاهِ شیرین که روی دیوار پشتش افتاده بود گرفت و به صورت عصبیش زل زد.

– ن…نزدیکم بیای، ماه‌گل رو ب…بیدار می‌کنم!

شیرین دندون‌هاش رو روی هم فشرد و با نفرت نگاهش کرد.

– ترسوی بیچاره، بهتره امشب بیرون بخوابی تا صبح سالم باشی از دست من. گمشو عروسِ تشنجی!

بلوط کتابش رو بین دستش فشرد و بدون حرف از اتاق بیرون زد.

سوز سرمای زمستون درلحظه توی تنش نفوذ کرد و لرز شدیدی بین دندون‌هاش افتاد.

چشمش بین در اتاقی که مادرش خواب بود و اتاق زن‌عموش جابه‌جا شد و به دیوار سرد کاهگلی تکیه زد.

همیشه از زمستان و سرمای بی‌حدش بیزار بود.

بخصوص شب‌هایی که از نبودِ هیزم، به ناچار تموم اهالیِ خونه توی اتاق وسط، چِفت هم می‌خوابیدن و مجبور بود تنِ چسبیده‌ی شیرین و خُرناس‌های گوش‌خراشِ عموش رو تا صبح تحمل کنه.

سرمای برف که از گیوه‌ی پینه خورده‌اش رد شد، استخون‌‌های پاش تیر کشید.

هرچند اطرافش توی تاریکیِ عمیق فرو رفته بود، اما مسیرِ کوتاهش رو تا طویله می‌تونست چشم بسته هم بره.

نخ رو از قلاب آهنیِ توی دیوار برداشت و درب حلبی رو آهسته باز کرد.

صدای آروم و کوتاه بزغاله لحظه‌ای بلند شد و به دنبالش بزها و گوسفندها هم اعلام حضور کردن.

قبل از این‌که صداها به گوشِ عموش برسه و بدخواب شدنش بَلوای جدیدی رو به پا کنه، در رو آهسته بسته و خودش رو به کنج دیوار چسبوند.

همیشه بعد از دعواهاش با شیرین یا پسرعموهاش، کسی که مورد توبیخ قرار می‌گرفت، بدون هیچ دفاعی خودش بود!

به قدری شاهدِ نتیجه‌ی تلخ دعواهاش با شیرین بود که برخلاف خلق و خوی ستیزه‌گرش، ترجیه داد این‌ موقع شب در مقابلش کوتاه بیاد.

هرچقدر که دست‌هاش رو روی بازوهاش می‌کشید، بازهم برای رفع سرما تاثیرگذار نبود.

صدای گاه و بی‌گاه گوسفندها و بوی طویله، بدون شک از هم‌اتاق بودنش با شیرین قابل‌ تحمل‌تر بود.

با کم‌ترین سروصدا خودش رو به کاه‌های تلنبار شده‌ی گوشه‌ی طویله رسوند و بدون وسواس بین‌شون دراز کشید.

سعی کرد با فکر کردن به دشت‌های زیبای ییلاق، که وقت زیادی تا رفتن‌شون به اون‌جا نمونده بود، از سرمای هوا و نحسیِ فرداهاش غافل بشه.

چقدر آرامشش بین حیوانات بیشتر بود، وقتی که چیزی از زبون‌شون متوجه نمی‌شد و باعث آزارش نمی‌شدن.

تنهایی براش ترسناک نبود، وقتی بدترین حال ممکن رو بین اطرافیانش داشت.

چشم‌هاش که کم- کم گرم شد و خواب به سراغش اومد، کم‌تر سرما رو حس می‌کرد و از صدای آهسته‌ی گوسفندها کاملاً غافل شد.

***

با کشیده شدن کتاب از بین دستش، با شتاب چشم‌هاش باز شد و مردمک‌های روشنش به سرِ پشمالو و سیاه رنگ بره‌ی مقابلش افتاد.

حینی که بره کتابِ توی دستش رو زبون می‌زد، بلوط سرش رو از روی کاه‌ها بلند کرد و با دیدن فضای نیمه تاریک طویله، متوجه‌ی موقعیتش شد.

کتابش رو عقب کشید و با اخم ساختگی غر زد:

– کتاب منو با غذات اشتباه گرفتی بچه جان!

با یک حرکت از جاش بلند شد و حین تکوندن لباس‌ بلند سبز رنگش، به گوسفند و بزهایی که مقابل درب طویله جمع شده بودن نگاه کرد.

– برای این‌که به موقع بیدارم کردی، یه جایزه‌ی خوب پیشم داری سیاه سوخته.

صدای گوسفندها که بلند شد، بدون معطلی درب طویله رو باز کرد و به بیرون سرک کشید.

با شنیدن صداهای تلق و تلوقی که از سمت انبار می‌اومد، نفس راحتی کشید. آهسته پاش رو بیرون گذاشت و قبل از این‌که در رو ببنده، برای گوسفندهایی که پشت سرش ایستاده بودن دستش رو تکون داد و زمزمه کرد:

– هِه…هِه… برید تو!

نخ رو که توی قلاب انداخت، پاورچین- پاورچین به سمت کلبه قدم برداشت تا با عموش مواجه نشه.

به هیچ‌وجه دوست نداشت، روزش رو از صبح با نحسیِ رفتارهای درشتِ عموش شروع کنه.

هنوز گیوه‌شو از پاش در نیاورده بود که با صدای کلفت و نخراشیده‌ی بُرزو توی جاش ایستاد و بدون مکث به طرفش برگشت.

– هِی دختر؟

تجربه بهش ثابت کرده بود، بی‌اعتناییش عواقب خوبی براش به دنبال نداره. هنوز هم با یادآوریِ دعوای روز قبل، سوزش ریشه‌ی موهاش رو حس می‌کرد.

– بدو گله رو ببر تا قبل ظهر هم برگرد.

چشم‌های قهوه‌ایش رو بین سطل‌هایی که توی دست برزو بود جابه‌جا کرد و جواب داد:

– امروز رسول مسئول گله‌ست! من باید…

– باید رو من تعیین می‌کنم، پس کاری که گفتم انجام بده.

شیرین که با پیتِ نفت از اتاق بیرون زد، برزو با اخم‌های همیشه درهمش، سطل‌ها رو توی هم قرار داد و جلوتر اومد.

بلوط با حرص توی جاش ایستاده بود که با تنه‌‌ای که شیرین بهش زد، فَکش رو روی هم کیپ کرد تا حرفی که دوست داشت بزنه رو جلوی عموش به زبون نیاره.

– برو بقیه‌ی کتابت رو با گوسفندا بخون.

نیشخندی به نگاه پر از خشمش زد و ته مونده‌ی پیت نفت رو روی دامنش پاشید.

بلوط از رفتن عموش به داخل کلبه که مطمئن شد، پاش رو بلافاصله‌ی زیر پای شیرین انداخت و با پخش شدنش روی زمینِ پوشیده از برف، لبخند ملیحی زد.

– آخ! خدا لعنتت کنه دختره‌ی موجی.

بلوط چندقدم به سمتش برداشت و حینی که روی تنش خم شده بود تا مانع بلند شدنش بشه، توی صورت جمع شده‌اش گفت:

– چقدر شبیه بدبخت‌ها شدی.

شیرین که مشتش رو از برف گل‌آلود پر کرده بود، تا خواست توی صورت بلوط پرت کنه، صدای باز شدن درب چوبی مانعش شد.

– چکار می‌کنی بلوط؟

با صدای منیره، بلوط سریع صاف ایستاد و شونه‌هاش رو بالا انداخت.

– حالا که نمی‌خوای کمکت کنم، پس خودت پاشو!

اگر رمان به رنگ بلوط رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم سارا ناصری برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

رمان به رنگ بلوط از سارا ناصری در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است و برای دانلود رمان باید اپلیکیشن رمان کلوب را از طریق لینک زیر نصب فرمایید

رمان به رنگ بلوط

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1735
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!