رمان احساسینوفن از عسل ظاهری یک رمان در ژانرهای رمان عاشقانه|رمان مافیایی می باشد که سال 1402 در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است.
مقداری از متن رمان:
بی حسی انگشت شصت هر دو پام بهم اخطار میداد.
فکرِ این که هر آن ممکنه تلفن رو قطع کنه مانع میشد خودم رو از دست اون کفشهای پاشنه بلند خلاص کنم.
نگاهم رو از رقص ماهی های کوچیک آکواریوم گرفتم و به پشت سرم انداختم..
به درِ نیمه بازِ اتاقش.
صداش ناواضح به اینجا میرسید.
حرفاش رو فقط خودش متوجه میشد و فردِ پشت خطش.
اینجور رفتار ها از جای آشنایی می اومد،
بی اعتمادی!
نگاهم چرخید روی قاب های سیاه سفیدِ وصل به دیوار و مجسمههای قیمتی و کلاسیکی که توی روح بخشیدن به خونه هیچ کمکی نکرده بودند.
معلوم نبود ماهی های بیچاره چطور سر از این محیط تاریک در آوردند!
به آرومی از جا بلند شدم.
انگار داشت یادش میرفت مهمون داره و مهمونش منم؛
دختر ظاهراً لوند و زیبایی که شیدایِ مرد مغرور این خونه شده بود!
دامن کوتاهم رو روی پام کشیدم.
از وجود تیزی توی جیبِ مخفیش که مطمئن شدم، پوزخندی که اومد روی لبم بشینه رو پنهان کردم و به سمت اتاقش رفتم.
کنار در از حرکت ایستادم.
کلافه به عقب برگشت و با دیدن من مکالمات آخر رو کوتاه کرد.
عوضی بودنش کل جذابیتش رو حیف کرده بود،
بخصوص مژه های بلندش.
نگاهم بین تیرگی دیوار های اتاق و دکمه های باز پیراهنش رد و بدل شد.
بی توجه بهم پیراهن رو از تنش خارج کرد و همراه موبایل روی تخت انداخت که بی اراده بزاقم رو قورت دادم.
همونطور که نگاهم میکرد پوزخندی بهم زد و از یک قدمیم گذشت و راه خروج از اتاق رو در پیش گرفت.
مقصدش آشپزخونه بود.
شیر آب رو باز کرد و مثل دیوونه ها سرش و زیر جریان آب گرفت.
ازش چشم گرفتم و پا به اتاق گذاشتم.
نگاه کنجکاوم دورهگرد وار به تخت خوابش رسید.
با قدم هایی آهسته به سمتش رفتم.
دکمهی کنار موبایلش رو فشردم.
بسته بود و رمزش قطعا از یه گاوصندوق، پیچیده تر.
چشمم به بند مشکوک و بیرون زده از جیب پیراهن رها شدهی روی تخت خورد.
با مکث سرکی به بیرون کشیدم.
هنوز آشپزخونه بود.
روی تخت بزرگش خم شدم و پیراهن رو جلو تر کشیدم.
با کشیدن بند، یه گردنبند میون انگشتام افتاد که برق پلاکش چشم آدم رو می گرفت!
صاف گرفتمش و بهش زل زدم.
یه مهتاب باریک و مشکی بود..
از جنس الماس.
خالص و چشم گیر.
تداعی شدن تصویر گردنبندی درست به همین شکل توی ذهنم باعث شد پلکهام و روی هم فشار بدم.
با نشستن دست هایی دوطرف شونه هام، لبهام از هم باز موند و یهو قلبم ریتمش رو گم کرد.
آروم چشم باز کردم.
صداش رو از پشت سر، درست نزدیک گوشم شنیدم:
_چیزی گم کردی؟..
فوری گردنبند رو روی تخت رها کردم.
نگرانی عجیبی آروم از میون قلبم به تمام وجودم راه پیدا کرد..
خودم رو کنار کشیدم و روبهروش ایستادم.
رد آب از روی موهای خیسش تا کنار اَبروش خط انداخته بود.
دستم فوری سمت جیبِ مخفیم رفت.
وقتی دید در سکوت به نگاه کردن ادامه میدم، سرش رو کج کرد و خیره به چشمام گفت:
_چی میخوای؟
باید به خودم میاومدم. حالا وقتش رسیده بود.
موهام رو با حرکت گردن روی شونه هام جا به جا کردم.
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
_خودت چی فکر میکنی؟
***
_واسه دختری که انقضاءش یه شبه.. از فردا نمیتونه تو خونهم راه بره، حرف بزنه.. چیزی نمیتونه مهم باشه!..
+همین چیزاست که ترسناکش میکنه!
***
وقتی بهت میگن بی احساس.. دنبال درمان نباش.
بی حسی خودش یه داروئه!
***
همیشه وقتی قرار بود فکر کنم..
با یه قرص خواب خودم و راحت میکردم..
ولی از وقتی به تو فکر میکنم، فهمیدم از فکر کردن خوشم میاد!