رمان تا الیزه
رمان تا الیزه معرفی رمان تا الیزه : رمان تا الیزه دارای فضا سازی خوبی است و شخصیت پردازی به صورت جالبی انجام شده. داستان تم هم خانه ای دارد و تعلیق رمان بنا به پردازش صورت گرفته بالا و مناسب است. در رمان تا الیزه مهسا حسینی (مهرسا) به خانواده هایی اشاره می‌کند که آبرو و سطح جایگاهشان از حال دخترانشان مهم ...

رمان تا الیزه

معرفی رمان تا الیزه :

رمان تا الیزه دارای فضا سازی خوبی است و شخصیت پردازی به صورت جالبی انجام شده. داستان تم هم خانه ای دارد و تعلیق رمان بنا به پردازش صورت گرفته بالا و مناسب است.

در رمان تا الیزه مهسا حسینی (مهرسا) به خانواده هایی اشاره می‌کند که آبرو و سطح جایگاهشان از حال دخترانشان مهم تر است و حاضر به پذیرش ظلم هایی که در حق فرزندشان خواهد شد، می‌شوند.

 

خلاصه رمان تا الیزه :

رمان تا الیزه روایتگر داستان زندگی دختری به نام پریا است که به تازگی نامزدیش به هم خورده اما هیچ کس نمیداند که او دخترانگی هایش را در دوران نامزدی از دست داده.

درست زمانی که فکر میکند هیچ چیز از این بدتر نمی‌شود به پیشنهاد دوستش به یک مهمانی ظاهراً دخترانه دعوت می‌شود. مهمانی که با پا گذاشتن در آن تازه متوجه دسیسه ای که دوستش برای او ریخته میشود و ورق زندگیش کاملا عوض میشود.

 

مقداری از متن رمان تا الیزه 1 :

دست به بالا جهت داد و انگشتهایش را روی پیراهن های اتو کشیده رقصاند.

با نگاهش پیراهن طوسی رنگ را شکار کرد. شلواری به رنگ مشکی را بیرون کشید و خودش را از شر حوله ای که دور کمرش بسته بود آزاد کرد.

لباسهایش را به ترتیب پوشید آستینهای پیراهن را بالا زد و نگاه دقیقی در آینه ی قدی به صورت خودش انداخت.

صدای همهمه از بیرون اتاق به گوشش میرسید بی توجه موهایش را حالت داد و کفش های مشکی اش را به پا کرد قدمی در اتاق برداشت و کراوات مشکی رنگ با راه های طوسی را انتخاب کرد و شل و بی قاعده دور گردنش بست.

موبایلش را چک کرد پیغامهای بی پایان شهرزاد خسته اش کرده بود بی توجه دوباره موبایل را به جیب برگرداند.

ساعت از نه گذشته بود و خانه از مهمانهایش پُر شده بود. نیشخندی گوشه ی لب نشاند و چانه ی خوش فرمش را بالا گرفت

از اتاقش بیرون رفت خدمتکار مخصوصش پشت در آماده به خدمت ایستاده بود. صدای آهنگ آن قدر بلند بود که صدا به صدا نمی رسید.

سرش را نزدیک سره همایون برد.

در اتاقم رو قفل کن کلیدش بمونه پیش خودت. تا یک ساعت دیگه هم خودت و خدمه ی خونه برین فقط خدمتکارای مهمونی بمونن.

همایون مطیعانه سر تکان داد.

چشم آقا.

ساعت هشت صبح اینجا باش.

همایون بار دیگر سر تکان داد. با اینکه تقریباً دو بـرابـر سـن آیین را داشت؛ اما مطیعانه به تمام تصمیمات درست و غلط پسر سر تعظیم فرود می آورد.

وظیفه اش بود با اینکه حسی پدرانه به آیین داشت؛ اما در حد و اندازه ای نبود که کمی نصیحتش کند آیین همیشه غرق در خوشیهای لحظه ای بود.

مهمانی های یک شبه و البته مهمانهایی که فقط برای هم بستر شدن نزدیکشان میشد همایون از آیین فاصله گرفت.

انگشتهای آیین روی نرده ها نشست تصویر خانه ی باشکوهش حسِ قدرت را در وجودش زنده میکرد پله های سنگی را یک به یک پایین می آمد.

این مهمانی ها جزئی از روتین زندگی اش شده بودند. صدای آهنگی که دی جی پخش میکرد سرسام آور بود؛ اما حس هیجان و شادی را به خون یخ زده ی آیین تزریق می کرد. هیجانی آنی و زودگذر.

هر چه پله ها را پایین تر میآمد جمعیت بیشتری متوجه صاحب خانه می شدند. چند تایی از دخترها دوره اش کردند هنوز پایش به زمین صاف نرسیده بود که هر کدام سعی در جلب توجه داشتند.

لبخندی گوشه ی لب هایش نشست و دستش را به سمت سینی یکی از خدمه برد، نوشیدنی برداشت خندهاش عمیق و فریادِ خوشیاش بین صدای جمعیت گم شد!

روی مبل مخصوصش نشست و بی توجه به بقیه نگاهش بین دخترهای اطرافش میچرخید آرزو داشت روزی برسد که آن قدر غرق بی خبری شود تا بتواند زندگی بی معنی اش را از یاد ببرد.

هر چه این مهمانی ها بیشتر میشد انگار از درون تهی تر می شد. لیوان نوشیدنی اش را برداشت که یکی از دخترها با عشوه دستش را پایین آورد و کنار گوشش زمزمه کرد:

دلم میخواد امشب هوشیار باشی.

طرح نیشخند روی صورتش نشست. چشمهای خمارش را به صورتِ دختر دوخت. یک بلوند عروسکی دیگر درست مثل بقیه ی دخترهای
مهمانی موهای بلوند و بینی عمل کرده ی عروسکی. لبهای قلوه شده با زور ژل و هزار چیز دیگر و چشمهایی که به لطف لنز رنگ آبی به خود
گرفته بودند.

حتی برایش فرق نمیکرد کدام را انتخاب کند. انگار همه از روی هم. کپی شده بودند زمزمه دختر را جواب داد:

من همیشه حالیمه دارم چی کار میکنم

دختر دیگری با قربان صدقه میوه برایش آورد.

اصلاً نمی دانست اسم دختر چیست چه برسد به اینکه آنقدر صمیمی باشد دست یکی از عروسکها را کشید و با خود وسط سالن برد.

دخترک سنگ تمام گذاشت حرکات بدنش و چرخش اندامش خیره کننده بود. چشم های خمار شده ی آیین هم محوِ زیبایی رقصش شده بود.

دخترک با چرخش کمر تنش را به آیین تکیه داد و پایین رفت. آن قدر پایین که پاهایش به زمین رسید آیین دستش را دور مچ های نحیف دخترک حلقه کرد و او را بالا کشید.

صورتش را مقابل صورت دختر قرار داد نور کم و صدای آهنگ با حرکات بدن دخترک باعث شد اختیار از کف بدهد.

سرش به سر دخترک چسبید و طولانی بوسیدش. دستی روی شانه اش قرار گرفت و بین لبهایشان فاصله انداخت به عقب چرخید؛ دختر دیگری خود را به سینه ی سپر شده ی آیین سپرد خنده اش گرفته بود.

اگر صاحب این عمارت بزرگ نبود بازهم دخترها برای به دست آوردنش می جنگیدند؟

 

مقداری از متن رمان تا الیزه 2 :

پریا صندلی عقب ماشین کیوان لم داده بود؛ اما ته دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.

این روزها به خاطر حالِ خرابش خانواده راحت تر اجازه ی رفت و آمد به او می دادند احساس می کردند اگر بگذارند پریا وقت بیشتری را با دوستهایش بگذراند برای روحیه اش بهتر است؛ اما هیچ کس نمی دانست ته دل پریا چه خبر است.

او اصلاً بخاطر جدایی از شروین غصه نمی خورد غصه ی بزرگ دل او چیز دیگری بود که نمی توانست لب باز کرده و به کسی جز شیدا دم بزند.

اگر مادرش می فهمید در دوران عقد به شروین نزدیک تر از چیزی شده بود که عرف خانواده شان می پذیرفت ،قیامت به راه می انداخت.

تمام  مسیر سحر با دوست پسر دو روزه اش حرف می زد و پریا شنونده بود. حتی آنقدری که باید و شاید کیوان از خودش عکس العمل نشان نمی داد!

پریا دلش با این مهمانی صاف نبود؛ اما مگر می شد سحر را منصرف کرد؟!

هنوز هم دنبال راهی برای فرار میگشت. آن قدر سحر گفته بود که بالاخره دل ساده ی پریا را به رحم آورده و با خود همراه کرده بود.

از طرفی دلشوره اش به خاطر کیوان هم بود حتی آن قدرها هم او را نمی شناخت که راحت سوار ماشینش شده بود عادت بـه ایـن کـارها نداشت!

دل گرم به قول سحر بود. به هر حال کیوان فقط قرار بود نقش راننده را بازی کند. کیوان تمام مدت نگاهش از آینه به صورت پریا خیره بود جوری که دخترک را معذب می.کرد.

چیزی تا پشیمان شدنش نمانده بود که در بزرگی مقابلشان قرار گرفت چشم هایش با کنجکاوی ساختمان بزرگ را می.کاوید نگهبانهای دم در اسم پرسیدند و بعد از سخت گیری هایی که به نظر پریا برای جمعی دوستانه و البته دخترانه کمی زیاده روی بود وارد عمارت بزرگی شدند.

آن قدر عظمت عمارت چشم های پریا را گرفته بود که به کل شروین و مشکلات و دل بی قرارش را از یاد برد. اصلاً تصور نمی کرد در تهران چنین خانه ای باشد.

تا به حال به عمرش چنین چیزی ندیده بود صدای هیجان زده ی سحر را شنید…

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان تا الیزه :

از طریق انتشارات علی / آرینا و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی مهسا حسینی (مهرسا) :

خانم مهسا حسینی (مهرسا) سی و دو ساله متولد تهران، در رشته ی زبان فرانسوی فارغ التحصیل شدند و نویسندگی را با نام مستعار مهرسا از سال هزار و سیصد و هشتاد و نه شروع کردند.

اولین کتاب چاپی خود را به اسم کتاب رمان هنوزم دوستش دارم سال 1397 به چاپ رساندند.

 

آثار مهسا حسینی (مهرسا) :

رمان یاقوت کبود _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی

رمان تا الیزه _ کتاب چاپ شده از انتشارات آرینا

رمان هنوزم دوستش دارم _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی

رمان خیابان یک طرفه _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی

رمان مسلخ _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی

رمان پس از آن شب _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی

رمان فرستاده _ کتاب چاپ شده از انتشارات سخن

رمان حقه‌ی آخر _ در دست چاپ است

رمان از لیث به آقای ابلیس _ مجازی _ اپلیکیشن رمان کلوب

رمان برمودا_مجازی _ اپلیکیشن رمان کلوب

رمان وقتی او آمد _ مجازی _ اپلیکیشن رمان کلوب

رمان تا الیزه در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان تا الیزه

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1359
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!