رمان هویان
رمان هویان معرفی رمان هویان : هویان به معنی از عرش به فرش رسیدن است. از بالا به پایین افتادن! رمان هویان به قلم سامان شکیبا، داستان رئیسی سرد خشن و کینه‌ای است. مردی که تشنه‌ی انتقام و خاموش کردن آتش وجودش است. در عین حال ترنج… خدمتکاری ساده که زخم خورده‌ی زندگی است و مقصر مرگ پدر کارون شناخته میشود. داستان هویان، روایتی بسیار فوق‌العاده‌ای دارد ...

رمان هویان

معرفی رمان هویان :

هویان به معنی از عرش به فرش رسیدن است. از بالا به پایین افتادن!
رمان هویان به قلم سامان شکیبا، داستان رئیسی سرد خشن و کینه‌ای است.
مردی که تشنه‌ی انتقام و خاموش کردن آتش وجودش است.
در عین حال ترنج…
خدمتکاری ساده که زخم خورده‌ی زندگی است و مقصر مرگ پدر کارون شناخته میشود.
داستان هویان، روایتی بسیار فوق‌العاده‌ای دارد و آقای شکیبا با قلمشون خیلی خوب داستان رو توصیف کردن.
خوندنش به رده سنی بزرگسال و جوان توصیه می‌شود.

 

مقدمه رمان هویان :

خیال می‌کرد از عرش به فرش سقوط کرده و نمی‌دانست این سقوط او را به خدایانِ عشق نزدیک کرده و از هزاران فلک چشم‌گیرتر است…!
در میانه‌ی سقوط پر رنجش آدم‌های دیگر یک به یک از نظر غایب شدند و تنها او را توانست ببیند…
در فراسوی تاریکیِ سقوط؛ سه کبریت‌ یک به یک در شب روشن شد…!
اولی برای دیدن تمامی صورت او
دومی برای دیدن چشمانش
سومی برای دیدن لبانش
و بعد تاریکی غلیظ برای اینکه
به خاطر بسپرد همه را زمانی که او را در میان بازوانش گرفته‌ بود!
قهوه‌اش را کنار فنجانِ قهوه‌ای دیگر روی میز گذاشت و در دل اندیشید این سقوط زیباترین عروج او بود!

 

خلاصه رمان هویان :

رمان هویان به قلم سامان شکیبا، داستان رئیسی خشن و سختگیر به اسم کارون خان است که بعد از سالها به ایران برمیگرده.
برای گرفتن انتقام و خاموش کردن آتیش کینه‌ای که تو وجودشه!
در رمان هویان به قلم سامان شکیبا، داستان از جایی رقم می‌خورد که کارون مرگ پدرش رو تقصیر ترنج می‌دونه. دختری که یه خدمتکار ساده‌ست و…

 

مقداری از متن رمان هویان :

چمدانم را برداشتم و با دیگر مسافران، همراه شدم تا راه خروج را پیدا کنم.
چشم چرخاندم تا فریبرز را پیدا کنم. گفته بود خودش را به فرودگاه می‌رساند.
از همان فاصله شناختمش. کت و شلوار و پیراهن مشکی پوشیده بود.
قد نسبتا بلندی داشت و لاغر بود.
موهایش در گذر زمان کم‌پشت و در قسمت شقیقه‌ها جوگندمی شده بود.
لباس و کفش‌های یک‌دست سیاهش، یک‌بار دیگر برایم یادآوری کرد که برای چه به تهران آمده‌ام‌.
نفس عمیقی کشیدم و برایش سر تکان دادم.
چمدان را از من گرفت و لبخند خفیفی روی لب نشاند.
_ سلام آقا. خوش اومدید.
برای خوشی که نیامده بودم.
قرار بود پدرم را بگذارم توی خاک.
بابا تنها دلخوشی‌ام بود…
زیر لب زمزمه کردم:
_ ممنون.
در ماشین که نشستیم، شروع به توضیح دادن کرد. از زمین و زمان حرف می‌زد.
جوابش را نمی‌دادم اما خودش هم‌چنان ادامه می‌داد.
_ جسارتا باید فردا جنازه رو خاک کنیم. بیشتر از این خوبیت نداره…
جنازه! پدرم یک هفته بود که دیگر چیزی جز جنازه به حساب نمی‌آمد.
بابک آدینه، با آن قد رشید و هیکل تنومند، یک‌باره چشم بست و دیگر باز نکرد.
گفتند حمله‌ی قلبی به او دست داده. بعید هم نبود.
من هم اگر صبح تا شب آینه‌ی دقم را جلوی چشمم می‌گذاشتم، یک‌روز بالاخره از پا می‌افتادم.
_ خونه شلوغه؟
_ بله آقا. روزی نیست که یه جمعیتی برای عرض تسیلت نیان.
این مدت، عمه‌خانم و عموتون آقا بهرام میزبانی می‌کردن.
سرم درد می‌کرد. آن‌قدر جلوی خودم را گرفتم که در ساعات طولانی پرواز جلوی مردم گریه نکنم، به همه‌ی وجودم فشار آمده بود.
حالا هم باید مردم را تحمل می‌کردم.
آدم‌هایی که اصلا نمی‌شناختمشان و قطعا یک‌بار هم در زندگی‌ام ندیدمشان.
من حتی حوصله‌ی عمو و عمه‌ام را هم نداشتم!
آخرین باری که دیده بودمشان، تنها کودکی نُه ساله بودم…
چشمانم را بستم، ساکت شد.
خوشبختانه شعورش می‌رسید ادامه ندهد.
کم‌کم چشمانم گرم شده بود که موبایلش زنگ خورد.
کلافه چشمانم را بازکردم. با عذرخواهی نگاهم کرد و جواب داد:
_ بله خودم هستم.
شما؟ آهان… بله رسیدن. الان دارم میارمشون خونه.
یه لحظه گوشی…
موبایل را با تردید سمت من گرفت.
_ یه آقایی به اسم معین گفتن که…
نگذاشتم ادامه دهد. موبایل را از دستش گرفتم.
_ یادت باشه برام یه سیم‌کارت ایرانی بخری.
الو؟
_ می‌ببینم که بالاخره رسیدی!
ذوق صدایش را شنیدم.
_ آره، تو راهم. دارم می‌رم خونه.
_ پس من راه می‌افتم الان‌.
در آن جمعیت ناآشنا، حضور معین برایم تسلی‌بخش بود.
_ باشه!
تماس را تمام کرده و موبایل را به فرییرز پس دادم.

معین می‌دانست در چه شرایط روحی مزخرفی هستم و از وقتی شنید برای بابا چه اتفاقی افتاده، ارتباطش را با من قطع نکرد.
حتی توجهی به بدخلقی‌هایم که از همیشه شدیدتر شده بود، نداشت و کوتاه می‌آمد.
بعدا باید از او معذرت خواهی می‌کردم.
نیم ساعت بعد، به خانه رسیده بودیم.
ظاهرش دقیقا همانی بود که سال‌ها قبل قبل از ترک ایران در خاطر داشتم.
بابت داخل خانه هنوز مطمئن نبودم.
در پارکینگ را فریبرز با ریموت باز کرده و آن را پارک کرد.
چند ماشین دیگر هم به چشم می‌خورد که نمیدانستم همه مال پدرم بود یا مهمان‌ها هم آن جا پارک کرده بودند.
حیاط را اما درختان بلند، خشک و پیر فراگرفته بود.
کاملا عیان بود که صاحب‌خانه هیچ ذوق و شوقی برای زندگی ندارد شاید هم داشته و از او گرفتند!
پدرم مهربان‌ترین آدمی بود که در تمام عمر سی‌ساله‌ام دیده بودم اما نگذاشتند رئوف بماند.
_ ماشینا همه مال خود…
چند ثانیه مکث کرد. برای او هم سخت بود مرگش را قبول کند؟ یا ادا در می‌آورد؟
آخ بابا… چقدر زود رفتی…
مگر چند سالت بود؟ قرار بود به خاطر دیدن تو به ایران برگردم نه جسم بی‌جانت…
_ مال پدر خدابیامرزتون هستن. یعنی… بودن… اگه نمی‌خوایدشون، بهم بگید براتون بفروشم.
برایم اهمیتی نداشت و در آن لحظه نمی‌توانستم به چنین موضوعی توجه کنم.
در را که باز کرد، سرها همگی به سمتمان چرخید.
نگاهم را دوختم به نقطه‌ای نامعلوم تا با هیچ‌کدام چشم در چشم نشوم.
فریبرز با صدای نسبتا بلندی گفت:
_ آقا کارون اومدن!
این بار سرم را به سمتش چرخاندم.
واقعا لازم بود اعلام کند؟
آرام دم گوشم پچ زد:
_ آقا شرمنده این‌و می‌گم جسارت نباشه… ولی حواستون باشه. بعضیاشون… چه‌طور بگم‌..‌. چشم دوختن به اموال و سرمایه‌ی شما.
می‌دونن یه عمر ایران نبودین و به خیلی مسائل وارد نیستید ممکنه که…
قابل حدس بود. خودم همه‌چیز را می‌دانستم.
_ تو حواست به کار خودت باشه. لازم نیست من‌و نصیحت کنی‌!
عذرخواهی کرد و قدمی عقب رفت.
_ کارون جان!
بازی شروع شد.
محکم در آغوشم گرفت و شروع به گریه کرد.
آرام هق می‌زد و چیزهایی زیر لب می‌گفت که درست متوجه نمی‌شدم.
_ عمه بمیره برات…
به حالش غبطه خوردم. خوش به حالش که راحت گریه می‌کرد.
این یکی را بلندتر گفت:
_ بابکم بدون دیدن تو رفت… منتظرت بود…
بغضی که یک‌هفته‌ی تمام بیخ گلویم نشسته بود، با شدت بیشتری راه نفسم را گرفت.
دستانی که دورش پیچیده بود، باز کردم و قدمی عقب رفتم.
نمی‌خواستم بیشتر بشنوم.
_ بهنوش جان، هلاک کردی خودت‌و عزیزم. آروم باش…
شوهرش بود که نوازشش می‌کرد و سعی داشت آرامش کند. اسمش را به خاطر نمی‌آوردم. هیچ‌وقت هم از نزدیک ندیده بودمش…
بهنوش با چشمانی قرمز خیره‌ام بود. ظاهراً انتظار داشت حرفی بزنم یا شاید هم پا به پایش گریه کنم… نمی‌دانم…
برای دلداری سری تکان دادم که درک می‌کنم چه‌قدر ناراحتی و من‌هم با تو هم دردم. امید داشتم دست از سرم بردارد.
با بهرام دست دادم. از بابا سه‌سال کوچک‌تر بود.
لعنتی شباهت زیادی به پدرم داشت.
فقط کمی موهای جوگندمی کنار شقیقه‌هایش کم‌تر بود و چین و چروک اطراف چشمش…
جدا از اختلاف سنی اندکی که باهم داشتند، بسیار جوان‌تر از پدرم به نظر می‌رسید.
شاید به خاطر اخلاق و شخصیتش بود که بی‌خیال و سرخوش‌ترین آدم‌ی به شمار می‌آمد که در زندگی‌ام میشناختم.
طاقت نیاوردم و نگاه دزدیدم. چهره‌اش در غم غرق بود اما گریه نمی‌کرد.
صدایم گرفته‌تر از همیشه بود.
_ من خیلی خسته‌م… می‌رم اتاقم استراحت کنم.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان هویان :

رمان هویان به قلم سامان شکیبا، به صورت فایل مجازی رایگان از طریق کانال شخصی نویسنده قابل مطالعه می‌باشد.

https://t.me/+VZzHGOGJKdk5NGU8

 

بیوگرافی سامان شکیبا :

جناب آقای سامان شکیبا، متولد مرداد ماه سال 1375 هستن.
ساکن تهران و دارای لیسانس رشته‌ی حسابداری.
نویسندگی رو از سال‌های نوجوانی شروع کردن و تا به الان آثار دلنشینی رو خلق کردن.

 

آثار سامان شکیبا :

رمان ریکاوری – فایل رایگان در کانال شخصی نویسنده
رمان بی هیچ دردان – مجازی فروشی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید – فروشی مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان قلب تزار – درحال تایپ
رمان هویان – درحال تایپ
رمان قهقرا – درحال تایپ

رمان هویان در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان هویان

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=977
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!