رمان مرگ ماهی
رمان مرگ ماهی، در ژانر مافیایی انتقامی نوشته شده است.
داستان پسری مغرور و خشن به اسم طوفان که عضو باند اصلی مافیا است.
و دختری به اسم ماهی که از روزگار فقط غم و غصه را چشیده.
این بار هم طعمهی انتقام طوفان از خسروشاهی ها میشود.
شکنجه میشود و روحش صدمه میبیند.
به مدت پنجاه و نه روز!
اما آیا عشق میتونه این شکنجه و بذر نفرتی که درون طوفان کاشته شده رو تموم کنه؟
رمان مرگ ماهی به قلم حنانه فیضی، روایت گر پسری به اسم طوفان است که عضو اصلی باند مافیا است.
بعد از مدت ها به ایران برمیگردد و همانند اسمش طوفان به پا میکند.
برای گرفتن انتقام و خاموش کردن کینهی درون وجودش!
طعمهی انتقامش ماهی میشود.
دخترکی که برای پنجاه و نه روز شکنجه جسمی و روحی میشود و…
تهدید بود؟
ماهی تشخیص نداد
بچه بود برای درک این بی رحمی ها…
به محض ورود مرد به آشپزخانه از جا بلند شد
باید برمیگشت
خودش را که به عمارت اصلان میرساند همه چیز تمام میشد
اصلان کثیف و بیمار جنسی بود
مردی که نوه خودش را دستمالی میکرد اما با این همه قدرتمند بود
هیچ کس نمیتوانست ماهی را از عمارتش بیرون بکشد
هیچکس جز طوفان…
صدایی از آشپزخانه به گوش خورد و ماهی معطل نکرد
سمت در دوید و دستگیره را با شدت پایین داد
با باز شدن در نفس راحتی کشید و ناخواسته خندید
بدون اینکه نگاهی به جلو بیندازد با تمام توان در حیاط بزرگ خانه دوید
هرچه میرفت تمام نمیشد
حیاط زیادی بزرگ بود
با وحشت نگاهی به عقب انداخت و هم زمان در سینه کسی فرو رفت
ترسیده جیغ کشید
بادیگارد مثل گربه ای مزاحم از پشت لباسش بلندش کرد و مرد دیگری بازویش را کشید
صدای جیغ و التماس هایش بالا رفت
_ کمک … یکی کمکم کنه
کسی صدای منو میشنوه؟
کمک … کمکم کنید
مرد بی توجه به او در بی سیم گفت
_ بله آقا ، بیارمش داخل یا جای دیگه مد نظرتونه؟
با تمام توان ضجه زد و مرد سر تکان داد
_ چشم طوفان خان
ماهی را بلند کرد و روی دوشش انداخت
طوری که سر دخترک به کمر مرد چسبید
صدای هق هق ها و مشت های بی جانش را مرد حتی حس هم نمیکرد
سمت حیاط پشتی قدم برداشت و فریاد زد
_ جلال؟ طناب بیار
خون در رگ های دخترک یخ زد
چه بلایی برسرش می اوردند؟
مرد که روی زمین پرتش کرد و مشغول بستن پاهایش شد نتوانست طاقت بیاورد
اصلان اینطور شکنجه نمیکرد!
در خفا ، پشت در های بسته و با شدتی کمتر
هق هق کنان صدایش را بالا برد تا شاید به گوش طوفان برسد
_ نه … توروخدا دست از سرم بردارید
غلط کردم
به خدا دیگه فرار نمیکنم
چیکار میخواید بکنید؟
غلط کردم دیگه نمیکنم
مرد سر طناب را سمت مردی دیگر که نامش را جلال خوانده بود پرتاب کرد و جلال تیز و فرز از درخت کهنسالی بالا رفت
دخترک وحشت زده خودش را عقب کشید
چرا به جای دست هایش پاهایش را بسته بودند؟
چرا از درخت بالا میرفتند ؟
صدای نرجس در گوشش پیچید
کسی که در اصل نقش دایه و پرستار بچه ها را برعهده داشت
(طوفان خطرناکه ماهی جانم
میدونم برخلاف چیزی که بقیه میگن تو ذره ای اصلان خان رو به عنوان پدربزرگت دوست نداری اما اینبار حق با اونه
طوفان از روز اول زندگیش بین گرگ ها بزرگ شده
یاد گرفته یا بِدَره یا دریده بشه
طوفان گرگه گرگ!
هرکسی که روبروش باشه رو پاره میکنه
این خانواده تا عمر داره باید دعا کنه طوفان برنگرده
که اگر برگرده وای به روز کسی که هدف انتقامش بشه….)
جلال به بالاترین نقطه درخت رسید و شروع به کشیدن طناب کرد
کم کم پاهای دخترک بالا آمد
ترسیده هق زد و اطراف را با چشم گشت
به دنبال او بود
طوفان!
بدنش از زمین جدا شد و خبری از طوفان نبود
وحشت زده جیغ کشید و با کشش بعدیِ جلال از پاهایش آویزان شد
موهای بلندش در هوا پخش شد و در سرش سنگینی حس کرد
چشمانش تار شده بود
بغض کرده پلک هایش را روی هم فشرد
لب هایش بهم خورد اما اکسیژن نبود
ماهی را از آب بیرون انداخته و به تقلاهایش برای زنده ماندن میخندیدند
نرجس همچنان در گوشش میخواند
(اون جهنمی که برای گلرخ و پسرش ، طوفان ساختن آتیشش دامن همه رو میگیره
طوفان زرنگه ماهی ، تیز و زخم خوردست
برای انتقام که برگرده کسی جلودارش نیست
من دیدم ماهی
هربار که اون بچه رو زجرکش میکردن میدیدم آتیش تو چشماش چطور شعله ور میشه
هربار جلوش مادرشو عذاب میدادن ، هربار تحقیر میشدن آتیش شعله ور تر میشد
من بیست ساله روزی که جنازه دار زده گلرخ رو پیدا کردیم از جلوی چشمام کنار نمیره
اون روز طوفان به تک تکمون جوری نگاه کرد که حتی اصلان خان هم از نوهی ۹ سالهی خودش وحشت کرد و از خونه بیرونش انداخت
سال هاست کابوس این عمارت طوفانه)
جلال طناب را گره زد
حال دخترک از پاهایش به درخت آویزان شده بود
موهایش در هوا میرقصید و دست هایش بی جان پایین افتاده بود
چشمانش دیگر سو نداشت
جلال کتش را از خاک تکاند و بی اهمیت همراه مرد دیگر دور شد
او ماند و جسمی آویزان شده ، خونی که در سرش جمع میشد و صورتی که هر لحظه بیشتر به کبودی میرفت
اولین قطره اشک روی گونه اش چکید
( _ نرجس خاتون؟ چرا بهم نمیگی چه بلایی سر زن دایی گلرخ اومد؟
_ نپرس ماهی
هرگز نپرس و دعا کن هیچ وقت لازم نباشه بدونی
زود بزرگ شو ماهی
بزرگ شو ، با اولین مردی که خواهانت بود ازدواج کن و دورشو از این عمارت
برو و پشت سرتم نگاه نکن دختر بیچارهی من
_ اما طوفان پسرداییمه
هم خونیم
_ طوفان خانواده نداره ماهی
از همون روز اول که نطفهش بسته شد
طوفان حاصل عشق نیست ماهی
حاصلِ کینهست
حاصل انتقام و زجر و عذابه
تو رگ هاش خون نیست که هم خونت محسوب بشه
تو رگ هاش نفرته)
روبروی جسم آویزان شدهی دخترک ایستاده بود و متفکر سیگار دود میکرد
نگاهش به صورت بی رنگ و لب های کبود ماهی بود اما در اصل در افکارش غوطه ور شده بود
صدای مراد ، باغبان قدیمی خانهی اصلان در گوشش پیچید
_ این تخم جن آینهی جهاز سولمازو شکسته آقا
نحسیش دامن زندگی دخترمو میگیره ، من میدونم
طوفانِ پنجساله با سرتقی اخم کرد و اصلان خان گوشش را پیچاند
_ خودت داری میگی تخم جن مراد
این ولدزنا رو نباید اجازه میدادی پا بذاره تو سالن
طوفان بالاخره از درد نالید و اصلان پس گردنی محکمی حوالهاش کرد
_ نشنوم صداتو تولهسگ
مراد کلاه سبز رنگش را از سر برداشت
_ برم تا کسی نرسیده شیشه هارو جمع کنم آقا
اصلان پسرک را سمتش هل داد
_ بذار خودش جمع کنه
گلرخ با دیدن پسرش میان دستان اصلان نگران سمتشان دوید
_ آقا … آقا من تصدقتون
به این بچه چیکار دارید؟
من میفرستمش تو اتاق تا صبح بیرون نیاد
بی جان پلک زد
حس مرگ داشت
تجمع خون در سرش هر لحظه بیشتر میشد
پاهایش را حس نمیکرد
انگار یخ زده بودند
از میان پلک هایش طوفان را دید
در خانه پشت پنجره قدی بزرگی ایستاده و با لذت تماشایش میکرد
سیگاری میان انگشتانش به چشم میخورد
حال جمله اش را درک میکرد
( اگر فرار کنی ، بازی رو زودتر شروع میکنیم)
بازی را زودتر آغاز کرده بود اما دخترک جان بازی کردن نداشت
او هم بازی خوبی نبود
او خودش قربانی بود
قربانی آزارهای اصلان
قربانی بی مهری های مریم
قربانی خوشگذرانی و نبود پدرش
او بی گناه ترین فرد داستان بود
پلک هایش روی هم افتاد و باز به سختی بازشان کرد
طوفان پوک آخر را به سیگارش زد و آن را روی زمین انداخت
کفشش را روی سیگار فشرد و خونسرد دور شد
قصد نداشت دخترک را پایین بکشد
چشمانش را بست و دعا کرد در همین شروع بازی مرگ سراغش بیاید
دیگر مثل گذشته امید نداشت با مرگ اصلان راحت شود
آرامشی برای او هم نبود
او هم مثل طوفان از کودکی زجر کشیده بود اما شبیه به او قوی نبود
برای اولین بار ازین مرد خوشش آمد
طوفان قدرت مقابله داشت
مثل او زیر دست اصلان نمانده و تنها اشک نریخته بود
طوفان رفته و با قدرت برای انتقام برگشته بود
کاش از مقصر اصلی داستان انتقام میگرفت تا او هم همراهی اش میکرد…
پلک هایش روی هم افتاد ، گوش هایش سوت کشید و در دل به خدا التماس کرد هرگز چشم باز نکند….
رمان مرگ ماهی به قلم حنانه فیضی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+ruQbVim_q0QzY2I0
حنانه فیضی، بیست و یک ساله و ساکن تهران است. سه رمان آنلاین دارد و به تازگی پا به عرصهی نویسندگی گذاشته است.
سبک نوشتن خاص خودش را دارد و ژانرهایی که انتخاب میکند سلیقهی بسیاری از مخاطبین است.
رمان ماتیک – درحال تایپ
رمان دلارای – درحال تایپ
رمان مرگ ماهی – درحال تایپ