رمان مروارید
رمان مروارید معرفی رمان مروارید : رمان مروارید به قلم فاطمه افشار، داستان پسر داریوش خان است. ایلیا، قدرتمند ترین خانی که آوازه‌اش لرز به تن همه می‌اندازد. دلباخته‌ی یک دختر هفده ساله می‌شود. دختری با چشمان معصوم زمردی که دنیا همیشه روی سیاهش را به او نشان داده. رمان مروارید به قلم فاطمه افشار، روایت خوبی دارد و مناسب با سلیقه ها. خوندش به شما عزیزان ...

رمان مروارید

معرفی رمان مروارید :

رمان مروارید به قلم فاطمه افشار، داستان پسر داریوش خان است.
ایلیا، قدرتمند ترین خانی که آوازه‌اش لرز به تن همه می‌اندازد.
دلباخته‌ی یک دختر هفده ساله می‌شود.
دختری با چشمان معصوم زمردی که دنیا همیشه روی سیاهش را به او نشان داده.
رمان مروارید به قلم فاطمه افشار، روایت خوبی دارد و مناسب با سلیقه ها.
خوندش به شما عزیزان توصیه می‌شود.

 

مقدمه رمان مروارید :

مردمان این دنیا زخم زدند اما تو مرهم باش….
میشنوی؟
صدای ناله‌ی روحم است….
ناله و فغان روح دخترانه‌ام گوشم را کر کرده و تن ظریفم دیگر جایی برای تیر زهرآگین ندارد….
اگر تو هم آمدی تا زخم بزنی، بزن….اما یادت باشد زخمی که میزنی از جنس عشق نباشد.
بگذارید حداقل ، قلبم مال خودم باشد…

 

خلاصه رمان مروارید :

رمان مروارید به قلم فاطمه افشار، داستان ایلیا بزرگمهر است.
وارث داریوش خان بزرگ که تنها اسمش لرز به تن همه می‌اندازد.
دلباخته‌ی مروارید می‌شود.
دختری هفده ساله با چشمان زمردی!
عشقی که با جنون و خون همراه می‌شود و…

 

مقداری از متن رمان مروارید :

دوباره بغضش گرفت…او و برادرش هم روزی فرزندان خان بودند و عزتشان در میان مردم بی وفای این روستا بسیار….
اما آنها برای آن موقعی بود که همه چی خوب و خوش بود .
بعد از آن طوفان ویران کننده، انگار تمام مردم روستا فراموشی گرفتند که کسی دستشان را نگرفت.
انگار فراموشی گرفتند که فداکاری های پدرش را بعد از مردنش،  از یاد بردند .
عمارتشان مثل قصر بود و زندگی شان، رویایی.
اما حالا چی؟
آنها حتی از یک رعیت هم پایین تر بودند.
آنها حداقل خانه ای برای خودشان داشتند اما دو فرزند آواره ی خان حتی دیگر سقفی بالای سرشان نداشتند.
به راستی که از عرش به فرش رسیده بودند.
بی توجه به ایلیا سرش را روی زانو هایش گذاشت و با شدت بیشتری گریست. از ته دل زار زد و عزاداری کرد برای آرامش و خوشبختی از دست رفته شان.
برای پدر و مادری که دیگر روحی در بدن نداشتند.
برای حقیری اکنون خود و برادرش.
آنقدر گریه کرد که دیگر جانی در بدنش نماند.
سرش را با بی حالی بلند کرد و به درخت تکیه داد .
با نگاهی خالی و افسرده به روبه رو نگاه کرد.
هرچه گریه میکرد کمتر خالی می شد. غم دلش سنگین تر می شد.
_جاوید دنبالت میگشت.
با صدای ایلیا به طرفش نگاه کرد.
به درخت تکیه داده بود و پاهایش را دراز کرده بود و روی هم انداخته بود.
با اخم هایی درهم به برگ زرد درون دستش نگاه می کرد و سرش پایین بود.
حضورش را به کلی فراموش کرده بود.
اما مگر مهم بود؟
حضور او که هیچ، دیگر هیچی مهم نبود برایش.
بی هیچ جوابی، دوباره سرش را برگرداند و به باغ نگاه کرد.
انگار باغ هم مثل او افسرده بود که اینقدر بی رنگ بود.
باغ بی رنگ بود یا دیگر چیزی پیش چشمان مروارید رنگی نداشت؟
تا پارسال که حتی زمستان بی روح هم پیش چشمانش زیبا بود.
پس چرا امسال پاییز رنگارنگ، رنگ خودش را باخته بود ؟
سرش را بلند کرد و به چهره ی زیبای دخترک نگاه کرد که بی توجه به سرما در خودش بود.
دوست داشت مرهمی بر دل کوچکش بگذارد.
چشم های زمردی اش متورم و لبان همیشه قرمزش بی رنگ بود.
مژه های بلند و سیاهش بخاطر اشک هایش بهم چسبیده بود و رنگ سفید پوست مانند برفش اکنون به زردی میزد.
آن روسری سیاه را نباید در این سن کم مجبور به سر کردن می شد.
این دخترک برای آن اتفاق ها زیادی کوچک بود.
همینجور به دردونه ی زیبا روی یعقوب خیره بود که مروارید به حرف آمد.
_چرا اومدین توی باغ؟…شماهم اومدین بگین گریه نکنم؟….
ارام تر زیر لب ادامه داد.
_یه حرف تکراری…
_آب یه پارچ توی یه لیوان جا نمیشه…
برای چی جلوتو بگیرم؟
با جدیت ادامه داد.
_اما الان دیگه به اندازه‌ی چهار سال گریه کردی… بسه دیگه برای امروز.
با بلند شدنش مروارید نگاهش را از روبه رو گرفت و به او نگاه کرد.
برای دیدن صورتش مجبور شد تا آنجایی که می تواند سرش را بالا بگیرد.
مانند مورچه بود پیش او.
_اول یه چیزی بخور بعد بریم پیش جاوید.
حتما خیلی نگرانت شده.
پشتش را به مروارید کرد و به سمت کلبه ی زیبایی که گوشه باغ بود رفت.
_اگر نمی خوای داداشتم از دست بدی دنبالم بیا. اگر با این قیافه ببینتت سکته می کنه.

بلند بلند داد زد و داخل کلبه رفت.
نه بخاطر غذا بلکه بخاطر اینکه برای دیدن داخل کلبه کنجکاو بود دنبال ایلیا بلند شد و به راه افتاد.
در چوبی را باز کرد و آرام وارد کلبه شد. آنقدر داخل کلبه زیبا بود که چند لحظه انگار تمام اتفاقات را را فراموش کرد.
داخل کلبه هم همه ی وسایل چوبی بود.
ایلیا کنار شومینه ی سنگی گوشه ی کلبه زانو زده بود و در حال روشن کردنش بود. برگشت و نیم نگاهی به مروارید کرد و با لبخندی کوچک به کارش ادامه داد.
چشمان دخترک برق افتاده بود و با شوق به اطراف نگاه میکرد.
ازقصد او را اینجا آورده بود.چند بار دیده بود که از دور با کنجکاوی به کلبه اش نگاه می کند.
چه چیزی بهتر از اینکه، حتی شده برای چند دقیقه حواس دخترک را از اتفاقات پیش آمده پرت کند و بر روی دل غم دیده اش مرهم بگذارد ؟؟
_این کلبه برای خودته؟
شومینه رو روشن کرد و بلند شد. همان طور که به سمت آشپزخانه میرفت جواب داد:
_اره خودم با کمک یکی از دوستام درست کردم.
موقع هایی که حوصله ندارم میام اینجا.
_خیلی خوشگله!
گفت و دوباره به اطراف کلبه نگاه کرد.
روی گاز کوچک کنار آشپزخانه چایی درست کرد و با کیکی که مریم خانوم برایش آورده بود، عصرانه ای کوچک برای دخترک دست و پا کرد.
با سینی از آشپزخانه خارج شد و به مروارید نشسته بر صندلی گهواره ای نیم نگاهی انداخت.
شعله های آتش شومینه بر چهره اش سایه انداخته بود و زیبایی اش را دو چندان کرده بود.
خوب است که غبار غم در چشمان زیبایش نیست.
کاش برای چند دقیقه به دل غم دیده اش استراحت بدهد.
کاش الان که در فکر فرو رفته، به فکر درد هایش نباشد.
خدا کند فکر هایش مانند یک دختر ۱۳ ساله، رنگارنگ باشند.
خودش هم نمیدانست چرا به این دختر کمک میکند.
فقط این را میدانست که هر دلیلی دارد به جز ترحم.
حس خوبی به این دخترک غمگین دارد.
او زیادی معصوم است.
با تنه ای که به شانه اش خورد از خاطرات گذشته بیرون آمد.
نگاهش را از ایلیا که اکنون در حال احوال پرسی بود گرفت.
خیلی پخته تر شده بود.
دیگر قیافه اش آنطور مهربان نبود.
انگار در این چندسال جدیت و غرور را از پدرش به ارث برده بود.
آن موقع او سیزده سالش بود و ایلیا بیست و سه سال.
او و جاوید تازه پدرومادرشان را از دست داده بودند و به خانه ی داریوش خان آمده بودند.
آن موقع ها داغ دلش خیلی تازه بود…
و ایلیا سنگ صبور خوبی بود…
به سمت میز بزرگ گوشه ی سالن رفت تا سینی را پر کند که مریم خانوم به سمتش آمد.
_مروارید جان… این چند تا قهوه رو ببر به میزی که داریوش خان و خانواده اش نشستن.
سینی را گرفت و چشمی گفت.
نگاهی به جایی که داریوش خان و شهربانو خانوم نشسته بودند کرد.
ایلیا و کامران و همسرش هم بودند.
به میز نزدیک شد و با سری پایین سلام کرد.
تنها کسی که جوابش را داد شهربانو خانوم بود.
خم شد و فنجان های قهوه خان و شهربانو را جلویشان روی میز گذاشت.
شهربانو تشکری کرد.
او همیشه زنی مهربان بود… برخلاف خانواده اش.
به سمت ایلیا رفت و خم شد تا قهوه اش را جلویش بگذارد که یک دفعه دستش متوقف شد.
بوی عطری آشنا به مشامش خورده بود… عطری خنک و تلخ.
در فکر فرو رفت اما سریع به خودش آمد.
این مردم دنبال آتویی از دختر یعقوب خان بودند.
از حالت خمیده بلند شد و نفهمید با بلند شدنش بند دل ایلیا پاره شد.
کاش دخترک کمی بیشتر دست و دل باز بود.
کاش می گذاشت کمی بیشتر عطرش را نفس بکشد.
با کلافگی دستی بر گردن عرق کرده اش کشید.
هوا بیش از حد گرم نبود؟
مروارید قهوه کامران را هم سریع گذاشت و بلند شد.
اصلا از او و همسرش خوشش نمیامد.
فکر میکرد کامران با هیزی نگاهش میکند.
در روز های عادی هم وقتی کامران و گیسو به عمارت می آمدند تا حدالامکان جلوی چشمانشان حاضر نمی شد.
اما از دخترکشان خوشش می آمد. نازگل شش ماهه را به این زن و مرد ترجیح میداد.
به سمت گیسو رفت که آن طرف میز نشسته بود.
گیسو با خونسردی و نامحسوس زیرپایی برای مروارید گرفت که از چشمان تیزبین ایلیا دور نماند.
دخترک بی خبر پایش گیر کرد و فنجان قهوه ی داغ در دستش بر روی گیسو ریخت.
گیسو جیغ بلندی کشید که تمام افراد حاضر در مهمانی سرشان را به آن سمت برگرداندند.
مروارید با دستپاچگی عقب عقب رفت
_خیلی معذر… معذرت میخوام خانوم.
هنوز حرفش تمام نشده بود که گیسو از جا بلند شد و سیلی محکمی بر گونه اش کوبید.
مروارید ناباور دستش را بر صورتش گذاشت و بغضی در گلویش چنبره زد.
_حواست کجاست؟
اگه فلجی غلط می کنی قهوه پخش کنی. لباسی که کثیف کردی اندازه پول خون خودت و خانواده اته.
کامران از جا بلند شد.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان مروارید :

رمان مروارید به قلم فاطمه افشار به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+Uu3b3tUEQg9jOTJk

 

بیوگرافی فاطمه افشار :

فاطمه افشار متولد 1373/7/29 و ساکن تهران است.
نویسندگی را از پنج سال پیش شروع کرده و سه رمان آنلاین دارد.

 

آثار فاطمه افشار :

رمان در آغوش یک دیوانه – درحال تایپ
رمان مروارید – درحال تایپ
رمان شیطانی عاشق فرشته – درحال تایپ

 

رمان مروارید در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان مروارید

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=972
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!