رمان طالع ترنج
رمان طالع ترنج به قلم الهه افرنگ، در ژانر عاشقانه معمایی نوشته شده است.
داستان دختری که در خانوادهی سنتی به دنیا آمده و قربانی افکار قدیمی حاج بابایش میشود.
در رمان طالع ترنج به قلم الهه افرنگ، ترنج مجبور به ازدواج با فراز خسرو شاهی میشه.
پسری دختر باز و بدنام، فقط به خاطر یک اشتباه.
داستانی عاشقانه و در عین حال طنز و خانوادگی دارد.
مناسب برای عزیزانی که علاقه به این ژانر دارند.
یادت نرود ما به هم احتیاج داریم
باور کن…
برای رسیدن ها و فرار کردن ها
برای ساخته شدن ها و ثبت کردن ها
ما به هم احتیاج داریم
وگرنه من و تو کی را دوست داشته باشیم؟
یا مثلا با کی حالمان خوب شود
من به تو فکر می کنم!
به تو احتیاج دارم
وگرنه دیگر فکر هم نمیکنم واقعیتش را بخواهی من به دلیل اعتقاد دارم.
دلیلِ من تویی؛
تو را نمیدانم !
رمان طالع ترنج به قلم الهه افرنگ، روایت زندگی دختری به اسم ترنج است.
که به اشتباه، با پسر بدنام و دختر باز خانواده فراز خسرو شاهی در یک مکان گیر میکند و رسوایی بزرگ به بار میآید.
ترنج به اجبار خانواده، مجبور به ازدواج با فراز میشود اما….
آن قدری آبمیوه و نوشیدنی خورده بود که دستشویی لازم بود.
کفش هایش به خاطره نو بودن، پشت پاهایش را زخم کرده بود.
لنگان لنگان سمت سرویس بهداشتی ته باغ رفت.
به خاطر این که از زیبایی هایش چیزی کم نشود، عینکش را امشب نزده بود.
درست جلوی سرویس بهداشتی پاشنه بلند کفشش در سنگ ریزه ها فرو رفت و پایش پیچ خورد و آخش را در آورد.
_ انگار لج کردین که من امشب نرقصم ولی باید به عرضتون برسونم که هر چی بشه من تا آخر مجلس وسطم و دارم قر می دم.
در حالی که با خودش درگیر بود، داخل سرویس رفت.
قفل در را بست و چرخید که به مانع سفتی برخورد کرد.
تعادلش را از دست داد و کم مانده بود پخش زمین شود، که دست هایی دور کمرش حلقه شد.
چشم هایش را که تا آن لحظه بسته بود، باز کرد. با دیدن پسر غریبه ای که فرشته نجاتش شده بود، برای ثانیه ای ماتش برد.
از او جدا شد. گوشه ی لبش را گاز گرفت و گفت:
_ شما داخل سرویس چی کار می کنید؟
لبه های کتش را صاف کرد و صاف ایستاد.
_ بقیه تو دستشویی چی کار میکنن؟ منم همون کار رو می کردم.
با دقت به سر تا پای پسر نگاه کرد و خجالت زده گفت:
_ من فکر کردم کسی داخل نیست چون در قفل نبود.
زیر لب خدا را شکر کرد که حداقل بد موقع وارد سرویس نشده بود و زمانی رسیده بود که او کارش را انجام داده بود.
چرخید و خواست هر چه سریع تر از آنجا بیرون بزند.
قفل در را پیچاند و دستگیره را پایین کشید به امید این در باز شود، اما در باز نشد.
فراز که تقلاهای او را دید، نیشخندی زد و گفت:
_ فکر کردی برای چی من در رو قفل نکرده بودم؛ بلد نبودم یا منتظر امثال تو بودم که یهو سرشون رو زیر بندازن و بیان تو؟
قفل در خراب بود دختر کوچولو!
قفل در خراب بود؟
ترنج آب دهانش را قورت داد و با خود زمزمه کرد:
_ ” قفل در خرابه؟ ”
اگر دیر می کرد و متوجه غیبتش می شدند، حتما همه جا را به دنبالش می گشتند.
اگر حاج بابا؛ آن دو نفر را با هم می دید، کار ترنج تمام بود.
حالا باید چه کار می کرد تا از اینجا هر چه زودتر خلاص می شد؟
می دانست که حاج بابا، با دیدن دخترش کنار یک غریبه قیامت به پا می کرد.
_ با این هیکل ریزه میزهت مگه جونی هم تو بدنت داری که بتونی در رو باز کنی؟
برو اونور ببینم می تونم کاری کنم!
ترنج را به کنار هول داد. سرش به دیوار خورد و آخش را در آورد.
دستش را روی سرش گذاشت و همان طور که آرام آرام سرش را می مالید، عصبی به او خیره شد.
اصلا از او خوشش نیامده بود. تا به حال پسری به این پرویی و زبان درازی ندیده بود.
صدای آرام فراز به گوشش رسید:
_ شد قوز بالا قوز؛ همین جوری هم به عروسی دیر رسیدم، حالام که با یه دختر کور که نوشته به اون بزرگی رو جلوی در ندیده توی دستشویی گیر افتادم. مصَبِتو شکر.
ترنج در دل به اقبال خود ناسزایی نثار کرد.
اگر جلوی در سرویس بهداشتی پایش پیچ نمی خورد، حتما آن نوشته ای را که او ازش حرف می زد، می دید.
چشم غره ای رفت و گفت:
_ جلوی در سرویس پام پیچ خورد، وگرنه کور نیستم. حالا میشه در رو باز کنی تا زودتر بریم؟
سمت ترنج برگشت. یک تای ابرویش را بالا فرستاد و از در فاصله گرفت.
_ باز نمیشه. حالا میشه بگی چجوری باید از این جا بیرون بزنیم؟
فکر ترنج حول و حوش حاج بابایش می چرخید.
اگر بابا ابراهیم به دنبالش می آمد، تازه آن موقع بدبختی های ترنج شروع می شد.
ترنج با خود زمزمه کرد:
_ اگه حاج بابا بفهمه این جا با یه پسر گیر کردم، خیلی بد میشه. باید هر جور شده قبل این که کسی چیزی بفهمه از این جا بزنم بیرون.
سمت در رفت و دستگیره در را چند بار تکان داد. چند بار خودش را به در کوبید تا در را بشکند ولی فایده ای نداشت.
فراز که تقلاهای بی جای دختر را دید، دست هایش را داخل جیبش برد و نیشخندی حواله ی ترنج کرد.
ترنج سرش را به دیوار تکیه داد و لب زد:
_ چرا امشب این جوری داره می شه؟ چجوری باید حاج بابا رو آروم کنم؟
زیر چشمی به پسر نگاه کرد. چرا او عین خیالش نمی آمد و آن قدر ریلکس بود؟
ترنج، او را نمی شناخت. حتما از فامیل های داماد بود.
صورت اخم آلود فراز، ترنج را ترسانده بود و جرات نمی کرد چیزی از او بخواهد.
بعد از کلی کش مکش با خود، تمام جراتش را جمع کرد و پرسید:
_ می گم راهی نیست که در باز بشه؟
فراز گوشه لبانش را خاراند و به تمسخر گفت:
_ قفل ساز یا کلید ساز نیستم مادمازل.
دیدی که هر کاری کردم باز نشد. تو اومدی و این لعنتی رو قفل کردی، پس خودتم یه فکری به حالش کن.
چه کار می توانست بکند؟
بیشتر از آن چه که فکرش را بکند، تلاش کرده بود ولی در لعنتی باز نشده بود.
تنها یک راه برایش مانده بود. راهی که دوست نداشت امتحانش کند.
رمان طالع ترنج به قلم الهه افرنگ، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+eSZK09gOPFM5MjU0
الهه افرنگ، رمان نویس و بیست و هفت ساله ساکن شهر تهران هستن.
به تازگی نویسندگی رو شروع کردن و رمان هاوژین اولین کار از ایشون هست که داستانی قوی داره و در ژانر خود بسیار موفق.
رمان هاوژین – درحال تایپ
رمان طالع ترنج – درحال تایپ