رمان دلهره
رمان دلهره به قلم یاسی، داستان دختری است که خون بس میشه.
دلهره، دختری بیگناه که در کافهای مشغول کار میشود و صاحب آن کافه عاشقش میشود.
اما با درگیری که بین برادر دلهره و او پیش میآید ضربه مغزی میشود.
در عین حال داستان مردی که داغ دار زنش است.
با یک دختر بچه…
رمان دلهره به قلم یاسی، در ژانر خونبسی بسیار قوی نوشته شده.
روایت زیبایی دارد و کینهای را نشان میدهد که آتشش با عشق خاموش میشود.
عشقی بین دلهره و حاج یزداد.
رمان دلهره به قلم یاسی، داستان دختری به نام دلهره است که در کافهای باریستا میشود.
به مرور صاحب کافه عاشق دلهره میشود و برای خواستگاری جلو میآید.
اما با درگیری بین او و برادر دلهره و کشته شدنش، دلهره مجبور به خون بس شدن میشود.
عقد با حاج یزداد، مردی که داغ دار زنش است و حالا تشنهی انتقام از خون برادرزادهاش که مقصرش را دلهره میبیند و…
بهت زده به لبهایش چشم میدوزم.
درست شنیده بودم؟
پس از تمام این ماجرا ها مرا دور انداخت؟
تکانی سنگین سرِ جایم میخورم:
– چی؟
گیج و منگ میپرسم و او بلاتکلیف خیرهام می شود، قطرهی اشک آهسته روی گونهام میغلتد، کودک را میان بازوهایم میفشارم:
– میخواین منو پس بفرستید خونهی مامانم؟
با نگاهش حرفم را تایید میکند.
در کدام مکتب مشق کرده بودند که اینگونه با من بی رحمانه رفتار شود؟
از بچگی تا همین الان که روبروی این مرد نشسته بودم و کودکش را به تن میفشردم…
ملتمس میگویم:
– آقا یزداد جونِ عزیزت منو پس نفرست!
بی حرف و دست به جیب خیرهام می شود.
قطرههای اشک یکی پس از دیگری روی گونههایم میریزد و بی رمق ادامه میدهم:
– کُلفتی خونتو میکنم، منو پس نفرست خونهی مامانم، من پام برسه اونجا زنده نمیمونم.
ابروهایش آهسته در هم گره میخورد:
– برای چی؟
دلیلش برای من واضح بود و میدانستم به خُردِ گوشهای او نخواهد رفت.
مظلومانه خیرهاش می شوم، به امید اینکه حرفهایم را از نگاهم بخواند.
نفسش را به آرامی بیرون میدهد:
– مادرم گفت ولی من قبول نکردم، شما همینجا میمونی منتها مشکلمون محرمیتهمونه که اونم…
نگاهش به لبهای لرزانم میافتد.
دستی میان موهایش کشیده و کلافه ادامه میدهد:
– من پای کاری که کردم هستم.
قصد و نیتم این نیست که دختری رو که سیزده سال از خودم کوچیک تره رو بدبخت کنم.
ولی اینم باید بدونی قرار نیست تو این خونه همه چیز برات گل و بلبل باشه، با این حال بازم…
میان حرفش میپرم:
– قبوله، هر چی شما بگید قبوله آقا یزداد، هر کاری که شما بگید من انجام میدم.
پس از مکثی کوتاه با فاصله از من روی تخت مینشیند.
سر به زیر و آهسته میگوید:
– محرمِ من میشی؟
بی خبر میپرسد و من نگاهم مات میماند.
لبهایم چون ماهی از هم فاصله میگیرد و او ادامه میدهد:
– این تنها راهشه.
من به هر ریسمانی چنگ میزدم برای ماندن در این خانه!
هر چند که جهنمی که پیش رویم بود دستِ کمی از خانهی مادریام نداشت اما اینجا یک نفر بود که به پشت گرمیاش دل خوش کنم!
بی حرف سر تکان میدهم:
– قبوله، هر چی شما بگین من انجام میدم.
میان موهایش دست میکشد.
نگاه به زمین میدوزد، صدای مردانه و پر ابهتش لالهی گوشم را نوازش میکند:
– من میخونم، شما فقط بگین قبلتُ!
ساکت میمانم و او پس از مکثی کوتاه شروع به خواندن میکند.
سوتِ صدایش ایههای قرآن را زیباتر میکرد.
اخرین کلمه را که خواند، بی مکث پاسخ دادم:
– قبلتُ!
جفتمون ساکت ماندیم.
او به زمین نگاه میکرد و من به او، به نیم رخِ مردی که دیشب از ترس جرئت خیرهشدن به چشمهایش را نداشتم.
دخترِ کوچکش آهسته در آغوشم به خوابی عمیق رفته بود.
دلم برای خودم می سوخت، برای او بیشتر.
هر کدام به گونهای مادر نداشتیم!
زبانم آهسته چرخید:
– سینار…از شما خیلی تعریف کرده بود برام!
سر به سمتم چرخاند، نگاهش کدر شده بود.
– باورم نمیشد که میتونید اینقدر مرد باشید آقا…یزداد..نمیدونم باید لطفتونو چطوری جبزان کنم.
نگاه از چشمهایم دزدیده و خیره به دخترش میشود.
لبهایش تکان خورده و میگوید:
– تنها لطفی که به من نه ولی به خودت میتونی کنی، اینه که زیاد جلوی خانم بزرگ و مادر سینار نباشی!
ما داغِ جوونی رو دیدیم که قاتلش راست راست تو خیابون داره میچرخه، نمیخوام پاسوزِ آتیش انتقامی بشی که توش دخلی نداری!
نباید یاد سینار را برایش زنده میکردم که اینگونه قاتل بودنِ برادرم را یادآوریم کند.
سر به زیر میدوزم واو پس از مکثی کوتاه دست به سمت کودکی دراز میکند:
– ماهک بابایی؟ بیا بغلم دردونه بریم پیش مامان بزرگ..
لبهایم آرام تکان میخورد:
– خوابیده.
– خوابیده؟
لحنش پر از تعجب و بهت است.
بی مکث نزدیکم میشود،آنقدر نردیک که سرم جایی میان شانه و گردنش فرو می رود.
– کی خوابید؟ جوجه خانمِ بابایی خوابیدی؟
عطرِ خوش بویش مشامم را پر کرده بود، معذب کمی سر عقب کشیدم.
بودنش در این فاصله برایم جالب نبود.
دست و پایم را گم کرده بود.
– ببخ..شید…
سر بالا گرفت، نگاهش که به چشمهایم دوخته شد، گویا قلبم تکان خورد.
این همه آرامش را چرا دیشب احساس نکرده بودم؟!
فاصلهی میان صورتهایمان کم بود، آنقدر کم که هرمِ داغِ نفسهایش را احساس میکردم.
– اسم…اسمش ماهکه؟!
مسخره ترین سوالِ ممکن را پرسیده بودم.
او اما بی آنکه به روی خودش بیاورد سر تکان داد.
– میترسم من بغل بگیرمش بیدار شه، بذارش روی تخت لطفا.
فاصله گرفت و من نفسی که حبس کرده بودم را به شدت بیرون فرستادم.
آهسته ماهک را روی تخت میخوابانم.
چهرهاش رنگ پریده و انگشتِ شصتش را به دهان گرفته بود.
– اولین باریه که میبینم با یه غریبه خو میگیره!
انگشتِ اشارهاش به آرامی گونهی دخترکش را نوازش میکند.
– اگه مزاحمت نیست اینجا باشه تا من ملیحه بگم اتاقشو اماده کنه.
خجل سر به زیر میاندازم.
جای اینکه من احساس شرمندگی کنم او احساس شرمندگی داشت.
روی تخت جمع و جور شدم وبی آنکه نگاهش کنم پچ زدم:
– اینجا خونهی شماست، اینم اتاقتونه، من برای چی باید معذب باشم…فعلا اونی که مز…مزاحمه…منم!
جملهی اخرم به قدری ارام بود که شک داشتم به گوشش رسیده باشد.
نفسش را در سکوت بیرون فرستاد.
ازروی تخت بلند شد، زیر چشمیخیرهاش شدم.
کتِ مشکی رنگش را از تن بیرون کشیده و گفت:
– اینکه با همدیگه تو یه اتاق نمونیم بهتره، برای راحتی تو میگم وگرنه چیزی از من پوشیده نیست که با دیدنش…
جملهاش را خورد و من احساس کردم گونههایم از این گلگون تر نمیشود!
– تو تو همین اتاق بمون، من میرم تو اتاق روبرویی، چیزی اگه نیاز داشتی میتونی بهم بگی.
صدای نق نق ماهک یک دم هم قطع نمیشد.
کاسهی چشمهایش سرخ شده بود و تو گلو نفس نفس میزد.
سر به گریبانش فرو برده و کلافه پچ میزنم:
– جونم بابایی؟ چی میخوای اخه دورت بگردم.
میان اغوشم دست و پا زده و دست و پا شکسته میگوید:
– ما ما…
میان گلوی خوش بویش نفس میکشم.
– مامانو میخوای؟ منم مامانی رو میخوام ماهک، بیشتر از تمومِ دنیا الان میخوامش!
تن کوچکش را اهسته توی بغلم تکان میدهم.
ارام نمیشد و مدام بی قراری میکرد.
کلافه نفسم را بیرون فرستادم، از روی تخت بلند شده و قبل از اینکه به سمت بروم، تقهای به آن کوبیده شد.
– آقا یزداد…میشه بیام تو؟!
صدایِ دلهره بود!
دخترکی که اکنون اتاقِ روبرویم سکان گزیده بود.
رمان دلهره به قلم یاسی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+depx_pliikw0ZGI8
یاسی با اسم مستعار، متولد 26 شهریور سال 1380 است. به تازگی وارد عرصهی نویسندگی شدن و اولین رمانشون رو در ژانر خونبسی، عاشقانه در اختیار ما قرار دادن.
قلم زیبایی دارن و روایتی عالی که مخاطب های زیادی رو به خودشون جذب کردن.
رمان دلهره – درحال تایپ