دانلود رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی چکیده خلاصه رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی مژگان با یاغی‌گری‌های خود مدام در حال تجربه چیزهای جدید است، تا جایی که این تجربه به تحریک غیرت رضا منجر می‌شود و رضا که دلداده و شیفته‌ی اوست، به همین راحتی‌ها از مجازاتش نمی‌گذرد. هدف نویسنده از نوشتن رمان یاغی سرکش از نگین ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی

چکیده خلاصه رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی

مژگان با یاغی‌گری‌های خود مدام در حال تجربه چیزهای جدید است، تا جایی که این تجربه به تحریک غیرت رضا منجر می‌شود و رضا که دلداده و شیفته‌ی اوست، به همین راحتی‌ها از مجازاتش نمی‌گذرد.

هدف نویسنده از نوشتن رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی

القای تجربه، علاقه.

پیام های رمان یاغی سرکش

آگاهی از دنیای اطراف و هشیاری بیشتر در برابر اتفاقاتی که در رندگی روزمره رقم می‌خورد.

خلاصه رمان یاغی سرکش

مژگان دختری که با سرکشی های خود مدام درحال تجربه کردن چیزهای جدید است، پسرخاله‌اش رضا دیوانه وار او را دوست دارد، غیرت و تعصب رضا زبان زد خاص و عام است؛ درحالی که مژگان برخلاف خواسته‌‌های او عمل می‌کند تا جایی که با ورود دوست صمیمی رضا و حسادت‌‌هایش نسبت به خوشبختی ان دو همه چیز را بهم می‌ریزد. فرهاد که گذشته‌ی تاریکی دارد و فکر می‌کند که همه‌ی زنان شبیه یکدیگر هستند. با نقشه‌ی قبلی پا به خانه‌ی انها می‌گذارد و زمینه‌های ارتباطش با مژگان را فراهم می‌کند تا جایی که این ارتباطات پنهانی به ازدواج انها ختم می‌شود. حال باید دید که رضای تعصبی چگونه با این قضیه کنار می‌آید ودر نهایت چه چیزی در انتظارشان است؟

مقداری از متن رمان یاغی سرکش از نگین یزدانی

حیف که او نقش اصلی داستان بود و با اینکه تمام کتک ها را به جان خریده بود، بازهم باورش نمیشد که این شیاد، دروغگویی بیش نیست.

خاله خانوم با تردید رفت و او به ترک های روی دیوار زل زده بود.

– پاشو خودت و جمع کن! شانس آوردی گندی رو که زدی و جمع کردم.

من میرم بیرون، تا میام یه چیزی درست کن بخوریم.

نه سری تکان داد نه چیزی.

حتی نفهمید که زیر لب چه بلغور می کند، اما از صدای کلیدها متوجه شد که برای هزارمین بار این دختر را خود شکست.

درخانه را قفل کرد اما نفهمید که چگونه هویت ان دختر را به تاراج برد.

به پنجرهای بزرگی که همگی با روزنامه پوشیده شده بودند ومنظره ی حیاط کاملا محو بود؛ عمیقا چشم دوخت.

حتی درِ مشترکی که درون راهرو رفت و آمد میشد را قفل کرده بود.

آهی پر از درد سر داد.

دست کمی از قفس نداشت.

تو اتاق رفت و روبه روی آیینه ایستاد.

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=934
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!