دانلود رمان کاش گریزی بود از بابک سلطانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان کاش گریزی بود از بابک سلطانی چکیده خلاصه رمان کاش گریزی بود : سرگذشت کسی که داخل یک آسایشگاه روانی خاطرات خودش را برای روانپزشکش تعریف میکند.   مقداری از متن رمان کاش گریزی بود : – ميگن «سحرخيز باش تا كامروا شوی.» اما من می ترسم. از صبح می ترسم. از اين كه يه روز صبح، يكی بياد بالای ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان کاش گریزی بود از بابک سلطانی

چکیده خلاصه رمان کاش گریزی بود :

سرگذشت کسی که داخل یک آسایشگاه روانی خاطرات خودش را برای روانپزشکش تعریف میکند.

 

مقداری از متن رمان کاش گریزی بود :

– میگن «سحرخیز باش تا کامروا شوی.»
اما من می ترسم. از صبح می ترسم. از این که یه روز صبح، یکی بیاد بالای سرم و بگه دیگه وقتشه می ترسم.
هر شب با این فکر که نکنه طلوع فردا رو نبینم نمی خوابم. تازه اگه خوابم هم ببره تا صبح کابوس بیداری می بینم.
راستی به نظر تو چند نفر هر روز طلوع آفتاب رو می بینن؟ چند نفر هر روز قبل از این که سپیده بزنه میرن کنار پنجره می ایستن؟
اصلا اگر هم بخوان مگه می تونن؟ مگه نرده و نبشی هایی که تو هر سوراخ این خراب شده به کار گرفته می ذاره این کار رو بکنن؟
نمی دونم چرا تازگیا همین چیزای پیش پا افتاده برام مهم شده. می دونی الان دلم چی می خواد؟ دوست دارم فردا صبح وقتی آفتاب طلوع کرد، برم حموم دوش بگیرم صورتم رو اصلاح کنم.کت و شلوارم رو بپوشم، با اون اصغر دیوونه که صبح به صبح نعره می کشه که” چشمام داره کور میشه یکی خورشید رو خاموش کنه” خداحافظی کن.بعد صورت ارژنگ رو که یه کتاب فروغ دستش می گیره و به جاش شعر های فردوسی می خونه رو ببوسم و از در بیرون بیام. صمدی هم هست. می خوام به این صمدی از خدا بی خبر بگم «دیدی بلاخره من از این خراب شده رفتم؟!»
دلم می خواد برای خداحافظی، یه سیلی بزنم تو صورتش که تا آخر عمر یادش بمونه. بعد برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم.
نگاهم درگیر پنجره می شه. حصار روی حصار. از کی آدم ها مجبور شدن زندانی باشن؟شاید…شاید از وقتی که پرنده ها رو راهی قفس کردیم. دوباره به حرف میام.
– خیلی وقته که دلم هوای رفتن کرده. دیگه نمی خوام اینجا بمونم. می خوام برم یه جایی که برای یه لقمه غذا دستامو به تخت نبندن.
دستامو نشونش می دم.
– کبودی ها رو می بینی؟ آخه مگه حیوونیم ما؟
اینطوری نمی شه. باید برم. یه جایی که واسه دستشویی رفتن اجازه نگیرم؛ واسه خوابیدن، واسه هوا خوری، واسه کتاب خوندن و کلا” واسه هر غلطی که میخوام بکنم اجازه نگیرم.
دلم عجیب گرفته رعنا! نکنه امروز جمعه ست؟ اینجا که سهله، لامصب اگه وسط پاریس هم باشی بازم غروب جمعه غم دار و دلگیره. تو می دونی حکمتش چیه؟
انقدر ساکت بود که برای مطمئن شدن از حضورش، سر چرخوندم و نگاش کردم.
– چرا جواب نمیدی؟ چرا این قدر کم حرف شدی امروز؟ تو هم روزه سکوت گرفتی؟
موهای صافی که به پیشونی عرق کرده اش چسبیده بود رو داد زیر مقنعه.
– یه دقیقه زبون به دهن بگیر تا خانم مومنی کارش رو انجام بده بعد حرف میزنیم اینقدر وول نخور بذار این آمپول رو بزنه دیگه ، یهو دیدی ناغافل رگت پاره شد!
زدم زیرِ خنده. هرکار می کردم نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. با اینکه خیلی هم تمرین کرده بودم، اما دست خودم نبود.
بر و بر نگاهم کرد و گفت: دوباره شروع کردی؟ می خوای جای آرام بخش یه دونه از اون آمپولا بهت بزنیم که فیل رو از پا میندازه؟ چیش خنده داره؟
بین خنده هام بریده بریده گفتم: آخه حرفایی میزنی که آدم خنده اش می گیره خب… حالا گیریم که رگم پاره شد. چی میشه مگه؟ بودن یا نبودن من تو این خراب شده چه تاثیری داره؟ به قول صمدی که همیشه زیر لب میگه ” اگر مردن هم به درک! یه حیوون کمتر!”.
نگام کرد.اخمش کمرنگ بود.
– در مورد آدما اینطوری قضاوت نکن. اون هم بدبختی های خودشو داره. وقتی دستش میندازین، اون هم جری میشه و یه چیزی میگه!
نمی دونم چرا،اما خنده ام بند اومده بود.شایدم از طرفداریش نسبت به صمدی حرصی بودم! با این وجود آروم گفتم: من در اون مورد قضاوتی نکردم! خودمو گفتم…تازه حرفشو تایید هم کردم!
سعی کردم آروم باشم:تو راست میگی،من واقعا متاسفم که این جریان اتفاق افتاد…اما خب منم از لحاظ عصبی رو به راه نیستم دی
گه!واسه همینم اینجام دیگه!
تو صورتم زل زد: تو واسه این اینجایی که یاد بگیری چطور به اعصابت مسلط باشی،نه این که به این و اون بپری.طوری بهم نگاه می کرد،مثل این که منتظر تایید من بود.
وقتی دید هیچ واکنشی ندارم ادامه داد:الانم می خوام بگم بیان دست هات و باز کنن.اما باید بهم قول بدی دیگه این حرکات و رفتار رو تکرار نکنی.
به سکوتم ادامه دادم.این بار با تحکم پرسید: قول بردیا…
کسی که جواب داد ،من بودم و نبودم.زیر لب گفتم : قول!
خیالش راحت شد.گفت: آفرین !
از اتاق بیرون رفت.نگاهم درگیر اتاق شد.دیوارها خیلی کثیف بودند. انگار کسی پای دیوارها آتش روشن کرده بود.بی اراده سرم و بالا گرفتم.سقف هم حال و روز خوبی نداشت.نم پس داده بود و این گوشه و اون گوشه اش ریخته بود .مثل وقت هایی که اصغر بی اختیار می شد و توی تختش ادرار می کرد تشک تختش همینطوری پر از لکه بود.
غیر از صندلی و تختی که من روش خوابیده بودم هیچ وسیله دیگری در اتاق نبود.سمت راست اتاق هم در چوبی ای بود که احتمالا پشت اون دست شویی بود.
چهار تا دیوار و فقط یه پنجره.منصفانه نبود که همون پنجره هم با میله های فلزی مسدود باشه.درست مثل یک زندان.نور خورشید فقط ساعتی از ظهر به اتاق سرک می کشید و میون گرد و غبار ناشی از ساخت و ساز محوطه به اتاق می تابید.با خودم فکر کردم بهترین عکاس های دنیا ساعت ها برای ثبت لحظه طلوع خورشید در بین درختان جنگل های دور افتاده زمان صرف می کنند تا بهترین عکس ها رو از بهترین زاویه بگیرند.به مسابقه بگذارنش و برنده باشن.بعد تو مصاحبه هاشون از احساس خوبی که موقع گرفتن این عکسا داشتن حرف بزنند.
کاش منم یه دوربین داشتم و از زاویه بالا یه عکس سیاه و سفید از این اتاق واین تخت می گرفتم.از این اتاقِ لخت و این تختِ زنگ زده و این نور خورشید که از بین میله ها و گرد و غبار به یک مرده که ادای زنده ها رو در میاره و دست و پاش رو به تخت بستن میتابه.
برای معرفی عکس هم زیرش می نوشتم تیمارستانی دور افتاده با آدم هایی فراموش شده.
تصوری که می خواستم ازش عکس بگیرم توی ذهنم شکل گرفت.بدتر از چیزی بود که با چشمام می دیدم.انگار داشتم به خودم از اون بالا نگاه می کردم.یعنی واقعا” دیوانه شده بودم؟من که فقط میخندم ! آزاری به کسی نمی رسونم.
چشمام داشت سنگین می شد.سایه هایی محو به نظرم می اومد.صدای حرف زدن و پچ پچ کردن رو هم می شنیدم.صداها توی سرم می چرخید.مثل عبور از یه دالون تنگ و طولانی بود.با خودم گفتم: خدا لعنتت نکنه رعنا! بازم خواب آور؟

 

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=679
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!