لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 1 از زینب ایلخانی
داستان ریحانه، دختری که بدون هیچ شناخت درستی از خودش، طرف مقابلش و زندگی وارد رابطه زناشویی میشه اما…
مقداری از متن رمان هزارچم 1 :
پاییز انفرادى…
پاییزش لعنتی تر از هر پاییزى است…
برگ هایش طلایی نمیشوند، زرد میشوند.
میسوزند؛
خشک میشوند؛
و بعد رفتگر یک مشت لاشه برگ، لاشه زندگى؛ جمع میکند و میریزد داخل همین سطل های بزرگ و کریه سیاه سر هر کوچه…
بعد لاشه برگ ها بین استخوان مرغ و ماهی و گاه پوشک کثیف یک بچه، میگندند!
سمی میشوند!
اصلا شاید این آلاینده هاى پاییز های جدید، زیر سر همین برگ هاى گندیده باشد!
پاییزى که دود دارد…
خورشیدش از تابستانش لجوج تر میتابد اما…
اما آه…
آه از سوز پدر کش هواى بی باران و خشکش،
که چنان به پوستت میتازد که حس کنى باید برگ شوی؛
زرد شودی؛
بسوزی؛
بگندی؛
بگندی و بعد…
بعد انتقامت را از همه مردم شهر بگیرى…
اما شاید یک قطره از آن پاییزهاى خوش،
هنوز آنجا مانده باشد…
آنجا در یکی از پیچ ها،
قدری عطر تو، با رنگ طلایی پاییز، باید پیدا شود.
باید…
راننده از ماشینش پیاده شده است و فریاد میکشد.
– چالوس!
چالوس!
آقا چالوس؟
خانم چالوس؟
چند لحظه نگاهش میکنم.
انگار هنوز خودم هم باورم نشده است چه تصمیمى گرفته ام!
مرد بار دیگر میپرسد.
– آبجى چالوس؟؟
آبجى؟!
بغض میکنم.
این روزها منتظرم کسى حرفی بزند…
عطری شبیهش پیدا شود…
یا حتی از کوچه ای رد شوم و از خانه ای بوی قرمه سبزى بیاید و من بغض کنم و اشک بریزم…
این غذاى مورد علاقه اوست…
این جمله اوست…
این عطر اوست…
این اوست!
آن اوست!
خدایا یک “او”
همه زندگی ام بود، یک دو حرفى ساده…
عادت داشت با هر زن نامحرمى که همکلام میشد، آبجى خطابش کند.
اما هیچ وقت هیچ وقت به من آبجى نگفت.
اوایل ریحانه خانوم بودم و بعد تر ها
ریحان گلى اش شدم…
با همان بغض سمج و گلوگیر، از راننده میپرسم
– آقا میشه مسافر دیگه اى نزنی؟
راننده سرى تکام میدهد.
– کرایه ات میره بالاها!
جلو میروم. در ماشین را باز میکنم.
– عیب نداره
راننده هنوز مردد است.
– کجا پیاده میشی؟
– هزار چَم
خدا میداند با گفتنش چه طور بغضم سر باز میکند و من براى اینکه راننده اشکهایم را نبیند سریع سوار میشوم و در را میبندم….
راننده که سوار میشود، قبل از بستن در، “یاعلى” میگوید.
بی اختیار سرم را بالا می آورم.
صدایش در سرم که نه، در جانم میپیچد و من به دنبال خودش در این فضای چند وجبی ماشین میگردم.
اما جز من و راننده، کسى اینجا نیست…
کسی نیست به رسم خداحافظ، دستش را که همیشه تسبیح کهربایش میان فاصله انگشت هایش جا خوش کرده را به پیشانی اش بزند و نام مولایش را صدا بزند…
کسی نیست که علی علی قسمش باشد…
چادرم را روی صورتم میکشم…
قسمم داده بود.
قسمم داد بود.
– ریحان! جان من نذاری این دُر و مروارید هاتو نامحرم ببینه…
صورتم را برگرداندم.
– اشکم رو در نیار که نگران نباشى کسی ببینه.
شیرین اخم کرد و همان دست اسیر تسبحش را به سینه ستبر و مردانه اش به عادت همیشه کشید و گفت:
– الله اکبر!
دختر من کى اشک تو رو در آوردم؟
یعنى جرم پیازم باید بندازى گردن شکسته من؟!
چاقو را میان پیازهای روی تخته رها میکند.
بینی ام را بالا میکشم، دنبالش میدوم…
فرار نمیکند.
مقاومت نمیکند.
از پشت به گردنش آویزان میشوم.
آنقدر بلند است که پاهایم در هوا تاب میخورد. گردنش را میبوسم و با خنده میگویم:
– گردنِ گردنت نمیندازم