دانلود رمان هاتکاشی از سحر مرادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هاتکاشی از سحر مرادی چکیده خلاصه رمان هاتکاشی : رمان هاتکاشی سرگذشت کسیه که می‌خواهد تغییر جنسیت انجام دهد. سرگذشت افرادی که مورد تجاوز قرار گرفته‌ اند و با آسیب‌ها و چالش‌های زیادی در زندگی مواجه می‌شوند و همچنین داستان و معضلات فرزندان طلاق و تبعات آن.   مقداری از متن رمان هاتکاشی : “فصل اول ملاقات”   -بچه‌ی تو شکمش ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هاتکاشی از سحر مرادی

چکیده خلاصه رمان هاتکاشی :

رمان هاتکاشی سرگذشت کسیه که می‌خواهد تغییر جنسیت انجام دهد. سرگذشت افرادی که مورد تجاوز قرار گرفته‌ اند و با آسیب‌ها و چالش‌های زیادی در زندگی مواجه می‌شوند و همچنین داستان و معضلات فرزندان طلاق و تبعات آن.

 

مقداری از متن رمان هاتکاشی :

“فصل اول ملاقات”

 

-بچه‌ی تو شکمش از منه آقای قاضی.

هیرو از روی حرص و خشم جواب حرف کاردو رو داد.

-ولی من‌ این‌ آقا‌ رو‌ نمی‌شناسم‌.

پژواک صداش میون فضای جدی و خشک دادگاه نگاه‌ همه رو متوجه‌ی خودش کرد.

-تمام مدارک پیش روی من دال بر اینه‌ که ایشون همسر قانونی و شرعی شماست خانم… بعد شما می‌گی نمی‌شناسیش؟!

صدای مرتعش هیرو پر از انزجار بود.

-من مجردم آقای قاضی… می‌تونید شناسنامه‌ی من رو ببینید.

مردِ جا افتاده‌ای که مسئول رسیدگی به شکایت بود از پشت قاب عینکش به پرونده‌ی مقابلش برای بار چندم نگاه انداخت.

-پس این برگه‌ی آزمایش و سونو چی میگه خانم؟ شما باردارین و این آقا مطمئنه که بچه‌ی توی شکم شما ازخودشه… اگر از تمام این‌ها هم فاکتور بگیریم سند ثبت عقدتون اینجاست… امضای خودتون رو که نمی‌تونید انکار کنید… چون کارشناسی میشه و جای هیچ کتمانی وجود نداره.

هیرو لرزش دست‌‌هاش پر از حرص و کلافگی بود وقتی با نفرت کلمه‌هارو به زبون آورد.

-من ازدواج نکردم… نمی‌دونم این اتفاق چطوری افتاده و چیزی هم به خاطر ندارم… ولی می‌دونم که این آدم شوهر من نیست… اون فقط…

نمی‌تونست بگه شریک خلاف‌ و قمارهامه.

زمزمه کرد.

-متاسفانه راننده‌ی شخصی منه.

قاضی به سمت کاردو نگاه انداخت.

-شما حرفی برای گفتن ندارین؟

کاردو که با خطاب گرفتنش از سمت قاضی از روی صندلیش برخاسته بود با جدیت تمام لب زد:

-ایشون با صِحت کامل عقل به من بله داده و وارد رابطه شده… همه‌ی مدارکم موجوده… اون بچه‌ هم از منه آقای قاضی… می‌تونید حکم DNA بنویسید.

لفظ کثافت گفتن هیرو صدای اخطارگونه‌ی چکش رو بلند کرد.

-مراقب رفتارتون باشید… اینجا مکان این نوع از برخوردها نیست.

هیرو گرفتگی حالش رو با اخم‌های روی صورتش تسکین داد… احساس تهوع و دل‌پیچه امانش رو بریده بود که روی صندلیش نشست.

بی‌توجه و اهمیت به رای دادگاهی که برخلاف انتظار و خواسته‌ی قلبیش بود، دقایق رو سپری کرد و از چشم‌های خاکستری مقابلش بیشتر متنفر شد.

اتاق که خالی شد به سمت هیرو قدم برداشت.

-شاید تو و رفتارت سوزنده و پر حرارت باشین!

شونه‌های هیرو از برخورد نفس‌های گرم کاردو زیر لاله‌ی گوشش جمع شد و کاردو ادامه داد.

-ولی اونی که آتیش انداخت به جونت من بودم… حالا باید نه ماه تموم به سازم برقصی…هیرو بیوتی… در جریان اخلاق‌ها و خواسته‌های خاصم که هستی؟

-تو یه حروم زاده‌ی تمام عیاری کاردو.

ایستاد… صورت پرخشم کاردو رو پشت سرش جا گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد.

هر دو پله‌ها رو با شتاب و عجله پایین اومدن و هنوز وارد پیچ خیابونی که ماشین رو داخلش پارک کرده بودن، نشده بودن که صدای پرجیغ و تیز هیرو مجدد بلند شد.

-فکر کردی ولت می‌کنم… بازم به جرم تجاوز به عنف ازت شکایت می‌کنم… پدرتو در میارم پسره‌ی پا‌پتی.

کاردو با پوزخندی عمیق جواب داد:

-هرقبرستونی که بری شکایت کنی تا مدرکم و رو کنم دیگه حرفی برای گفتن نداری وقتی می‌تونم ثابت کنم شرعن و عرفن زنمی… مثل الان که می‌تونم برگردمو به خاطر تهمت بی‌اساست ازت شکایت کنم

حرص زد.

-من زن تو نیستم آشغال… همین دیروز دلم برات سوخت که گذاشتم برام کار کنی گدا گشنه.

کاردو با حالت تهاجمی نزدیکش شد و فکش رو میون دو انگشت شست و اشارش فشرد و غرید:

-اگه نمی‌زنم دهنتو پر از خون کنم بخاطر بچمه… دفعه‌ی بعد برات فیلم می‌گیرم که باورت بشه منِ پاپتی، آشغال، گدا گشنه کسیم که صبح‌ها تو بغلم بیدار می‌شی و شباش صدای آه و نالت گوشمو پر می‌کنه… بیشتر برات بشکافمش می‌ترسم همین‌جا از هوش بری.

فشار دستاش بیشتر شد و هیرو زمزمه‌کرد.

-زر می‌زنی… دروغ می‌گی… من هیچ‌ آشغالیو تو اتاقم راه نمیدم… بهتر و آس‌تر از توهاشو… تکلیف این گندی که بالا آوردیو یه جوری ازت می‌گیرم که تا ته زندگیت از مَرد بودنت متنفر بشی‌.

کاردو یک قدم عقب رفت و دستاشو داخل جیبش فرو برد.

خونسرد و با پیروزی نگاهش کرد.

منتظر همین بود… انفجار هیرو.

-امشب همون لباس تور بنفشت رو بپوش… اون ماه گرفتگی زیر شکمت زیادی دیوونه کننده‌است برام.

چشمک زد و به سمت انتهای خیابون خلوت قدم برداشت و بلند‌تر تکرار کرد.

-من‌عاشق ترکیب پوست تنت با اون بنفش وحشیم… امشب بازم منتظرم باش دلبرجان.

سرش رو برگردون و لب زد.

-هنوز مونده با جهنم کاردو آشنا بشی… باید زیادی جون سگ باشی که دووم بیاری باهام.

هیرو مات و مبهوت خیره‌ی روبروش موند و دستاشو روی لبش فشرد.

این چه منجلابی بود که دچارش شده بود… اون هم با او…؟

نگاهش رو با وحشت و انزجار تا روی شکمش پایین آورد… شکمی که از نظر او حالا خانه‌ی یک جنین بی‌هویت شده بود.

فکر کردنش هم ترس داشت.

فکر با او بودن.

با او رابطه داشتن.

کاردو یک بد مطلق بود براش.

یک ممنوعه‌ی ترس آور.

ولی…؟؟؟!!!

باید اول از شر این بچه خلاص می‌شد و بعد هم او.

داخل ماشین منتظرش نشست و نیومد.

هیرو سرد… تلخو سخت، بی‌توجه به بوق زدن کاردو به سمت ابتدای خیابون قدم برداشت.

محال بود اجازه بده که از این جا به بعد، هیرو ماجرا رو با حساب و کتاب خودش جلو بره… هر چی بود با تمام اتفاقات افتاده بینشون الان بچه‌‌اش تو شکمش بود.

باید حواسش رو بیشتر جمع رفتارهاش می‌کرد.

از این دختر سرتق خیلی کارها بر میومد.

استارت زد و به راه افتاد، کنارش توقف کرد.

-بیا سوار شو.

نگاش نکرد.

-برو گمشو.

خندید.

-بیا بالا باهم بریم گم بشیم… تنهایی حال نمیده.

انگشتاشو پرحرص دورِ بند کیفش حلقه کرد و سعی کرد محکم‌ترو بلندتر قدم برداره.

-با تو مگه نیستم… بیا سوار شو ببینم!

لحنش کمی جدی‌تر شد و هیرو پوزخند زد.

نگاهش ناغافل به ماشین کوپه و زرد رنگ اون طرف خیابون رسید.

پسر جوون پشت فرمون هم لبخند دندون نماش روی هیرو بود.

-هیرو با توام؟

سرش رو از پنجره‌ی ماشین بیرون آورد و هیرو به سرعت از عرض خیابون گذشت.

به ماشین رسید و برای سوت بلندی که پسر براش زد چشمک ریزی حواله کرد.

تا کاردو متوجه‌ی کار و حرکت هیرو بشه، ماشین از جاش کنده شد.

-دستم بهت نرسه فقط

پاشو روی گاز فشرد و از اولین دور برگردان، دور زد.

شماره‌ی هیرو رو گرفت… بوق آزاد و بعدش رد تماس.

ماشین زرد رنگش حکایت همون گاو پیشونی سفید بود که زود بین ماشین‌های دیگه پیداش کرد.

-زیدت بود؟

هیرو بی‌حواس هان گفت و از داخل آینه‌ی بغل پشت سرشون رو چک کرد.

-یارو… گیس قشنگه رو میگم.

گیس قشنگ رو خوب اومده بود.

-مزاحم بود… بی‌خیال.

دلش بابت این پیچوندن و سگ شدن کاردو خنک شده بود.

-کجا بریم حالا؟

-بچرخیم فعلن.

سر تا پاشو تماشا کرد… تتوی روی دستش عکس یه لبو زبون قرمز بود.

-طرح خزتر از این نبود، بزنی؟

پسر جوون خنده‌ی دندون نمایی زد.

-خاصه برای خودش و با معنا.

خاص بودنش از روی موهای سیاه دستش پیدا بود… چندش و وحشتناک.

کنجکاو پرسید:

– و معنیش؟

با شیطنت و حالت شلی جواب داد.

-اورال سکس.

هیرو پوزخند زد.

-تبخال نزنی یه وقت؟

-نگو که اهلش نیستی که بهت نمیاد؟!

اعصاب زر زدن‌های کسی رو نداشت.

-فعلن یکم گاز بده.

ماشین کاردو رو دیده بود پشت سرشون و از بازی که راه انداخته بود راضی بود.

-این چه مگس کنه‌ایه… بچه عوضی.

هیرو لپاشو گاز گرفت تا خنده‌اش پیدا نشه… وای به لحظه‌ای که دست کاردو بهش می‌رسید.

-برای شب پایه هستی؟

حواسش به لرزش چندباره‌ی موبایلش بود.

-علایقمون تو سکس بهم نمی‌خورده.

-حیف اون لب و دهن نیست.

پیام کاردو رو باز کرد.

((فقط منتظرم باش))

همین که تونسته بود عصبیش کنه خوب بود… باید غنیمت می‌شمرد تا به وقتش حساب تمام این ماجراها رو یک جا براش جبران کنه.

پرتمسخر جواب پسر رو داد.

-می‌ترسم رودل کنى.

صدای خنده‌اش بلند شد و نیم رخ هیرو رو تماشا کرد.

-نه بابا… بعدش نبات داغ میزنم یه آروغم روش.

با حس کوبیدن به چیزی تنشون سمت جلو پرتاب شد و هیرو ناخواسته دستش روی شکمش حایل شد.

ناباور و گیج به حرکتش توجه کرد و با عربده‌ی کاردو اخم‌هاش در هم شد.

-بیا پایین.

-بشین ببینم، جناب کی باشن که دستور میدن؟!

کاردو با دهن کجی بهش گفت.

-تو خفه شو.

مشتش رو کوبید روی کاپوت.

-او یابو… میام فکتو میارم پایین‌ها… بکش کنار رد شیم.

هیرو با حس لرزشی داخل شکمش، پلکاشو بست.

باورش بیشتر از سخت بودن براش ترسناک بود.

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شهر بی یار از سحر مرادی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=654
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!