لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان نبض خاموش از سروناز روحی
رمان نبض خاموش روایت عشق در حیطه ی پزشکی است.
مقداری از متن رمان نبض خاموش :
به بخار چای زل زده بودم . چای کمرنگی که توی لیوان قرار بود ، خنک بشه و جرعه جرعه از گلوی خشک و خسته ی من پایین بره … اما انگار حالا حالاها ،خیال سرد شدن نداشت.
نخ تی بگ رو بین سبابه و شستم گرفته بودم و توی آب جوش ، آروم بالا و پایینش میکردم.خرده های معلق رسوبِ سماور کنج تریا که زیر شیر آبش ، سطل آبی رنگ قد بلندی چکه هاشو بغل می کرد، توی لیوان کاغذیم همراه با چای کیسه ای تکون می خوردند .
تا ته نشین شدن رسوب ، تا خنک شدن یه چای فوری به مایع توی لیوان زل زدم .
اونقدر حواسم پرت بود که نفهمم نسیم پاییزی کم کم رو ترش میکنه و میشه یه طوفان پر سر و صدا همراه با دونه های بارون .
تا به خودم بجنبم ، لیوان روی میز پلاستیکی برگشت و روی روپوش سفیدم خالی شد . آه بی حوصله ای از گلوم بیرون اومد .لک بزرگی بود. بزرگ و بد رنگ .
مستقیم بهش زل زده بودم . انگار خیال نداشت با یه شستشوی ساده پاک بشه . به فکرم دهن کجی میکرد ، جوری تو تار وپودم نفوذ کرده بود که بهم حالی کنه حالا حالا ها قصد پاک شدن نداره .
امون از لکه ها …
امون از رنگ سفید … ! خدا نکنه لکه ای رو دامن سفید آدم بیفته و برای پاک کردنش دست به دامن هزار تا غریبه شد، خدا نکنه لکه ای رو پیشونی آدم مهر بخوره و پاک نشه که اون وقت دنیا واسه ی آدم برای همیشه خاموش میشد !
فصل اول :
با صدای تلفن همراهم به خودم اومدم ، از توی جیب روپوشم با دست خیس گوشی رو بیرون کشیدم ، با دیدن شماره ، نفسمو حبس کردم و با یه بله ی آروم به اون صدایی که میدونستم طوفانیه ، جواب دادم.
صداش داغ کرده تر از تصورم بود؛ پنجه ی آزادمو مشت کردم و توی گوشم تشر زد: کجایی؟!
بی حرف پس و پیش لب زدم: تو محوطه .
-بیابالا .
خواستم بگم باشه الان میام ، “تو آروم باش… چی شده انقدر عصبانی هستی؟ طوری شده؟ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه؟ چه خبر …” هزار تا حرف ناگفته داشتم که بگم … اما قطع کرده بود .
پایین روپوشمو جلوی شیر آب مسجد چلوندم و با قدم های آرومی از وضو خونه بیرون اومدم .
آمبولانسی جلوی ورودی ساختمون ایستاده بود و برانکارد خالی رو توی خودش جا می داد ، با ببخشید گفتن ها مردهایی که کمک میکردند رو کنار زدم و خودمو به آسانسور رسوندم.
توی آینه مقنعه ی سورمه ای رنگم رو مرتب کردم و به آخرین تلاش تارموهای لجوجم برای توی پیشونی اومدن خاتمه دادم .
با توقف آسانسور ، چند ثانیه جلوی ورودی بخش ایستادم . یه وقت ها دلم میخواست مثل یه دختربچه ی نازک نارنجی خودمو توی کمد قایم کنم ، پام جلو نمی کشید با تنه ی پرستاری به شونم ،دستمو روی کتفم گذاشتم ، نگاه پر اخمی بهم انداخت و گفت: جلوی راهی ها خانم دکتر!
و پرونده به بغل وارد بخش شد .
نفسمو فوت کردم ، سلانه سلانه وارد بخش شدم . با دیدن خانم رضاییان که از پشت عینک ته استکانیش پرونده ها رو بالا و پایین میکرد ، آب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو جلو کشیدم و با صدایی که خودمم به زحمت می شنیدم پرسیدم :دکتر رادمنش اومدن؟
-بله اینجام.
چشمهامو بستم.
حتی فرصت نداد رضاییان بیچاره بهم خبر بده که هست … اومده … پشت سرمه ! حتی فرصت نداد نفسم بالا بیاد .
سخت به سمتش چرخیدم .
یک تای ابروشو بلافاصله بالا فرستاد و حینی که پرونده های فلزی تخت های بیست ویک و بیست و دو رو روی پیشخون استیشن پرت میکرد گفت: تو اتاقم باش !
و با قدم های بلندی ازم فاصله گرفت .
رضاییان توی گوشم با پچ پچ گفت: از وقتی اومده همینطور بی اخلاقه .
سری تکون دادم و به انتهای راهرو رفتم ، همراه تخت سه با دیدنم به طرفم اومد و با صدای گرفته ای گفت:
خانم دکتر چرا عمل پدرم عقب افتاد ، به خدا ما دیگه جایی برای موندن نداریم … چهارروزه تو ماشین میخوابم با دکتر رادمنش صحبت کنید … حداقل فردا اول وقت عمل بشه. من دو تا بچه مدرسه ای دارم تو شهرستان تنهاشون گذاشتم.
تمام مدت لای لابه های زن فقط نگاهم به رو به رو بود و رادمنشی که با شونه های خم شده و قدم های نا متعادل به طرف اتاقش می رفت.
زن انگار حرفهاش به نقطه رسیده بود ، نگاهمو به صورت خسته و آشفته اش دوختم و آروم گفتم: حتما مشکل شما رو هم مطرح میکنم باور کنید دست من نیست ولی چشم .
زن سری تکون داد و من با قدم های آرومی به طرف اتاق رفتم . کاش هیچ وقت به اون اتاق نمی رسیدم.
دستگیره رو با قیژ کمرنگی پایین فرستادم و صدای ناله ی لولای در سفید رنگ توی گوشم پیچید.
پشت به در اتاق، رو به پنجره که مشرف به محوطه ی بیمارستان بود ایستاده بود و دستهاشو توی جیب روپوش سفیدش کرده بود . در و بستم و بهش تکیه دادم.
از همون جایی که ایستاده بود ، متحکم گفت: بشین .
اگر همون دو زار هوشیاریم یاری نمیکرد ، پای در وا می رفتم و روی زمین ولو می شدم ، قدمی به سمت مبل های مشکی رنگ کهنه برداشتم و با خستگی جسممو روش پیاده کردم .
نگاهمو به جین زانو انداخته ی آبی رنگم دوختم ، صدای کلفتش غافلگیرم نکرد .
-خب … بگو می شنوم ! تعریف کن .
چشمهامو بستم … دلم میخواست یه لخته ی موذی جریان خون عروق کرونریمو قطع میکرد و هارت اتکم کامل میشد، خلاص میشدم از این بگو میشنوم هایی که توی هر شیفت ازم میخواستن تا بگم و بشنون !
به کاشی های سفید رنگ نگاه کردم که به سمتم چرخید ، ابروهاشو تو هم گره زد و با اخم بزرگی گفت: گندم !
از اینکه انقدر با حرص و کلفت صدا بشم دلم میخواست با قهر از اتاق بزنم بیرون … اما حتی جراتش رو هم نداشتم تا یه تکون ناچیز به خودم بدم. چشمهای قهوه ای تیره اش وادارم میکرد سرجام بمونم و جم نخورم!
با قدم بلندی ، خودش رو به مبل رو به روی من رسوند و با سر وصدا روش نشست ، آرنجهاشو روی رون پاهاش گذاشت و حین قلاب کردن دستهاش بهم محکم تر توپید: کی قراره این سکوت لعنتی رو بشکنی؟ کی قراره حرف بزنی؟ کی قراره از این بازی مسخره که فقط واسه ی شما جذابه دست برداری ؟ هان ؟
یه جور طلبکاری بهم نگاه میکرد که انگار من خود خواسته وارد بازی شده بودم ! من حتی روحمم خبر نداشت !
از سکوتم خسته شد . مایوس و گرفته گفت: گندم … چرا حرف نمیزنی دختر؟ چرا هیچی نمیگی؟
سرمو پایین نگه داشته بودم. انگار روی مهره های گردنم وزنه ی صد کیلویی گذاشته بودند اما جسارت اینکه حتی به غضروف های خسته و مهره های آش و لاشم دستی بکشم هم نداشتم .
چنگی به موهای قهوه ای سوخته اش کشید و با لحن آشفته ای گفت: حسام حالش خوب نیست . باور کن بدجوری کم آورده .
با شنیدن اسم حسام شاخک هام تیز شدند و آروم سرم رو بالا آوردم.
چشمهامو به نگاه عصبانی و قرمزش دوختم . از جای جای صورتش حس انتظار رو می شنیدم… میتونستم بو بکشم که تک تک سلول هاش منتظر گفته های منه … گفته های کسی که حتی یک کلمه هم برای گفتن نداشت .
لبهامو از تو میگزیدم و زبونم رو روی دندون هام می کشیدم. گلوم بی اندازه خشک بود و کویری…
دلم میخواست مثل بچگی هام کف زمین پهن می شدم و با تمام وجود از نخریدن عروسک و بادکنک و پاستیل زار می زدم! اما این حصار لعنتی که دور تا دورم بود مانعم می شد .
آه مردونه اش دلمو چنگ زد . نا امید تر از هر وقت دیگه ای گفت: به خدا دیگه نمیدونم چطوری بهت حالی کنم که این بچه بازی ها هیچ نتیجه ای نداره …
چند ثانیه به صورتم نگاه کرد . حتما توی فکرش دنبال این بود که چطور بی سر وصدا گردنم رو بشکنه و جنازه امو یه جایی تو همین اتاق چال کنه !
پوفی کشیدو ملایم گفت: گندم … خانم… رفیق ! بی انصاف… تو این ده دوازده روز زندگیمون رفته رو هوا … یک کلمه حرف بزن هم ما رو خلاص کن هم خودتو .
چشمهام پر از اشک شد.
نچی کرد و ضربه ای به زانوش زد ، لعنتی ای روی زبونش چرخید و آشفته گفت: فقط یه اسم بگو… یه خیابون … یه مکان… یه قبرستون… یه نشونه ای ! یک کلمه گندم . فقط یک کلمه …
نگاهمو به سقف دوختم که اون اشک لعنتی و مزاحم دست برداره و جلوی رادمنش روی صورتم نچکه پایین .
بی حوصله لب زد : تو رو به جان هرکسی که دوستش داری قسمت میدم گندم…
وسط چونه هاش پوزخندی زدم و عصبی توپید: دِ آخه تو چته؟ زندگی من برات مهم نیست… باشه ! حال حسام چی؟ اونم برات مهم نیست؟ یه به درک گفتی و راه خودتو میری؟ اینه رسم رفاقت گندم؟ اینطوری برای من خواهری ؟
آنی مهربون شد ، خودشو جلو کشید و دستمو بی اجازه توی دستش گرفت ، با شست پشت دستمونوازش کرد و با لحن زخم داری گفت: گندمی… بعد این همه سال یه خواهش ازت دارم … در حق من خواهری کن، یه کلمه بگو قال قضیه رو بکن .
لبخند کجی لبهامو به بالا کشید .
از این بی صبری و بی طاقتیش باید فیلم میگرفتم … باید ضبط میکردم و تو آرشیو نگهش می داشتم . باید مینوشتم چطور این چشمهای تیره داشتند بی تابی میکردند .
مستقیم بهش خیره شده بودم تا تک تک لحظه هایی که نمیتونست خودشو آروم و خونسرد جلوه بده رو تو ذهنم ثبت کنم .
به قفسه ی سینه ی پهنش نگاه کردم که چطور با ریتم تند نفسهاش با شتاب بالا و پایین می شد . آخ اگر الان اینجا بود و این حال رو می دید دیگه زبونش بریده میشد از گفتن اینکه شایان دوستم نداره !
اگر این دوست داشتن نبود پس چی بود؟
چشم از صورت بی حال و گرفته اش برداشتم که نگاهم افتاد به دستم که توی دستش مونده بود. فورا پنجه ام رو عقب کشیدم و با هول از جا بلند شدم.
بدون اینکه تکونی به جسم خسته اش بده زیر لب صدام زد: گندم …
قدمی که از مبل فاصله گرفته بودم به سمت در رو به عقب برگشتم و کنار دستش ایستادم .
جانم تا پشت لبهام اومد اما خفه خون گرفتم.
دستشو روی صورتش کشید و با چشمهای سرخ و پر آبی پرسید: حالش خوبه؟
اگر دست من بود ، اگر به من بود … اگر تصمیم من بود ، آنی میرفتم گوششو میگرفتم میاوردمش تو این اتاق و مینداختمش جلوی پاش تا اینطور این چشمهای لعنتی رو به خاک و خون نکشه … حیف دست من نبود.
دستشو سایبون چشمهاش کرد و آرنجش رو به دسته ی مبل چرم تکیه زد و خفه پرسید: زنده است؟
چشمهام تا آخرین حد گشاد شدند .
انگار دلش از این چهره ای بهت زده ای که به نمایش گذاشته بودم آروم گرفت و زمزمه کرد: خدا رو شکر.
لبمو گزیدم . دیگه فضای اتاق برام خفقان آور شده بود.قدم بلندی به طرف در اتاق برداشتم ، دستم هنوز به دستگیره نرسیده بود که آروم گفت: بهش بگو برگرده …
نفسمو فوت کردم . بغض سنگینی بیخ گلوم نشسته بود که هیچ جوره نمیتونستم از شرش خلاص بشم.
از سرشونه نگاهش کردم ، توی مبل مچاله شد و با صدای مردونه ی مایوسی گفت : بهش میگی برگرده؟
بی جواب گذاشتمش و در و باز کردم.
توی چهار چوب که ایستادم با همون صدای خسته از نو صدام زد: گندم…
آب دهنم رو قورت دادم .
از جا بلند شد و حینی که دستهاشو توی جیب روپوشش فرو میکرد ، گفت: حسام داره به کلانتری خبر میده .
با صدای خفه ای نالیدم: چـــی؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت:گفتم بدونی ، شاید بخواین به این بازی احمقانه اتون خاتمه بدید !!!
به صورت خشکش ثانیه ای نگاه کردم و در و روش بستم.
رگ های مغزیم از شدت کلافگی و فکر و خیال میسوخت . به طرف استیشن بلند قدم برمیداشتم، صدای گریه های بچه ی همراه تخت چهار روی اعصاب متشنجم بیشتر خط مینداخت . رضاییان با دیدنم فورا استیشن رو دور زد و جلوم رو گرفت.
لبخندی زد و با آرامش گفت: میای با هم بریم ، یه چای بخوریم برات از اون سوهان عسلی ها آوردم که دوست داری.
خواستم تمام دق و دلیمو از وضعی که برام ساخته بودند سرش خالی کنم اما به جای داد و هوار ، با آروم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم فقط گفتم: باشه یه وقت دیگه.
ازش فاصله گرفتم که یادم افتاد دنبال حسام میگردم …
-از دکتر توکلی خبری نداری ؟ اتاق عمله یا درمانگاه؟
-رفته کلینیک ویژه … میخوای به اطلاعات بگم پیجش کنه بیاد بالا ؟
لبخندی به مهربونیش زدم و گفتم: نه خودمم کار دارم یه سر میرم پایین . فعلا .
سرسری خداحافظی گفتم و تا به خودم بیام ، توی محوطه بودم.
لنگ لنگون به سمت ساختمون میرفتم اونم با پایی که تاول زده بود از کفشی که سلیقه ی اون بود ، روی غرغرهام درپوش گذاشتم و با پای آش و لاشم وارد کلینیک شدم .
قیامت بود ، مثل همیشه . همه با درد و صورت های خسته و داغون چفت هم نشسته و ایستاده بودند تا نوبتشون بشه سفره ی بدبختی هاشون رو پیش یه قدیسه که حکم ناجیشون رو داشت باز کنند .
به در اتاقی که حدس میزدم پشتش میتونم پیداش کنم ، تکیه زدم … شاید پنج دقیقه به جمعیتی که منتظر بودند تا نوبتشون بشه ، خیره شدم ، در باز شد و پیرمردی به کمک مرد جوونی بیرون اومد .
بلافاصله قبل از بسته شدن درب اتاق خودم رو داخل اتاق انداختم . با دیدنش که پشت میز نشسته بود و روی برگه ی سفیدی چیزی یادداشت میکرد بی حرف کناری ایستادم .
همونطور سر به زیر گفت: خب چه کمکی از من برمیاد …؟
در جواب سوالش فقط سکوت کردم.
نگاهش بالا اومد . با دیدنم ؛ اخم غلیظی وسط ابروهاش نشست و اون حال مهربون صورتشو به ثانیه ای کشت ، اخم غلیظش شده بود عادت این ده دوازده روز. بدون اخم دیدنش آرزوم بود .
روی صندلی نشستم و پنجه هامو تو هم قلاب کردم . خط محکمی روی سرنسخه ها کشید ولیوان شیشه ایش که هنوز یه ته چایی ای توش به چشم میخورد رو بلند کرد و به لبهاش چسبوند.
لبهامو چند ثانیه روی هم نگه داشتم… هنوز به درجه ی فوران نرسیده بودم … هنوزم میتونستم خودمو ساکت نگه دارم و دم نزنم . هنوزم میتونستم این همه بی محلی و تاب بیارم و جیک نزنم .
حسام از سکوتم با حرص گفت: بیرون و دیدی ؟
متعجب نگاهش کردم.
کفری گفت: دیدی چه قیامته؟ دیدی چه شلوغه؟ اومدی بست وقت اون بدبخت ها رو گرفتی برو بر منو نگاه کنی ؟ پاشو برو هزار تا کار ریخته سرم …
بی حرف تماشاش کردم که خودکار رو پرت کرد و با عصبانیت توپید: هان ؟ چته ؟
بی حاشیه سر اصل مطلب رفتم و گفتم: میشه به کلانتری خبر ندی.
یه تای ابروشو بالا برد و با لحن خر کننده ای پرسید: بهت زنگ زده؟ ازش خبری داری؟
دوباره روزه ی سکوت گرفتم که از جا بلند شد و رو به روم ایستاد و گفت: بگو دیگه … حنا بهت زنگ زده تازگی؟
جلوم زانو زد و دستهاشو دو طرف صندلی ای که نشسته بودم گذاشت و با لحن ملتمسانه ای گفت: گندم ازش خبر داری؟
چشمهاش همون چشمهای حنا بود .
نفسمو فوت کردم و گفتم: اونقدری ازش خبر دارم که نیاز نباشه به کلانتری خبر بدی…
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان پادساعتگرد از سروناز روحی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اقلیم از سروناز روحی