دانلود رمان لیرا از مینا منتظری
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان لیرا از مینا منتظری توضیحات مهم رمان لیرا برای دانلود رمان زن دونی به قلم آناهید قناعت نیاز است که ابتدا وارد اپلیکیشن رمان کلوب شوید و با جستجوی نام آن یا نام نویسنده به صفحه رمان دسترسی خواهید یافت. مطالعه این رمان تنها در این اپلیکیشن مجاز است و نویسنده این اثر اجازه ی انتشار رمان زن دونی را بصورت انحصاری و اختصاصی به رمان کلوب داده ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان لیرا از مینا منتظری

توضیحات مهم رمان لیرا

برای دانلود رمان زن دونی به قلم آناهید قناعت نیاز است که ابتدا وارد اپلیکیشن رمان کلوب شوید و با جستجوی نام آن یا نام نویسنده به صفحه رمان دسترسی خواهید یافت. مطالعه این رمان تنها در این اپلیکیشن مجاز است و نویسنده این اثر اجازه ی انتشار رمان زن دونی را بصورت انحصاری و اختصاصی به رمان کلوب داده است.

چکیده خلاصه رمان لیرا

شهرت و مشکلاتی که در پی آن برای افراد به وجود می آید و چگونگی رویارویی انسان ها با مشکلات و سختی های زندگی.

هدف نویسنده از نوشتن رمان لیرا

هدف من برای نوشتن لیرا، پرداختن به موضوع حریم شخصی ست.
همه ی انسان ها نیاز دارند که حریمی داشته باشند…حریمی که در آن، بی ترس از قضاوت، خودشان باشند…خود حقیقی شان.
باید به این حریم احترام گذاشت و برای حفظش تلاش کرد.

خلاصه رمان لیرا

نیک مظاهری: « من شیطان پرست نیستم »
این تیتر اول روزنامه ها و مجلاتی بود که یک روز، التماس می کردند تا نیک مظاهری، خواننده ی جوان و مطرح ایرانی با آنها مصاحبه کند اما حالا، در تمام رسانه ها صحبت از اتهامات ریز و درشتی بود که بی شک، رقبا برای پایین کشیدن نیک، به او بسته بودند.
او متهم شده بود…به افساد فی الارض…و این، یعنی مرگ!

مقداری از متن رمان لیرا

از جایش بلند شد تا خودش برای تمیزکاری دست به کار شود.این خانه بدنام بود…دیگر کسی پایش را آنجا نمی گذاشت.
-کی دلش می خواد برای کار بره خونه ی یه آدم….
جمله اش را تمام نکرده بود که درد در تمام جانش پیچید و صدایش را درآورد.معلوم نبود این خرده های شیشه تا کجای خانه پخش شده بودند.
-آخیش دلم خنک شد…خدا زد تو دهنت!
با ناله روی همان مبل ولو شد و درحالیکه سعی داشت خرده شیشه را از پایش بیرون بکشد، گفت:حقیقت انکارنشدنیه…
کسرى پلک هایش را محکم روی هم فشار داد و سعی کرد با نفسی عمیق، آرامش خود را به دست بیاورد.
-بس کن نیک…بس کن!
-من بس کنم چیزی عوض میشه؟!
-تو بس کن، انقدر رو روان من نرو…آره…من قول میدم که همه چیز عوض میشه…همه چیز درست میشه.
جوابش را نداد.کسری زیادی خوش بین بود و این خوش بینی زیاد، سرش را به باد می داد.
نگاهی به زیر پایش انداخت.جوی خون به راه افتاده بود.جای شیده خالی بود تا خونش را توی شیشه کند!
-پاتو بیار بالا ببینم…

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=1073
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!