دانلود رمان شمع بی فروغ از نسترن رضوانی (نلیا)
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شمع بی فروغ از نسترن رضوانی (نلیا) چکیده خلاصه رمان شمع بی فروغ : سرگذشت دختری که مجبور به انتخاب سرگرد عاشق پیشه و جذاب آگاهی میشه ولی روز عقدش توسط دوست پسرش بی آبرو می‌شه.   مقداری از متن رمان شمع بی فروغ : صدای جیغ و دست دخترها و پسرها با هم قاطی شده بود و منی ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شمع بی فروغ از نسترن رضوانی (نلیا)

چکیده خلاصه رمان شمع بی فروغ :

سرگذشت دختری که مجبور به انتخاب سرگرد عاشق پیشه و جذاب آگاهی میشه ولی روز عقدش توسط دوست پسرش بی آبرو می‌شه.

 

مقداری از متن رمان شمع بی فروغ :

صدای جیغ و دست دخترها و پسرها با هم قاطی شده بود و منی که طبق معمول زیاده‌روی کرده بودم سرگیجه‌ امونم رو بریده بود.

با بی‌حالی خودمو به اتاقِ گیتی رسوندم و تو دستشوییِ اتاقش از خجالت معده‌ام درومدم.

نفس‌زنون به دیوار پشت سر تکیه دادم و چشم بستم.

با صدای تقه‌ای که به در می‌خورد بی‌حال بله‌ای گفتم و صدای جیغ‌مانندِ گیتی سوهانی رو روح و روانم کشید.

_ حالت خوبه پرستش؟

لب گزیدم و به سختی از جا بلند شدم، صورت پر آرایشم رو نمی‌تونستم آب بزنم و خودمو مضحکه‌ی این جماعتِ بی عقل و غیرهشیار کنم اما دست‌هامو آبِ سرد پاچیدم.

در باز شد و گیتی به داخل سرک‌ کشید و بینیش رو چین داد.

_ وضعت خرابِ که.

بی‌حوصله دستی تو هوا تکون دادم و خودمو باد زدم.

_ بترکه این سپهر، هروقت این چیزی آورد من حالم بد شد، معلوم نیست چی توش می‌ریزن.

گیتی با تاسف از در فاصله گرفت، تو هوا اسپری خوش‌بو کننده خالی ‌کردم، بوی قهوه‌اش تو بینی‌ام پیچید و کمی آرومم کرد.

از دستشویی بیرون رفتم و روی تخت دراز کشیدم.

_ می‌خوای همین‌طور بخوابی؟ دارن سراغتو می‌گیرن.

بی‌حوصله دستمو‌ به معنی مهم نیست تکون دادم و گیتی بعد از برداشتنِ چیزی از کشوی مخفی‌اش که فقط من جاشو‌ بلد بودم از اتاق بیرون رفت.

به سمتِ پنجر‌ه‌ی بالکن رفتم و تا آخر بازش کردم، روی میز و صندلی دونفره‌ای که توش بود ولو شدم و موهای حالت‌دارم رو تکون دادم.

شب تو سیاه‌ترین حالتِ ممکن بود و ستاره‌های چشمک‌زنش باهم به غیبت نشسته بودن، با احساسِ ویبره‌ی موبایلم اونو از جیبِ شلوارم بیرون کشیدم و بی‌جواب ردِ تماس زدم اما فردِ پشت گوشی خیالِ قطع کردن نداشت انگار.

با ویبره‌ی دوباره بی‌حوصله تماس رو زدم و گوشیو کنارِ گوش گذاشتم.

_ بله مامان؟

_ داغتو نبینم دختر، نصفِ شبِ نمی‌خوای بیای خونه؟ بابات بفهمه قبرتو می‌کنه.

پوزخندی زدم و مثل همیشه پر کنایه گفتم:

_ آخی باباجون باز نگران شد؟ بهش گفتی کجام؟‌

مامان پر حرص با صدایی که از غضب می‌لرزید گفت:

_ آبرو شرف برای ما نذاشتی پرستش، این پسر چقدر بره و بیاد و توی چشم سفید سنگ روی یخ‌اش کنی؟ آخه مگه ما نونِ حروم…

کلافه حرفشو قطع کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_ بابا دست از سر کچل من بردارید، نمی‌خوام زنِ اون بشم باید کیو ببینم؟ من می‌خوام آزاد باشم مامان می‌فهمی؟ آزاد.

چند لحظه‌ای سکوت کرد، انگار از اتاقی به اتاقِ دیگه می‌رفت و شک نداشتم جاش در حالِ حاضر تو اتاقِ منه.

_ ببین‌ گوشای کرت رو باز کن، آقات قولتو به شایان داد، حالا هی بتازون تا حرمتت پیشِ اونم از بین بره، گمشو بیا خونه

تلفنو طبق معمول روم قطع کرد، عصبی به تصویرِ خاموش شده‌ی گوشی زل زدم و زیرِ لب هرچی دلم خواست نثارِ شایان کردم.

از وقتی خودمو شناخته بودم منو با اسم اون صدا می‌زدن، پسرِ مذهبیِ همسایه که هیچ دلِ خوشی ازش نداشتم و تو تعجب بودم با وجودِ این‌همه تفاوت چطور به من دل‌بسته شده؟

هرچند که حق داشت، اونم مثل بابا منو دخترِ خوب و سنگینِ محله می‌دونست.

با بی‌حالی چشم بستم و شایان رو تصور کردم، پسرِ معقولی بود، نمی‌تونستم منکر بشم، همیشه‌ ته ریشی روی صورتش بود و لباس‌هاش ساده اما تمیز بود، چهره‌ای مظلوم و مهربون.

این در حالی بود که من تو عمق چشمام شر خوابیده بود، هرکسی برای اولین بار هم منو می‌دید و نشست و برخاست می‌کرد پی می‌برد سکوت تو دایره‌لغاتِ وجودم جایی نداره و لبریز از شر و حس‌های مخالفِ عرف هستم البته باز هم اگر خارج از محله می‌بودم.

با غصه چشم باز کردم و روی پام خط‌های فرضی کشیدم، اگر شایان نبود باز هم کسی دیگه رو برام علم می‌کردن تا به قولِ خودشون آبروشون بیش‌تر از این به پای دختر مجردی مثه من نریزه.

با دیدنِ سایه‌ی سپهر عصبی پوف کشیدم.

به بالکن اومد و صندلیو‌ عقب کشید، چشمم به شلوارِ پاره‌پوره و لباسِ گشادش کشیده شد و به صورتش رسید، چقدر تو گذشته اونو دوست داشتم و با چه وضعی ازش دل کنده بودم، هنوز یادمه دلایلِ کاملا مسخره برهم زدنمون رو.

_ چطوری پرستش کوچولو؟

پر نفرت نگاهش کردم و دستمو تو هوا تکون دادم:

_ گمشو از جلوی چشمم با این چرت و پرتایی که میاری، هروقت می‌خورم معده‌ام نابود می‌شه.

بلند خندید، مثل همیشه بی‌عار و بی‌تفاوت بود.

با ژست‌های مخصوص به خودش سیگارش رو که بوی خاصش همیشه تو مشامم بود از جعبه بیرون کشید.

به سمتش خم شدم و بی اجازه یکی برداشتم و خودش برام فندک زد.

_ معده‌ات درد می‌کنه اینو نکش خب، از بچه‌ها شنیدم یه مدت زده بودی تو خط چِت‌بازی.

بی‌حوصله دودِ سیگار رو با حالتی خاص بیرون فرستادم و با صدای خش‌دار گفتم:

_ می‌خواستم برم هپروت که نشد.

_ همونا نابودت کرده، چقدر بی‌حس و حال شدی، آدم غمباد می‌گیره باهات.

عصبی سیگارش رو‌ خاموش کرد و قبل از داخل رفتن گفت:

_ دوسه روز دیگه مهمونی گرفتن، طرف خیلی خفنه، میای؟

چند لحظه تو سکوت نگاش کردم و بی‌تفاوت صورتمو‌ کج کردم.

_ کی هست؟ ما از کی تاحالا می‌ریم مهمونی غریبه‌ها؟ نچ نمیام.

به درکی نثارم کرد و داخل رفت، حالا که فکر می‌کردم دلایلم برای طرد اون مناسب هم بود، طرز رفتارش با خانم‌ها همون بود که با رفیق‌های پسرش بود، خالی از ادب و تواضعِ مردونه.

بی حوصله از جا بلند شدم، دیگه فضای این خونه هم برام غیرقابل تحمل شده بود اما عزا می‌گرفتم وقتی فکر می‌کردم باید به خانه خودمون برم و تشرهای مامان رو تحمل کنم.

روبروی آینه وایسادم و به چهره‌‌ی خسته و تکیده‌ام خیره شدم، از نظر خودم به معنای واقعی کلام نابود شده بودم.

چشمای سبزرنگم دیگه مثل گذشته شور و شعف نداشت، لب‌هام که به زور هزار آمپول بزرگش کرده بودم بی‌جون و ترک‌ترک شده بود.

موهامو‌ با دست شونه زدم و بالای سر جمعش کردم و پالتوم رو‌ به تن کشیدم.

چقدر با اون سال‌ها که هرکسی از راه می‌رسید عاشقانه خواستارم می‌شد متفاوت بودم.

با صدای گیتی چشمای بی فروغم رو به سمتش کشوندم.

_ وا کجا می‌ری؟ جنی شدی؟

کلافه کیفمو روی دوش انداختم و دستی براش تکون دادم، بی توجه به حرف‌های اون به سالن رفتم و از اون‌جا هم تو ساکت‌ترین حالتِ ممکن بیرون رفتم‌.

قدم‌هام برای راه رفتن لجبازی می‌کردن و تازه به این فکر کردم که چرا از قبل آژانس خبر نکردم.

با صدای تک‌بوق به سمتِ ماشینِ مدل‌بالایی که راننده‌ی جو‌ون و جذابی پشتِ فرمونش بود قدم‌هام سست شد و ناخودآگاه به سمتِ شیشه‌ خم شدم.

_ سرکار خانوم این وقتِ شب صلاح نیست تنها باشید، بفرمایید برسونمتون.

زنگِ صداش مردونه بود و باعث شد ناخودآگاه محترمانه حرف بزنم:

_ ممنون، منتظر آژانس هستم جناب‌‌.

نگاهِ عاقل اندرسفیهی به سمتم حواله کرد و چشماشو کمی تنگ کرد:

_ من داخل مهمونیِ گیتی بودم پرستش خانوم، تشریف بیارید بالا.

بهت‌زده نگاهش کردم و بی‌حرف کنارش نشستم، هرچند برای این‌کارم هیچ دلیلی نداشتم.

لبخندِ کمرنگی روی لب‌هاش نشست و دستشو به سمتِ بخاری برد و کمی زیادش کرد.

_ صورتتون از سرما سرخ شده‌.

تازه به لرز افتاده بودم، با این وضعیت تو این سوزِ سرمایی که تازه به راه افتاده بود کجا می‌رفتم؟ می‌خواستم ساعت‌ها پیاده برم تا به خونه‌ی وسط شهر که قصد معرفی اونو به هیچ‌کس نداشتم برسونم؟

_ کدوم سمت برم؟

جدی به سمتش برگشتم و با اخمی کمرنگ گفتم:

_ ممنون می‌شم منو دمِ یه آژانس پیاده کنید.

کمی نگام کرد و سر تکون داد.

تو سکوت کامل به سمتِ خیابونی که می‌دونستم آژانسِ معروفی اواسطشه رفتیم و خودش برام ماشین گرفت.

درو برام باز کرد و من از جنتلمن بودنش ابرویی بالا انداختم، به گیتی نمیومد چنین مهمونایی تو خونه‌اش رفت و آمد کنن.

_ مبلغش رو حساب کردم، به سلامت برسید.

می‌خواستم باهاش چونه بزنم که اجازه نداد و کارتی به سمتم گرفت:

_ اگر دوست داشتید وقتی رسیدید خبر بدید.

نگاهم رو صورتش موند و فکرم به سمتِ صداش رفت، دوباره به چشماش خیره شدم، چرا حس می‌کردم اونو جایی دیدم؟

از نگاهِ خیره‌ام دستاشو پس کشید و با صدای بوقِ راننده حواسم از دید زدنِ پسرک پرت شد و لب گزیدم.

_ ممنونم، به این جمع‌ اومدنم نگاه نکنید، خانوادم سنتی هستن.

ابرویی بالا انداخت و غیرمستقیم به ساعت اشاره کرد، حتما با خودش می‌گفت چه خانواده‌ی سنتی هستید که تا این وقت از شب بیرون هستی؟

با صدای پر از کلافگی راننده سری برای پسر که اسمش رو هم نمی‌دونستم تکون دادم و به سمت ماشین رفتم.

در عقب و باز کردم و بعد از راه افتادنش شالمو تا آخرین حد به جلو فرستادم، از کیفم چادری بیرون کشیدم و آرایشِ روی صورتم رو به هزار زحمت پاک کردم، اگر بابا منو این‌طور می‌دید خونم حلال می‌شد و نمی‌تونستم بهش اثبات کنم من نمی‌تونم اون‌طور که اون می‌خواد باشم اما پاک‌ موندم.

راننده اول با تعجب و بعد با نفرت از آینه نگام کرد که ناخودآگاه پوزخند زدم‌.

_ رانندگیتو بکن و این عقب فضولی نکن‌.

استغفراللهی گفت و سکوتش چند دقیقه دوام آورد‌.

_ بدبخت پدری که برای دختری مثل تو زحمت بکشه.

جمله‌اش آتشم زد اما هیچی نگفتم، لوازمم رو‌ جمع کردم و سرمو‌ به شیشه چسبوندم، هرکسی از راه می‌رسید همین‌ها رو‌ می‌گفت و من هربار می‌گفتم مگه جای من زندگی کردی؟

بغض تو گلوم نشست، با انگشتای یخ‌زده‌ تصاویرِ نامفهومی روی شیشه کشیدم.

از وقتی به یاد داشتم زندگی‌ام پر از جای سوال بود، پدر و مادری که تفکرشون هیچ ربطی به من نداشت، هر روز تو خونمون بساطِ غم بر پا بود، آهنگ ممنوع بود، خندیدنِ دختر ممنوع و حرف زدنش با نامحرم گناهی کبیره، چیزی که اوایل من هم رعایتش می‌کردم و بعد از دوره‌ی راهنمایی تمامِ عقایدم زیر سوال رفت.

شاید این بی ارتباط با رفت و آمد گیتی نبود، دخترِ آزادی که تو هر تابستون به همراه خانواده به مسافرت می‌رفت اونم جاهایی که از نظر خانواده‌ی من مهدِ بی‌فرهنگی و خدانشناسی بود اما همین اختلافات و تعصبات منو از همه چیز فراری داده بود و گاهی خودمو هم کلافه می‌کرد.

با صدای راننده حواسم رو‌ جمع کردم و از ماشین پیاده شدم، پر اضطراب با تنی یخ‌کرده چادرو جلو کشیدم و کلید رو‌ تو قفل چرخاندم.

هنوز داخل نشده با صدای شایان هین کشیدم و کلید از دستم روی زمین افتاد.

خم شدم و سریع برداشتمش.

_ سلام آقا شایان، شبتون بخیر.

مثل همیشه با دیدنش سر به زیر شده بودم و تنم لرزه گرفته بود، مقابلش دیگر از دختر سرکش و حاضرجوابی که تو خانه بودم خبری نبود، به طرز عجیبی از متانتش خجالت می‌کشیدم، البته فقط گاهی.

مثه همیشه با خجالت روبروم قرار گرفته بود و برای زدنِ حرفی مدام تقلا می‌کرد.

_ پرستش خانم معذرت می‌خوام ولی قرار بود فکراتون رو بکنید، مادر اینا منتظرن و خب برای من..

حرفش رو خورد، حتما می‌خواست بگه برای من سخته بیش‌تر از این معطل موندن.
با نزدیک شدنش پر استرس عقب کشیدم و چادر و بیش‌تر جلوی صورتم کشیدم تا نتونه بوی الکل رو بفهمه هرچند که اونم سعی در نزدیک شدنِ بیش از حد نداشت.

_ آقا شایان من..

با صدای مامان لب گزیدم، چادرشو‌ تا آخرین حد جلو کشیده بود و با دیدنِ ما کنار هم صورتش گل انداخت.

_ خاک بر سرم این وقتِ شب..آقا شایان؟

لحنش پر از سرزنش بود، قبولش داشت اما نه تا این حد که بدونِ محرمیت این وقتِ شب مشغولِ حرف زدن با من اونم‌ تو محلِ زندگی‌‌مون باشه.

شایان _ درست می‌فرمایید حاج‌خانوم، شرمنده‌ام ولی هیچ‌وقت قسمت نمی‌شد ببینمشون‌.

پوزخند نامحسوسی زدم، با اجازه‌ای گفتم و داخل رفتم، هنوز حیاط رو طی نکرده در با صدای نسبتا بلندی بسته شد و بازوم با نیشگونِ مامان تیر کشید.

_ الهی داغتو ببینم دختر، الهی خاک خودم بریزم سر قبرت که تو یه دونه داری منو دق مرگ می‌کنی، کدوم گوری بودی که چادرتم برعکس انداختی؟

هیچی نمی‌دونست، تمامِ اطلاعاتش از من این بود که با دختری مثل گیتی دور از چشمِ بابا مراوده دارم، نه از مهمونی‌هامون با خبر بود نه اتفاقاتی که تو اون‌جا می‌افتاد اما با این‌که نمی‌دونست منو خیره‌سر و شر می‌دونست، حتم داشتم اگر می‌دونست خودش خونم رو حلال می‌کرد.

خودشو نزدیکم کرد و با چینی که بینی‌اش داشت و چند بار بو کشیدن محکم تو سرم کوبید.

_ این چه بوییه می‌دی؟ الهی زحمتم حرومت باشه، داری چه غلطی می‌کنی تو؟

دستم روی سرم نشست و برای این که با فریادهاش بابا رو بیدار نکند مظلوم شدم.

_ غلط کردم خب؟ فکر کردم آبِ خوردم تا فهمیدم تف کردم بیرون.

چند لحظه‌ای مات نگاهم کرد و آروم گرفت، ساده‌دل بود مادری که فرسنگ‌ها ازش دور بودم، حتی از نظر سن و سال هم نزدیک نبودیم، زنی که تو آخرین‌ سال‌های امیدواری برای بارداری منو تو بطن خودش پرورش داده بود.

دستش به تهدید بلند شد و چشماش رو به داخل چرخوند:

_ اگر بابات بفهمه هنوز با گیتی می‌گردی… بهش گفتم خونه‌ی داییتی حواست باشه تا یه خاکی به سرمون نریختی.

مثل پشتِ تلفن نمی‌تونستم راست تو چشماش نگاه کنم و جواب حاضری کنم، سرتقی‌ام تموم می‌شد به وقتِ دیدار.

چشمی گفتم و داخل رفتم، میونِ تاریکی خونه و تک چراغی که از آشپزخونه روشن بود راهِ اتاق رو پیدا کردم و داخل رفتم.

لباس‌هامو تو سکوت عوض کردم و تو جام دراز کشیدم، به سقف خیره شدم و به زیر و بمِ زندگی‌ام فکر کردم‌.
تک فرزند بودم و همین به تنهایی‌ام اضافه می‌کرد، وضع مالی‌ نسبتا خوبی داشتیم، دستمون به دهنمون می‌رسید اما برای هر خرجی که من داشتم باید هزار و یک توضیح می‌آوردم.

از نظرِ بابا پولِ زیاد منو به بیراهه می‌کشوند شاید برای همین بود که با اولین پیشنهادِ گیتی خودمو تو چاه انداختم و با دوستی‌های کوتاه‌مدت پسرها رو قانع می‌کردم هرچی می‌خوام برام بخرن تا بتونم تو مهمونی‌های کوچیک و بزرگِ گیتی انگشت‌نما نشم و حسابم دور از چشمِ خانواده دارایی داشته باشه هرچند که به تازگی حوصله‌ای برای این‌کارا هم نداشتم‌‌.

بعد از دیپلم طبقِ دستورِ بابا دفتر و کتاب‌هام جمع شد تا هیچ‌وقت فکر رفتن به دانشگاه به سرم نزنه و برای اولین‌بار با تصمیمش موافق بودم اما دیدار با گیتی سخت‌تر شده بود.
مثل گذشته نمی‌تونستم به بهونه‌ی کلاس‌های فشرده‌ی مدرسه ساعت بیش‌تری رو بیرون از خونه بگذرونم و هربار با دروغ می‌تونستم از خونه خارج شم.

مامان فکر می‌کرد نهایتِ کارِ من رفتن به خونه‌ی گیتیه و بابا همونم نمی‌دونست، شک نداشتم اگر بفهمه اوضاع از چه قراره همون شب به بدترین شکلِ ممکن شوهرم می‌ده به کسی مثل شایان.

آهِ عمیقی کشیدم و تو جام تکون خوردم، ازدواج با شایان آخرین چیزی بود که می‌خواستم، کسی مثلِ بابا با همون عقایدِ خشک و سخت.

ناخودآگاه بغض کردم و لب گزیدم، چرا کارتِ پسره رو نگرفته بودم؟

با یادآوری ماشینِ گرون‌قیمتش بیش‌تر پشیمون شدم، بخاطر یه تصمیمِ آنی از دستش داده بودم و حالا برای همه‌چیز دیر شده بود، شاید می‌تونستم از طریق گیتی دوباره اونو ببینم و این‌بار کارتشو بگیرم.

به علامتِ خاک بر سر تو سرِ خودم کوبیدم، کسی مثه سپهر رو قبول کرده بودم و اونو راحت رد کرده بودم.

با همین فکر‌ها خوابم برد و صبح با صدای جارو برقی عصبی بالشت رو روی گوشی‌هام گذاشتم و فریاد زدم:

_ لازمِ این وقتِ صبح تمیزکاری کنی؟

طبق معمول حرفم جوابی از جانبِ مامان نداشت.

با چشمای سرخ به ساعت نگاه کردم، هشتِ صبح بود و این به معنیِ رفتنِ بابا و شروعِ یک روز جدید بود.

سردرد عجیبی داشتم و خوب می‌دونستم دلیش از چیه، گویا باز هم تا شب قرار بود عذاب بکشم.

با کرختی از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، با حرص به مامان نگاه کردم و راهی دستشویی شدم.

بعد از چندبار شستنِ صورتم کمی بهتر شدم و راهی آشپزخونه شدم.

بوی نونِ تازه تو آشپزخونه‌ی کوچیکمون حسابی به ضعفم مینداخت.

با پوزخند روی زمین نشستم و برای خودم بساطِ صبحونه رو تو سفره چیدم، با هر لقمه گرفتن به تفاوت‌های زندگیم با کسی مثه گیتی یا فرخنده فکر کردم.

خونه‌های اونا یا دوبلکس و لوکس بود یا مجردی و نقلی.

آشپزخونه‌هاشون بلااستثناء اپن بود و پر بود از وسایلِ شیک، برعکسِ خونه‌ی ما که مامان حتی ماشین ظرفشویی رو برای خودش صلاح نمی‌دونست، از نظرش تمامِ این‌ها دروغی بود و به دلش نمی‌نشست، حتم داشتم اگر هم می‌خرید باز ظرف‌ها رو خودش می‌شست.

تنها چیزی که تونسته بودم قانعش کنم بخره ماشین لباسشویی بود که اونم برای کمردرد و دست دردش قبولش کرده بود وگرنه عین زنای قدیم باید لباس‌ها رو تک به تک و با دست می‌شستیم.

_ پرستش؟ دختر کجایی؟

با صدای بلند مامان چشم بستم و لقمه‌ی دیگه‌ای گرفتم، حتما می‌خواست تو کارها کمکش کنم و چطور باید می‌گفتم جون تو تنم نیست؟

با احساسِ درد تو ناحیه‌ی شکم برای اولین‌بار از عادت ماهانه‌ای که وقتش بود خوشحال شدم و صبحونه‌ام که به انتها رسید مامان هن‌هن کنان راهی آشپزخونه شد.

_ نمی‌شنوی صدات می‌زنم؟

بی‌حال شده بودم و مامان به محض دیدنم تو صورتش کوبید، خوب می‌دونست این زمان به چه حالی میفتم و زمین و زمان رو چنگ می‌زنم.

_ خاک بر سرم مگه وقتشه؟ خوبی مادر؟

باز مهربون شده بود، این‌ زمان‌ها اوجِ نوازش و محبت مادری رو دریافت می‌کردم.

_ برو استراحت کن تا منم برات دمنوش درست کنم بیارم، صبحونه خوردی؟

خودش با دیدنِ سفره‌ و نونِ تموم شده جوابشو گرفت و قرصِ مسکن رو دستم داد، بالای سرم ایستاد تا از خوردنم مطمئن بشه.

_ پاشو، خودم جمع می‌کنم.

دست به کابینت‌های فلزی گرفتم و از جا بلند شدم، با قدم‌های سست به اتاق رفتم و دوباره دراز کشیدم‌.

خواب از چشمام فراری شده بود، کتابی از بالای کمد بیرون کشیدم و مشغوِل خوندن شدم اما اونم نمی‌تونست سرمو گرم کنه.

با زنگ خوردنِ گوشیم مات به صفحه‌اش خیره شدم، برای خریدنِ همین ماسماسک چه زجری کشیده بودم تا قانعشون کنم لازمه داشته باشم.
اسمِ گیتی روی صفحه خاموش و روشن می‌شد ، با تعجب شماره رو‌ نگاه کردم.

_ چی شده که این‌وقتِ صبح تماس می‌گیره؟!

بی حس گوشی رو جواب دادم و صدای خنده‌ش به گوشم رسید.

_ لعنتیِ خوش‌شانس ما تا الان تو کلانتری بودیم.

با این حرفش سیخ سرجا نشستم و آروم گفتم:

_ باز لو رفته بود؟ وای خاک بر سرم گیتی خوب شد من نبودم.

ناخودآگاه گریه‌ام گرفت و تپش قلب گرفتم، از تصور بودنم تو کلانتری و اومدن بابا برای آزاد شدن نفسم بند اومده بود.

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آغوش خیالی از نسترن رضوانی (نلیا)

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=605
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!