لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان در خلوت یک گرگ از فاطمه لطفی
رمان در خلوت یک گرگ سرگذشت فردی است که دچار بیماری روانی آگروفوبیاست و تبعات آن در زندگی شخصی، اجتماعی و عاطفی آن.
مقداری از متن رمان در خلوت یک گرگ :
نگاه دلخورم را از در و دیوار سبزرنگ گرفتم و سعی کردم به هیاهویی که بقیه راه انداخته اند توجه نکنم.
به سختی دلخورم! از خود احمق و نادانم دلخورم که با ندانم کاری پایم را به اینجا کشانده ام.
خودم هیچ ، حتی مجبور شدم با شرمندگی و تاسف با آقاجانم تماس بگیرم و بگویم به دنبالم بیاید. او با نگرانی پرسیده بود کجایم و من از شرم لبهایم را روی هم فشرده و زمزمه کرده بودم:
_کلانتری!
همین…و او بی هیچ حرف دیگری گفته بود زود خودش را می رساند.
آه خدا لعنتم کند.
حواسم پرت صدای مژگان شد که میخواست با سلیطه بازی خودش را تبرئه کند:
_اصلا شما به چه حقی میخوای یه دختر جوون رو شب اینجا نگه داری؟ مگه دزد گرفتید؟ ی مهمونی ساده که جرم نیست!
سرگرد بود یا سروان نمیدانم، اما همان که با یونیفرم مخصوص پشت میز نشسته بود ، با اخم های درهم و کنایه گفت:
_یه مهمونی ساده؟ دخترجون تو روت میشه اینو به من بگی! بوی دود و گل و سیگار و هزارتا کوفت و زهرمار غیر مجاز دیگه همه جارو پر کرده بود وقتی جمعتون کردن!
همهی اونایی که بی حرف فرستادیم بازداشگاه شیش و هفت میزدن بسکه معلوم نبود تو اون خراب شده چی زدن!!! همین که گفتم تا زمانس که تماس نگیری خانوادت بیان مهمون مایی.
راست میگفت ، بچه هایی را که مست و پاتیل بودند یا مواد زده در هپروت ، یکراست فرستاده بودند بازداشتگاه، تکلیفشان جدا بود.
مژگان دستش را با شتاب در هوا تکان داد و با صدای مرتعشی گفت:
_ میگم ننه بابام خارجن چطوری بگم بیان آقا؟؟؟
مژگان هم راست میگفت پدرمادرش به یک مسافرت یک ماهه رفته بودند لهستان .
اوهم فرصت را غنیمت شمرده، کل دانشگاهشان را، هرکه را که میشناخت و نمیشناخت دعوت گرفته بود به یک پارتی مجلل.
من هم به واسطهی اشوان دعوت شده بودم، دوست پسر مژگان و پسر عمهی عزیز من! مگر دستم به این پسرعمهی عزیز نمی رسید… پوست تنش را میکندم! با آمدن پلیس ها ، همهمان را پبچانده و فلنگ را بسته بود!
پوفی کشیدم و پا روی پا انداختم که بین هیاهوی جمعیت در اتاق برای بار هزارم باز شد.
با دیدن آقا جانم سراسیمه بلند شدم و با چشمانی شرمسار، لب های رنگ پریده ام را روی هم فشردم. آقاجانم نگاه نگرانش را در اتاق دور داد تا پیدایم کرد و خیره ماند. سرم را پایین انداختم و لعنت دیگر بر خود و وسوسه های اشوان فرستادم.
از کلانتری که بیرون زدیم، باز هم کلامی حرف نزد. سکوت آقاجان نشانهی دلخوری اش بود، میدانستم!اما روی دلجویی کردن هم نداشتم. به دنبالش سوار ماشین شدم و لب هایم را جویدم. عاقبت ، نزدیک خانه بودیم که با پشیمانی، به سختی صدایم را آزاد کردم:
_ آقاجون؟
دست چروکیده اش از روی فرمان کنده شد و روی دستم نشست. لعنت به من!
صدای همیشه مهربانش اینبار کمی آزرده به گوشم رسید:
_ تو دختر عاقلی هستی خزر! اونقدر عاقلی که منو مادرجونت به خودمون اجازه ندادیم یکبارهم برات محدودیتی بزاریم! اونقدر عاقلی که داری راهی میشی تک و تنها و مستقل یه شهر غریب زندگیتو بسازی، قد به قد پیشرفت کنی. واسه همینه که انتظار نداشتم یه همچنی شبی بیام و از چنین جایی ببرمت.
مکث کرد و من شرمندهتر در خود فرو رفتم و او ادامه داد:
_ تو تصمیماتت و انتخابات دقت کنم دخترم. همچین مهمونایی ، همچین دوست و رفیق هایی، همچین جاهایی در شان شخصیت تو نیست خزرجان.
با صدای ریزی گفتم:
_ببخشید. به دعوت اشوان نتونستم جواب رد بدم. میشناسیش که تا آدمو راضی نکنه دست برنمیداره. قرار نبود کار به کلانتری بکشه، منتها نمیدونم اصلا کی پلیسها یهو ریختن داخل.
سری تکان داد و پرسید:
_پس خود پدرصلواتیش کجا بود؟ ندیدمش!
لب گزیدم و آرامتر گفتم:
_ فلنگو بست!
سریع نگاهش به سمتم چرخید و من خشم را در چشمان همیشه مهربانش دیدم. بی غیرتی که زیر لب پچ زد را شنیدم و خواستم برای تبرئهی اشوان حرفی بزنم اما دیدم خود نیز کم گناهکار نیستم . پس همان بهتر بیشتر از این حرف نمیزدم.
با رسیدن به خانه نگاهی به ساعت انداختم، ۱۲ شب! مطمئن بودم خانوم جان روسری گلدارش را به سر بسته و در حیاط منتظرمان نشسته بود. ماشین را در حیاط که پارک کردیم من توانستم قامت خمیدهی خانوم جان را روی پله ها ببینم ، میشناختمش دیگر! لبهایم را روی هم فشردم و پیاده شدم.
خانوم جان نگاهی به سر و رویم کرد و با نگرانی لب زد:
_خوبی قندم؟ خیره این وقت شب زنگ زدی به محمود بیاد دنبالت! پس ماشین خودت چیشده؟
لبخند پریشانی به رویش زدم تا خیالش آسوده شود. دستش را گرفته و فشردم:
_خوبم خانوم جون. بیا داخل میگم برات، چیزی نیست.
خودم را به اتاق رساندم و خسته شروع به کندن لباس هایم کردم. مشغول پاک کردن آرایش ماسیده ام بودم که خانوم جان داخل شد و در را پشت سرش بست.
نگران و دستپاچه روی تخت نشست و منتظر نگاهم کرد. کمی محکمتر پد را روی پوستم کشیدم و درحالی که نگاهم به آیینه بود بار دیگرلب هایم را روی هم مفشار دادم. آرام شروع کردم و پیرزن را بیشتر از این منتظر نگذاشتم:
_ با اشوان رفته بودیم مهمونی دوستش. گفته بود یه مهمونی معمولیه و خودمونی! اما نه معمولی بود نه خودمونی! شانس منه دیگه… پلیسا مثل مور و ملخ ریختن جمعمون کردن بردن کلانتری!
خانوم جان سرش را تکان داد و گفت:
_ خیر نببینه این اشوان که همیشه مایه دردسره برات خزر.
تک خنده ای کردم و درحالی که موهایم را باز کرده و دستی بینشان کشیدم گفتم:
_ تازه قسمت حرص درارش اینجاست، تا پلیسا اومدن معلوم نیست از کجا پیچوند رفت!
خانوم جان عصبی تر روی پایش کوبید و تشر زد:
_ پسرهی خیرندیده! صدبار بهت گفتم با طناب پوسیده این مارمولک جایی نرو!
_چیکارش کنم مادر من؟! خودت که میشناسیش تا به کاری که میخواد مجبورت نکنه دست از سرت برنمیداره!
_اینقدر رو ندی بهش، محلش نزاری حساب کار دستش میاد. تا دم رفتن اینجوری برات دردسر نسازه.
خسته کش و قوسی به بدنم دادم و توضیح دادم:
_ هی میگم اینسری محلش نمیزارم اما نمیشه. دلم نمیاد، دوستش دارم بی همه چیزو! از بچگی رفیق بوده برام!
دستی به زانوی دردناکش کشید و بلند شد:
_رفیق بوده درست. ولی انگار هرچی بزگتر میشه رسم رفاقت یادش میره.
به سمت در رفت، دیدم که برای بیرون رفتن دست دست کرد و عاقبت پرسید:
_ میگم قندم؟
_جانم؟
_کسی اونجا اذیتت نکرد؟
با گیجی از منظورش سوال کردم:
_نه اذیت چی؟
کلافه نوچی کرد:
_ای بابا یعنی میگم بلا ملا که سرت نیاوردن خدای نکرده؟
با چشمان گرد و متعجب به خنده افتادم و بین خنده هایم خیالش را راحت کردم:
_ نه قربونت برم نه! بلای چی آخه…
انگار که خیالش راحت شده باشد سرش را تکان داد و پیش از بستن در گفت:
_برو برو بخواب خستهای فرداهم کلی کار داری.
او رفت و من روی تختم آوار شدم.خمیازه کشان زیر پتو خزیدم و به محض چشم بستن خوابم برد.
با گشودن پلکهایم اولین چیزی که دیدم، چمدان های گوشهی اتاق بود.
با کرختی حرکتی به گردنم دادم و چشم از ریخت و پاش های دیشب گرفتم. امروز مرخصی ام تمام میشد و دیگر باید میرفتم!
از شرکتی که در مشهد مشغول به کار بودم به شعبهی اصلی در تهران منتقل شده بودم. قراربود هفته جدید پیش رو ، کارم را در آنجا شروع کنم. دراین مهلت یک هفته مرخصی مدام به این فکر میکردم که خانوم جان و آقاجان با وجود نگرانی هایشان همانطور که هیچ وقت مانع تصمیمات من نشدند، مانع نقل مکانم به تهران هم نشدند.
و قطعا این برشی از خوشبختی های من بود که پدربزرگ و مادربزرگم با وجود سن و سال زیادشان با افکار های قدیمی و کوتهبینانه مرا محدود نمیکردند.
کشی و قوسی به تنم دادم و از تخت بلند شدم. امروز انبوهی کار داشتم که تا ساعت پرواز باید تمامشان میکردم. موهای کوتاهم را شانه کشیدم تا از بهم ریختگی درآیند. سپس ترجیح دادم اول ریخت و پاش های دیشب را سرو سامان دهم و بعد بیرون روم.
چون میدانستم به محض اینکه به بهانه صبحانه و سرویس بیرون زنم، جمع کردن این بلبشوی دیشب را هی کش خواهم داد تا دقیقه ی نود.
ساعتی بعد همه چیز در اتاق سرجای خودش بود و من صبحانه ای که خانوم جان تدارک دیده بود را با اشتها خوردم.
خدا خیر دهد آقاجان را، صبح زود رفته و ماشینم را از جلوی آپارتمان مژگان آورده بود.
به خودم قول داده بودم این روز آخر را حسابی با آن دو وقت بگذرانم. به خصوص که شب مهمان داشتیم و خانوم جان، عمه ها و عموهایم را با خانواده هایشان برای خداحافظی دعوت گرفته بود. پیرزن فکر میکرد قرار است بروم و دیگر بازنگردم!
درهفته ای که گذشت من بارها به او اطمینان خاطر داده بودم که زود به زود به دیدارشان خواهم آمد و او حسابی روزی بارها توصیه کرده بود که تنها زندگی کردن در شهر درندشتی مثل تهران خیلی خطرآفرین است و من باید حواسم را جمع کرده و مراقب خودم باشم.
قرار بود تا پیدا کردن خانهی مناسبی برای اجاره، مدتی کوتاه را در خانهی دایی جانم بمانم. تنها کسی که از خانوادهی مادری برایم مانده بود!
یاداوری این حقیقت که من پدر و مادرم را در یک سانحهی رانندگی ، در کودکی از دست داده ام بسیار تلخ بود. اما خب تلخ تر میشد وقتی تنها اقوام مادرت از دار دنیا در یک برادر خلاصه میشد.
دایی جانم گویا مادرم را در من جستجو میکرد که آن طور عاشقانه دوستم داشت. چهرهی من ، چهرهی یکدانه خواهر از دست رفته اش را برایش تداعی میکرد.
افکارم را در گوشهای از ذهنم جمع کردم .حالا همانطور که به توصیه های آقاجان راجب چگونگی جا و مکان خانه گوش میکردم، مشغول پاک کردن لپه های درون سینی گرد و بزرگ برنجی شدم. خانوم جان نیز لابه لای صحبتهای آقاجان نکته ای را اضافه میکرد و من نیز با حوصله گوش میدادم و به خاطر می سپردم.
تا شب مشغول تدارکات شام بودیم و خانوم جان مدام با نگرانی هزار و یک سفارش به من میکرد. نگرانی هایش برایم قابل درک بود، سالها زحمتم را به دوش کشیده بود، بی اعتراض!
از کودکی علاوه بر کنار آمدن با نبود پسر و عروسش باید نوهی خردسالش را نیز تر و خشک و تربیت میکرد، انگار که فرزند دیگری بودم، فرزندی چون زنگولهی پای تابوت.
اولین مهمان ها عمه نورا و خانواده اش بودند، و اشوانی که با لبخندی خبیث وارد شد. به کنارش خزیدم و بیشگونی از بازوی لاغرش گرفتم:
_الدنگ حالا دیگه منو قال میزاری؟
بازویش را با دست فشرد و مثل خودم پچ پچ وار با خنده گفت: _ جونِ تو وقت تنگ بود.
لگدی به ساق پایش زدم و با حرص رد شدم.
کمکم کل خانواده در خانهی قدیمی و خاطره انگیز آقاجان جمع شدند. عطر خوش طعم قیمه ی خانوم جان همه را مست کرده بود و من با خود فکر میکردم از این به بعد باید طعم غذاهای لذیذ خانوم جان را در خواب ببینم.
طعم بی نظیر غذاهایش به تنم گوشت شده بود و من اصلا دختر لاغری نبودم و همه اینها تقصیر خانوم جان و آن دستپخت بهشتی اش بود.
شام به طرز خاطره انگیزی خورده شد و من سریع خودم را به حمام رساندم تا دوش کوتاهیی بگیرم. وقت برای کمک کردن نداشتم و خیالم به حضور دختر ها برای کمک به خانوم جان راحت بود.
قرار بود قبل رفتن به فرودگاه به حرم رفته و با امام نیز خداحافظی میکردم! پس سریع لباسهایم را تن زدم. سه چمدان کوچک و بزرگ کل زندگیم را در خود جا کرده بود. سرم را از اتاق بیرون بردم و بین هیاهو بلند داد زدم: اشوان؟! بیا کمک.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حریق از فاطمه لطفی