دانلود رمان دریای مدفون از زهرا افشار زیبا
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دریای مدفون از زهرا افشار زیبا چکیده خلاصه رمان دریای مدفون: داستان به سرنوشتِ خاندانی می‌پردازد که نگهبانانِ دریای جنوب در سرزمینی خیالی و فانتزی به نام کیهان‌رود هستند. نگهبانانی که قرن‌هاست مردم عادی را از بلاهای موجوداتِ هوشمند دریا، در امان نگه داشته‌اند.   مقداری از متن رمان دریای مدفون : ابرهای پُر باران و سیاه، آسمانِ شب را ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دریای مدفون از زهرا افشار زیبا

چکیده خلاصه رمان دریای مدفون:

داستان به سرنوشتِ خاندانی می‌پردازد که نگهبانانِ دریای جنوب در سرزمینی خیالی و فانتزی به نام کیهان‌رود هستند.
نگهبانانی که قرن‌هاست مردم عادی را از بلاهای موجوداتِ هوشمند دریا، در امان نگه داشته‌اند.

 

مقداری از متن رمان دریای مدفون :

ابرهای پُر باران و سیاه، آسمانِ شب را پُر کرده بودند. ماه به‎سختی خودنمایی می‏کرد و هر چند دقیقه یکبار، ابرها رویش را می‎پوشاندند. ماه امشب بازنده بود و هرازگاهی آذرخش بخشی از آسمان را روشن می‎کرد. بوی خاکِ باران‎خورده فضا را انباشته بود و باد سرد پاییزی پرده‎های رهای ایوان را به شدت تکان می‎داد. لنگه‎های درِ ایوان باز بودند و شهریار به بیرون خیره مانده بود. به سایه‎های درختان باغ و هوهوی باد در میان شاخه‎هایشان و آسمان گرفته‏ی شبِ بی‎ستاره.

حس می‎کرد تنش باز هم از گرما گُر گرفته. این اتاق هنوز هم انگار بویی آشنا را در خودش داشت که از تخت و کمد نزدیکش به مشامِ تیز شهریار می‏رسید. کمی پیش پیراهنش را از شدت گرما در آورده و باز هم خیالِ خواب از چشمانش گریخته بود. سکوتی سنگین در فضا جاری بود و چشمانِ خسته‏ی شهریار نیمه‎باز بودند و از بی‎خوابیِ شدید صاحبشان حکایت می‎کردند.

کمی بعد، صدای نزدیک شدن قدم‎هایی کوچک و تند را به طرف اتاق، آن هم از دوردستها شنید. این صدای پا و نوعِ دویدنش را بهتر از هرچیزی می‏شناخت. باد تنها چراغِ روشن بر روی دیوار را خاموش کرده بود که شهریار نگاهی به اطراف انداخت و در لحظه‎ای بعد، بار دیگر چهار چراغِ اتاق، با فرمان ذهنیِ شهریار همزمان با هم شعله کشیدند و اتاق روشن شد.

خوب می‎دانست که ملاقاتیِ نیمه‎شبش از تاریکی می‎ترسد. با خستگی چشم روی هم گذاشت و باد بیشتر از پیش، موهای بلند جلوی سرش را به پیشانی و صورتش ریخت. روی صدای پا تمرکز کرد و سرانجام صدا پشت درِ اتاق از حرکت ایستاد. تقه‎ای کم‎جان و آرام به درد خورد و پس از آن صدای خنده‎ی هیجان‏زده‎ی او را شنید که با صدایی کشدار و آرام گفت:

– با… با، جون؟ بیـ… دا… ری؟

در بلافاصله باز شد و دختری سه ساله، پُر جنب‎وجوش و دوان‎دوان خود را به تخت رساند، روی آن پرید و سریع خود را به شهریار رساند و پشتش قرار گرفت؛ دستانش را روی شانه‎هایش گذاشت و چشمانش را گرفت. شهریار که از عمد به عقب نگاه نکرده بود تا او به این هدفش برسد، خندید و بوی تن دخترش را به مشام کشید. دخترک صدایش را کلفت کرد و خندان گفت:

– من کی‎ام؟ زود باش بگو! من کی‎ام؟

شهریار دستانش را آهسته بالا آورد و روی دستان کوچک دخترش گذاشت. به نفس زدن خاص او که سعی می‎کرد با تمامِ توانش چشمان او را فشار دهد، خندید و گفت:

– اوه، نمی‎دونم… چند تا می‎تونم حدس بزنم؟

صدای خنده‎ی ریز و پر نشاط او، توانست کمی از خستگی‎های بی‎شمارش بکاهد و دلش لرزید.

– فقط سه تا! زود باش…

– خب… مو فِرفِری خانوم شمایی؟

– نه خیر! اشتباه گفتی…

صدای خنده‎های ریز و پر شیطنت دخترش لحظه‎ای قطع نمی‎شد.

– ولی من یادمه موهات فِرفِری بودها!

– باباااا… بازی رو خراب نکن. اِهِم…

سرفه‎ای کرد و دوباره صدایش را کلفت کرد:

– دو تا مونده! اگه درست نگید من می‎رم و غیب می‎شم! یوهو، مثل باد تو هوا غیب می‌شم، گم می‌شم!

شهریار خندید، از شدتِ خستگی‎اش نفس عمیقی کشید و تلاش کرد دوباره دل به بازی بدهد:

– اوه، خب پس… باشه. شما همون دختری هستی که چشماش خاکـ…

ناگهان سکوت کرد و دخترش که می‎خندید، نق‎نق کرد:

– بابا؟ پس چی شد؟

– هیچی… شما همون نفس خانومی که بابا بیشتر از هرچیزی دوستش داره؟

– نه خیرم! اون نیستم…

– چرا، صدات هم مثل خودشه. اصلاً بیا اینجا ببینم کوچولو… بازی تمومه.

دستان او را پایین کشید و ناگهان کمی به عقب چرخید. دختر را در آغوشش گرفت و قلقلکش داد. صدای خنده‎ی بلند دختر در اتاق پیچید و ورجه‎ورجه‎کنان گفت:

– اَه… بازی رو خراب کردی بابا! قبول نیست…

– خیلی هم قبوله… خیلی هم قبوله.

سر خم کرد و صورت و موها و دستانِ دخترش را بوسید. دختری که چیزی به سه ساله شدنش نمانده بود و موهایی فِر و سیاه و چشمانی خاکستری و درخشان داشت و پوستی سفید. پیراهنی بلند و آبی رنگ پوشیده بود که به تنش بلند و گشاد بود. آن را نشانِ شهریار داد و گفت:

– نه خیرم! من لباس خاله رو پوشیدم. الان دیگه دختر شما نیستم که! باید می‌گفتی خاله‎ام!

شهریار خندان به سرتاپای او نگاه کرد و گفت:

– چقدر هم که اندازه‎ته!

– خیلی هم خوبه، مال خودم شده! خاله بهم دادش.

– اوه، واقعاً؟

– آره. تازه بهش گفتم که بابا هم بیداره ولی هی گفت نیام پیشت… می‌دونی منم بهش چی گفتم؟ گوشتو بیار…

دستانش را دور گردن او حلقه کرد و در گوشش گفت:

– گفتم بابا تا منو بغل نکنه نمی‎خوابه! مگه نه بابایی؟

شهریار لبخند گرمی تحویلش داد و سر تکان داد:

– تازه الآنش هم منتظر خودت بودم.

– واقعاً؟؟

– آره، امشب قراره برای بابا چه قصه‌ای تعریف کنی باران خانوم؟

باران صورتش را پوشاند و خندید که شهریار دستان کوچکش را پایین کشید و پرسید:

– به چی داری می‎خندی؟

– دایی داشت مسخره‎ات می‎کرد… می‏گفت عوض اینکه تو برام قصه بخونی، من باید برات قصه بگم!

– تقصیر من چیه که تو شیرین‎زبون‎ترین بچه‎ی دنیایی؟

– نه خیر! تو بلد نیستی قصه بگی… همه‎اش باید من بگم.

– خب اگه دوست نداری نگو!

و چشمکی زد. باران جا خورد و دستپاچه شد. دستانش را در هوا تکان داد و گفت:

– نه نه نه… می‎خوام یه دونه جدیدشم برات بگم. بابا جون… تو چرا هیچ‎وقت سردت نمی‎شه؟

و دستانش را روی سینه‎ی گرم و پر زخمِ او گذاشت. شهریار خندان گفت:

– تو رو که بغل می‎کنم از همه‎ی آتیش‎های دنیا هم گرم‎تر می‎شم دیگه. معلومه که همیشه گرمم!

باران با سادگی خندید و هیجان‎زده گفت:

– وای… یعنی من آتیشم؟

– هم آتیشی، هم به وقتش مثل اسمت راحت می‎تونی آتیشِ وجودمو خاموش کنی…

باران مشت بی‎جانش را به سینه‏ی سنگی او کوبید و گفت:

– نه خیر! اسم من بارانه. خیلی هم اسمم قشنگه، من آتیش نیستم.

شهریار او را محکم در آغوشش فشرد و سرش را بوسید:

– تو همه‎چیزِ منی کوچولو.

باران سریع خودش را از او جدا کرد، دستانش را روی صورت او گذاشت و تند سرش را جلو برد. جای زخمی بزرگ بر گونه‎ی راست شهریار را بوسید و ناراحت و اخمو گفت:

– بابا، کم بوسش کردم نه؟ هنوزم خوب نشده!

– زود خوب می‌شه خانوم کوچولو. اگه الان دوباره بوسش کنی زودترم خوب می‎شه.

باران خندید و ذوق‌زده بوسه‌های کوچکش را روی صورت شهریار نشاند. شهریار عطر تن او را با تمام وجودش به مشامش کشید و باران هیجان‎زده گفت:

– قصه‎ی امشبم خیلی قشنگه… خاله تازه بهم یادش داده. حالا زود باش… زود باش بخواب.

شهریار با لبخندی عمیق، دراز کشید و او را هم با خودش روی تخت خواباند. باران جای خودش را بلد بود، سرش را روی بازوی قطورِ پدرش گذاشت و گوشش را هم روی تپش قلب پدرش. شهریار پتو را تا سینه‎ی او بالا کشید که باران گفت:

– ولی خودت گرمت می‎شه!

– اشکالی نداره… من گرمم بشه بارونم رو دارم. ولی این خانوم کوچولو نباید مریض بشه!

– بابا من که مریض نمی‎شم!

شهریار لحظه‎ای چشمانش را بست و لبش را گزید. سریع به خودش آمد و خندان گفت:

– آره ولی شاید یه روزی که خیلی هم دور نیست، تو هم مثل بقیه‌ی آدما مریض شدی.

– مریض شدن که خوب نیست بابا!

– آمم… آره، می‌دونم. منظورم یه چیز دیگه بود. خیلی‎خب… دیگه بسه. شروع کن ببینم…

– بابا… یه چیزی بگم؟

شهریار از بالا به صورت معصوم او زل زد و موهایش را با دست راستش نوازش کرد:

– بگو عزیزم.

– دعوام نمی‏کنی؟

شهریار خندید:

– آخه من کِی تو رو دعوا کردم؟

باران چشم از او دزدید و با ناراحتی گفت:

– یه بار دعوام کردی… یادمه.

شهریار از به یاد آوردن ماجرای سال پیش از خودش بیشتر متنفر شد و از اینکه باران چطور آن ماجرا را با وجود دو ساله بودنش یادش مانده بود، بیشتر حرص خورد.

– ببخشید. اون روز حالم خوب نبود…

– پس یعنی دیگه دعوام نمی‏کنی؟

– معلومه که نه خانوم کوچولو.

درحالی‎که باز هم هرگز به خودش اعتمادی نداشت… نه با وجودِ سام در قلبش، نه با وجود اتفاقات چهار سال اخیر…

– حتی اگه…

– اگه چی؟

– حتی اگه بپرسم مامان کجاست؟ سفرش خیلی طول کشیده… هنوز نیومده منو ببینه.

شهریار آهی کشید. این دختر واقعاً سه سالش بود و این حرف‎ها را می‎زد؟ او را در آغوشش فشرد تا صورتش را نبیند، چشمانش را بست و گفت:

– برمی‎گرده. برمی‎گرده دخترم. زود برمی‏گرده، باشه؟

و باز هم از خودش و دروغ‎هایش بیزار شد… برای هزارمین بار.

– مامان چه شکلیه؟ خوشگله؟ نازه؟

شهریار بینیِ او را آرام کشید و با خنده گفت:

– تا کِی قراره اینارو بپرسی وقتی می‎دونم خوب یادته و صدبار برات گفتم؟ شروع کن قصه‎تو بگو وگرنه چشمامو می‎بندما…

– نه نه… بابا لطفاً! لطفاً! دوباره نخوابیا! باشه، باشه الان می‎گم… آمم…

نفس عمیقی کشید، پتو را تا روی سینه‎اش مرتب کرد، دستان کوچکش را روی پتو گذاشت و خیره به روبه‎رو گفت:

– وسطِ قصه حرف زدن ممنوع! باشه؟

شهریار بیشتر خندید:

– باشه خانوم کوچولو… تو شروع کن.

– اگه یه جاهاش یادم رفت نخندیا! خنده هم ممنوع!

شهریار سرش را محکم بوسید و گفت:

– باشه، چَشم.

باران دوباره سرش را بالا کشید و به او زل زد و گفت:

– صبحم که بیدار شدم، رفتن ممنوع!

شهریار از ته دل به خنده افتاد. باران عادت داشت از کلمه‎ی ممنوع استفاده کند و حالا امشب انگار ول‎کنِ این کلمه نبود.

– باشه… بازم چَشم.

– تو الکی می‏گی! بیدار که می‎شم دیگه نیستی… من همه‌ش با تو بازی می‌کنم و غیب نمی‏شم، ولی تو می‏شی!

خنده روی لبان شهریار ماسید، صورت باران را نوازش کرد و خیره به چشمانِ درشت و زیبایش گفت:

– منو ببخش بابایی…

باران تنش را بالا کشید و گونه‎ی زخمی او را دوباره بوسید و با شیطنت گفت:

– بابا یه دنیا دوستت دارم… لطفاً همه‎ش پیشم بمون. باشه؟ دایی و خاله همه‌ش می‌گن تو نیستی، یه بار بمون تا اونا ببازن و ما ببریم. باشه؟

شهریار حس کرد چیزی در سینه‎اش فرو ریخته… چیزی که صدای شکستنش تمام وجودش را پُر کرد. ناگهان حس کرد ماه‎‌آفرید از دریچه‎ی چشمانِ دخترش به او زل زده. وحشت‎زده چشمانش را بست و دستانش لرزید. در دلش گفت: کاش چشمات خاکستری نبود… کاش… چشمات خاکستری نبود…

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=602
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!