رمان گناهم باش
رمان گناهم باش به قلم راحله dm داستانی از عشق ممنوعه است.
عشق ممنوعه دختری کم سن و سال به نام زلفا، به دایی ناتنیاش.
با وجود همه چیز، تمام مرزها را رد میکند و خودش را تسلیم ماهان میکند.
اما همه چیز پر پایه یک هوس است و سر و کلهی نامزد ماهان یهو در زندگیاش پیدا میشود.
محدثه، دختری که زلفا از او نفرت دارد و تمام تلاشش را میکند تا از ماهان دور باشد.
او بها میدهد.
با جسم و روح و خونش، بهای عشق ممنوعهاش به دایی ناتنیاش را میدهد.
رمان گناهم باش در ژانر بزرگسال و خانوادگی نوشته شده؛ روایت خوبی دارد و مناسب برای کسانی که به این ژانر علاقه دارن.
عطـــر توو …
عطر سیبِ ممنوعه ایست ڪه حوا چید…
چشیــــدمت واز پا افتادم…
سقوط….
تنبیه قشنگیست اگــــر گناهم “تـو” باشی…
رمان گناهم باش به قلم راحلهdm، داستان دختری به نام زلفا است که دل به دایی ناتنی خودش میبندد و در نهایت هوس پیروز این ماجرا میشود و ماهان را سمت خودش میکشد.
اما با پیدا شدن سر و کلهی نامزد ماهان، محدثه همه چیز تغییر میکند و…
قرار شد شب من پیشِ ماهان بمونم و عزیز جون و مامان برن خونه.
نگاهم و به صورتِ غرق خوابِ ماهان دوختم و آهی کشیدم.
خداروشکر تخت بغلی خالی بود و میتونستم شب و روش بخوابم.
یه حسم میگفت سرعت بالا و این حرفا بهونه هست و ماهان یه چیزی و پنهون کرده.
ولی چی و نمیدونم.
هنوز نگاهم روی صورتِ کبود و داغونش بود که صدای زنگِ گوشیش بلند شد.
گوشیش و همین دو ساعت پیش یکی از پرستارا آورد و گفت مردی که همراهش بود تحویلِشون داده.
با دیدنِ اسم محدثه گره ای بین ابروهام افتاد.
انقدر به اسمش خیره شدم تا تماس قطع شد.
قبل از اینکه بازم زنگ بزنه گوشی و خاموش کردم و سر دادم داخلِ جیب شلوارم.
به درک که نگران میشد، الان اصلا دلم نمیخواست اسمش و ببینم.
شک نداشتم مسببِ این حالِ ماهان خودِ عجوزشه.
کمی تنم و جلو کشیدم و دستش و بین دستام گرفتم و خم شدم آروم پشت دستش و بوسیدم.
چقدر من این پسرو دوست داشتم.
خدا میدونه تا برسیم بیمارستان چی بهم گذشت.
همش میترسیدم اتفاق بدی افتاده باشه.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
حالا هم دیدنِ این حال و روزش دلم و به درد میآورد.
اگه ماهان طوریش میشد من میمردم.
والا که تحمل نداشتم.
از تصورِ نبودِ ماهان بازم اشک حلقه زد تو چشمام و به سرعت صورتم خیس شد.
با پشت دست صورتم و پاک کردم.
_چرا داری گریه میکنی باز؟!
با شنیدنِ صداش، نگاهش کردم، چشماش باز بود و با اخم نگاهم میکرد.
کی بیدار شده بود که من نفهمیده بودم!
_خیلی ترسیدم ماهان، ترسیدم اتفاقی برات بیوفته.
_حالا که خوبم، طوریم نیست زلفا، گریه نکن حیفِ چشمای قشنگت نیست داری داغونش میکنی؟
نریز اون اشکارو دخترِ خوب.
همین حرفاش کافی بود تا شدت گریه هام بیشتر بشه.
حالا نه بخاطر ترس از نبودش، گریه میکردم چون دلتنگ بودم.
دلتنگِ همین محبتی که یادم نمیاد کی خرجم کرده بود.
ماهان این لحظه و الان شده بود همون ماهانِ قبل که طاقتِ دیدنِ اشکام و نداشت.
اسمم و که صدا زد اشکم و پس زدم و واسه عوض کردنِ حال و هواش گفتم:
_سرت ضرب خورده مهربون شدی!
_مهربون بودم، من برای تو همیشه یه طور دیگه بودم و هستم این و خودتم خوب میدونی زلفا.
چش بود امشب ماهان؟!
حواسش نبود من جنبه ی این حرفارو ندارم؟
حواسش نبود منِ بی جنبه عادت میکنم و دلبسته تر میشم؟
با اومدنِ پرستار نگاه ازش دزدیدم و به هوای رفتن به سرویس به سرعت اتاق و ترک کردم.
آبی به صورتِ رنگ پریدهام زدم و به اتاق برگشتم.
پرستار رفته بود و ماهان همینکه من و دید گفت:
_راستی از پرستار گوشیم و خواستم گفت داده تو میدی بهم.
خوب میدونستم اگه بهش گوشی و بدم میفهمه گوشی خاموش شده و اگه روشنش کنه محدثه بهش زنگ میزنه، برای همین سعی کردم خیلی خونسرد و عادی رفتار کنم تا شک نکنه.
نشستم روی صندلی و گفتم:
_اره بهم داد ولی انگار باطری خالی کرده بود، خاموش شده گذاشتم تو جیب شلوارم.
_ای بابا، پس گوشیِ خودت و بهم میدی یه زنگ به محدثه بزنم، حتما تا الان زنگ زده و دیده گوشی خاموشه نگران شده.
معلوم بود که دلم نمیخواست جلوی من به محدثه زنگ بزنه!!
به درک که نگران میشد.
و چه خوب بود که گوشیم برای اولین بار همراهم نبود.
_من بسکه هول و دستپاچه بودم اصلا گوشیم و همراهم نیاوردم جا موند خونه.
حالا بیخیال فردا صبح که مرخص بشی زنگ میزنی بهش دیگه!
حالا هم بگیر بخواب باید استراحت کنی منم برم روی این تخت بغلی بخوابم عجب شانسی داشتم که خالی مونده.
قبل از اینکه بازم بخواد حرفی بزنه بلند شدم و به سمت تختِ بغلی رفتم.
هرکاری کردم خوابم نبرد.
جای خوابم که عوض میشد بد خواب میشدم.
بخصوص تو محیط بیمارستان که واقعا نمیشد خوابید.
از ناله های ریز ماهان هم مشخص بود بیداره.
کلافه نشستم روی تخت و گفتم:
_چیشده درد داری؟
سر چرخوند طرفم.
_سرم خیلی درد میکنه، دستمم که بدتر، تو چرا نخوابیدی؟
موهام و پشت گوش فرستادم و گفتم:
_منم میدونی که جای خوابم عوض بشه نمیتونم بخوابم.
ماهان؟
_جانم
جانمش لبخند به لبم آورد.
کاش میشد بگم آخ زلفا قربونت بره که انقدر قشنگ جانم میگی.
_چیشد که تصادف کردی؟
_گفتم که!
از تخت پایین اومدم و کنارش روی صندلی نشستم.
_میدونی که من عزیز جون و مامان نیستم و فقط کافیه تو چشمات نگاه کنم تا بفهمم داری دروغ میگی یا نه، پس بهم بگو چیشد که یهو تصادف کردی.
تو که عادت نداشتی با سرعت بالا رانندگی کنی پس چرا…
_میخوای به چی برسی زلفا؟!
_به چیزی نمیخوام برسم، فقط میخوام بدونم چرا سرعتت زیاد بود انقدر که حواست پرت شد و تصادف کردی!
نگو تصادف هست و پیش میاد چون حس میکنم یه چیزی این وسط بوده که اعصابت و خرد کرده و باعث شده تصادف کنی.
کمی مکث کرد و با اخم نگاه گرفت.
همین کارش منو به این باور رسوند که حدسم درست بوده و این تصادف و سرعت بالاش بی دلیل نبوده!
_ماهان؟
_با محدثه قبلش بحثم شده بود، نفهمیدم سرعتم بالاست.
نیشخندی زدم، حدس میزنم همش زیر سر محدثه باشه.
_پس محدثه باعث و بانی این حال و روزته!
کمی تو جاش جابه جا شد که بدتر صورتش درهم شد
_این تخت و یکم میدی بالا
سری تکون دادم و تخت و براش کمی بالا دادم.
نگاهم کرد و گفت:
_محدثه مقصر نیست
_هه حتی حالا تو این حالتم داری از عشقت طرفداری میکنی!
_طرفداری نمیکنم زلفا، مقصر خودم بودم اعصابم از جای دیگه بهم ریخته بود سر محدثه خالی کردم، بعدشم فکرم جای دیگه ای درگیر بود که نفهمیدم سرعت ماشین هی داره بالا میره و اون اتفاق افتاد.
اخمی کردم، چرا هی حاشیه میرفت.
حرفای ماهان مبهم بود یا من خوابم میومد و گیج میزدم.
_یعنی چی که فکرم جای دیگه بود، چرا یجوری حرف میزنی که من نفهمم!
فکرت پس کجا بود؟!
کمی خیره خیره نگاهم کرد و گفت:
_پیش تو
مات شدم، اصلا کیش و مات شدم و شوکه با دهانی باز نگاهش کردم.
پیش من بود؟ چرا؟!
نکنه بحثش با محدثه هم بخاطر من بود؟!
هنوز داشتم شوکه با ذهنی درگیر نگاهش میکردم که گفت:
_از قلبم، از ذهنم بیرون نمیری زلفا.
با دست سالمش زد به کنار شقیقهشو گفت:
_از اینجا بیرون نمیری مدام سعی دادم فراموشت کنم، هی با خودم کلنجار میرم.
میگم نمیشه، شدنی نیست باید فراموشش کنی.
سعی میکنم واسه فراموش کردنت با محدثه بیشتر وقت بگذرونم ولی نمیشه!
حتی وقتی که کنار محدثه هم هستم تو توی افکارمی.
وقتی لمسش میکنم یاد تو میوفتم و مدام تو رو با محدثه مقایسه میکنم و این بیشتر عصبیم میکنه.
از خودم و این حال و روزم بیزارم.
چرا از قلبم، از فکرم بیرون نمیری؟
چیکار کردی باهام لعنتی!!
جوری تو وجودم رخنه کردی که هیچ جوره نمیتونم ازت خلاص بشم.
شدی همه وجودم و این من و میترسونه.
از اینکه مدام با فکر کردن به تو دارم به محدثه خیانت میکنم از خودم بدم میاد حالم از خودم داره بهم میخوره.
رمان گناهم باش به قلم راحله dm به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+ZYUPUXlAkbliN2Q8
راحله dm، نویسنده و رمان نویس در ژانر بزرگسال، بیست و چهارساله و متاهل هستن. صاحب یه فرزند.
از بچگی به نویسندگی علاقه داشتن اما رمان نویسی رو در چند سال اخیر شروع کردن و سه رمان در ژانر بزرگسال نوشتن.
سبک قلم خوبشون باعث شده مخاطب های زیادی رو به خودشون جذب کنن.
رمان گیوا – درحال تایپ
رمان غمزه شیطان – درحال تایپ
رمان گناهم باش – درحال تایپ