رمان هوکاره
رمان هوکاره به قلم مهسا عادلی، داستان دو تا برادره که بنابردلایلی سال هاست از هم دور افتادن، آروکو برادر بزرگتر توی ایران با مادرش که ازدواج کرده، ناپدری، ناخواهری و نابرادریش زندگی میکنه، آروکو عکاسه و تئاتر کار میکنه و عاشق حرفشه، توی این حیطه با ال آی که یه بازیگر تئاتر توانمند و بااستعداده آشنا میشه و حالا این دو نفر زوج شیرین رمان هستن که عاشقانههای خیلی قشنگی رو کنار هم رقم میزنن. از طرفی دیاکو برادر کوچکتر توی دبی با پدر، عمو و پسرعموش زندگی میکنه، دیاکو یه بار توی دبی داره، معتاد کوکائینه ترک میکنه شخصیت زودرنج و آسیب دیده و مظلومی داره و به شدت دلتنگ برادر و مادرشه، آرامش و قرار تقریبا از زندگیش رفته. دیاکو با دختری به اسن هانا آشنا میشه اما بعدا متوجه میشه هانا با قصد و نیت بهش نزدیک شده و….
دیاکو به صورت قاچاقی به ایران بیاد با فکر اینکه خانواده ش رو ببینه و حتی شاید خانواده ش اون رو نخوان! در ادامه برخورد این دو برادر و دخالتهای بقیه شخصیتها توی زندگیشون رو داریم که هیجاناتی رو رقم میزنه.
رمان هوکاره به قلم مهسا عادلی، داستان از زبان سوم شخصه، نثر به شدت جذاب و قلم قوی و گیرایی داره.
رمان کاملا ملو نیست هیجانات و معما داره.
همچنین پایان زیبا و دلنشینی داره.
رمان هوکاره به قلم مهسا عادلی، داستان دوتا برادره که روزگار اونارو از هم جدا کرده.
یکی تو دبی و اون یکی همراه مادرش تو ایران.
داستان از جایی شروع میشه که این برادر تصمیم میگیره بیاد ایران و…
همین، در نهایت، موبایل را خاموش کرد و درون جیب فرستاد. با صدای بلند دیاکو به سمتش چرخید و باز به جمع اضافه شد. کمی بازی کردند، خندیدند و در میان شوخی هایشان، حال دلشان خوب شد. دیاکو برخاسته در هوا، توپ را به سمت تبسم پرت کرد، الای توپ را دریافت کرد و پاسی به مارال داد و دخترک به سرعت، توپ را سمت آروکو انداخت. دیاکو به زیر دست آروکو کوفت، توپ به هوا رفت و شهریار با خنده، پرید و توپ را سمت تبسم انداخت. میان شوخی و خنده هایی که جانی به جانشان اضافه میکرد، در نهایت، هر کدام خسته به گوشهای افتادند. دیاکو، دیبا را روی شانه گذاشت و دور تا دور فضا را با شوخی و خنده گز کردند، مشت به مشت دختر کوفت و به شیرین زبانی هایش خندید. آروکو تن جلو کشاند و خندان، دیبا را در آغوش کشید و قربان صدقهاش رفت. الآی نگاه از آن ها گرفته، به سمت آتش رفت. عجیب هوس سیگار کرده بود.
-شهریار.
سر پسر به سمتش چرخید و الآی سوال مورد نظرش را پرسید:
-سیگار داری؟
شهریار سر تکان داد و بستهی سیگارش را به سمت دختر گرفت. آروکو چشم گرد کرده، از روی زیرانداز برخاست و سمت او رفت.
-الای.
الآی سیگار را گرفت و شهریار از لحن شاکی پسر، دست در هوا تکاند.
-اوه اوه صاحبش اومد.
الآی به سمت آتش رفت. سیگار را آتش زد و روی لب گذاشت. آروکو تن جلو کشاند، دختر که دود سیگار را خارج کرد، دست آروکو میان انگشتانش نشست و سیگار را از میان انگشتان ظریف او خارج کرد و روی لب هایش گذاشت. رد رژ نشسته بر سیگار الآی، روی لب های آروکو نشست. سیگار را از دهان خارج کرد، زیر پا انداخت و له کرد.
-خوشم نمیاد سیگار بکشی…این هزاربار.
دختر خندید و سر به زیر انداخته، تار موی افتاده بر صورتش را عقب فرستاد.
-خشم آقا گرگه.
آروکو خنیدید، سر دختر را به سینه چسباند و دستانش را دورش گره زد. تبسم دست بالای پیشانی گذاشت و الآی را صدا زد.
-الای…میای بریم این دور و اطراف دور بزنیم با مارال؟
دختر از آغوش آروکو خارج شد و سر تکان داد:
-آره آره بریم.
تبسم و الآی و مارال آرام آرام دور شدند. شهریار، موبایل از جیب خارج کرد، دیدن تماسی که این روزها از دیدنش ذوق میکرد، اشاره ای به عرشیا کرد و گفت:
-میای با من؟ اون ور از همون آلوچه ها که می خواستی می فروشن، بگیریم باهم
عرشیا سر تکان داد و همراه با شهریار، قدم از قدم برداشت. دیاکو به سمت کولهی کوچکش رفت. کالیمبایش را در آورد و آروکو حرکاتش را دنبال کرد. با نشستن دیاکو به روی تکه سنگ بزرگی، آروکو نیز قدم از قدم برداشت و کنار او جا گرفت. دیاکو سر به سمت برادرش چرخاند، تبسم به لب گذاشت و انگشتانش آهسته کالیمبا را لمس کردند. نت های موسیقی، چون گردی پیچیده در میان صدای آب و هوهوی باد، طنینی، چون نوای زندگی را به قامتشان مینشاند. آروکو نیم رخ برادرش را از نظر گذراند.
کف دستان سرمازدهاش را به هم مالید.
-فکر نمیکردم انقدر خوب بزنی.
دیاکو ساز را پایین کشاند و سر به سمت برادرش بازگرداند.
-موسیقی، همدم خوب و بدم بود توی تمام این سالها.
آروکو در سکوت به برادرش گوش داد.
-همدم خوبیم بود، به هیچ کس آزار نمیرسوند و تخلیه ام میکرد.
-سخت بود؟
دیاکو نامفهوم نگاه به آروکو داد.
-اون روزایی که چشم باز کردی و دیدی هیچ آشنایی نیست.
دیاکو سر بالا و پایین کرد.
-بود…سخت بود.
آروکو هیچ نگفت و دیاکو ادامه داد:
-نبود تو سخت بود. ناباوری از وجود داریوش، تنهایی، حس طرد شدن، خواسته نشدن از سمت طناز. همهشون یه سمت و نبود تو یه سمت.
دست آروکو دور کمر دیاکو نشست. او را به خود چسباند. سر پسر به شانهاش چسبید و آروکو غروب آفتاب را از نظر گذراند.
-وقتی فهمیدم قرار نیست دیگه باشی…انگاری از یه بلندی پرتم کردن دیاکو. نبودنی که انگاری الکی الکی مقصرش خودم بودم. من حاضر بودم جون بدم و تو آخ نگی…اون وقت همه میگفتن، تو دلیل نبود برادرتی.
انگشتان آروکو نوازش وار روی بازوی برادرش به حرکت درآمد.
-آروکو…
همچنان نگاه به آسمان رنگین از غروب داد و نفس گرفت.
-جونم داداش؟
-میشه…
سر بالا کشاند. انگشتانش را به جلو سراند. دست اروکو را چسبید و چشمانش را کاوید.
-میشه…هیچ وقت تنهام نذاری…پناهم باشی؟
آروکو خندید، پسر را به خود فشرد و پیشانیاش را به بوسهای امن، زینت داد.
-تا جون دارم، پناهتم داداشی. تا جون دارم…مطمئن باش.
دست مشت کرد و به بازوی او کوفت. عمیق تر خندید و چشمک ریزی را نثار برادرش کرد.
-تو بهترین رفیق منی.
آروکو مکث کرد و بار دیگر گفت:
-دیا..
خیره خیره نگاه کرد و آروکو پرسید:
-به هانا فکر میکنی؟
دیاکو گردن بالا کشید و نگاه به آسمان داد.
-هانا یه وابستگی زودگذر بود. عشق نبود. دوست داشتن نبود. به هر حال امیدوارم خوشبخت بشه. ولی فکر نمیکنم علاقه ای داشته باشم، رد پاش از این جا به بعد تو زندگیم باشه.
آروکو سر بالا و پایین کرد. لب گزید، لحظه ای اندیشید و سپس تصمیم گرفت، گفته های هانا را در روزی دیگر به دیاکو منتقل کند.
-خوبه،خیلی خوبه.
دیاکو به همان آرامش ق
بل بازگشت. سر به شانهی برادر چسباند. پیچ و نقش صخرهی مقابلش را از نظر گذراند و خفه پرسید:
-داریوشو بخشیدی؟
آروکو لبخند زد و بازهم فشاری که به کمر برادر وارد کرد. قصد داشت تا جان در تن دارد، دیاکو همین گونه چفت و بست تن خود باشد. کاش حکم جدایی را برای خود و دیاکو، از بین ببرد. تا بودن هست، چرا رفتن؟
-همون وقتی که بعد از بیست سال، تو بغلش فرو رفتم، بخشیدمش…داریوش، خدای روی زمین بود دیاکو. داریوش کینه نبود، نفرت نبود…دلخوری بود. گلهگی بود. داریوش قهرمانم بود، از بچگی تا الان…
دیاکو سر به زیر کشاند، انگشتانش روی رج به رج کالیمبا کشیده شد. صدای آرامش باز و از نو در فضا پیچید. سر و صدا و خندهی دخترها، از فاصلهی نه چندان زیادی به گوششان رسید. دست آروکو بالا رفت و به نوازش موهای کوتاه برادر درآمد. خشت خشت آرامش، از مسیر سرانگشتانش به تن دیاکو نشست. سر خم کرد، لب هایش مسیری جز موهای پرپشت برادر پیدا نکرد. بوسهاش همان میان نشست و از همان جا، نوای آهستهی دیاکو در گوشش پیچید.
-خوبه…خیلی خوبه…
رمان هوکاره به نویسندگی مهسا عادلی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+eNVYo-TL2VkwOTI0
درود خدمت تمامی عزیزان. مهسا عادلی هستم متولد سال 1381 و دانشجوی رشتهی روانشناسی.
نویسندگی رو از سن کم شروع کردم.
داستان های ابتداییم بیشتر نقش تمرین داشت و فعالیتم از سال 1400 در مجازی شروع شد.
ژانر داستان هام عموما عاشقانه و اجتماعی یا روانشناسی هست.
رمان آشفتگی مرا داروگ میفهمد – چاپ از انتشارات علی
رمان خبطها قامت ما بود – چاپ از انتشارات علی
رمان هوکاره – درحال تایپ
رمان استورم – درحال تایپ
رمان معمار گلوگاه کو؟ حفره میخواهم – درحال تایپ
رمان فاخته ها در آسمان میگریند – درحال تایپ