رمان بوسه ای بر چشمانت
رمان بوسه ای بر چشمانت، داستان زندگی زنی به نام مروارید که به همجنس خودش خیانت میکند و وارد زندگی مردی میشود که متأهل است و دو بچه دارد.
داستان از جایی شروع میشود که فرتاش عالم، برادر آن زن وارد ماجرا میشود و برای انتقام دست روی دختر مروارید میگذارد؛ ماهنوش.
زندگیاش را سیاه میکند و باعث مرگ برادرش میشود.
اما دلش خنک نمیشود و هرکاری برای زمین زدن مروارید میکند تا آتیش دلش خاموش شود.
رمان در ژانر عاشقانه و اجتماعی نوشته شده، نثری زیبا و قلمی جذاب با گره های ریز و درشت دارد که داستان را معمایی و بسیار جذاب کرده.
اوّل به وفا میِ وصالم درداد
چون مست شدم جام جفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتش، دل
خاک ره او شدم به بادم برداد
رمان بوسه ای بر چشمانت، داستان زندگی دختری به نام ماهنوش است که به خاطر حماقت و اشتباه مادرش که وارد زندگی مردی متأهل شده، هدف انتقام برادر آن زن، فرتاش قرار میگیرد و زندگیاش سیاه میشود.
با مردن برادرش، مجبور به عقد با فرتاش میشود و…
بعد ظهر جمعه است نزدیک ساعت سه، درسهایم را خوانده ام و ناهار ماتیار را داده ام ،تنهایی مشغول نگاه کردن یک انیمیشن هستم ، من هنوز کارتون نگاه کردن و انیمیشن را دوست دارم !
ماتیار و منصوره هم خوابیده اند !
همه به ملاقات فرزاد رفته اند !
دلم بدجور هوایش را کرده اما بخاطر سری پیش بابا دیگر اجازه نداد ! اما همین که مامان میگفت بیشتر پانسمان ش را باز کرده اند حتی راه میرود و غذایش را کامل میخورد خوشحال بودم ولی هنوز نگران بودم ..! احساس میکنم خیلی بستری شدنش طول کشیده ..!
در وسط خانه ها باز است فرنازو دختر خاله اش تنها آنطرف هستند و هر چه منصوره اصرار کرد نیامدند ،و خانه ی مامان فرح بودند ..!
غرق در انیمیشن بودم .. هوا نسبت به اول صبح گرمتر. بود اما باز هم سرد بود !
صدای جیغی حواسم را از دیدن انیمیشن پرت کرد ..اول فکر کردم اشتباه شنیده ام ..!
اما باز صداها پشت هم شد ..
به طرف در دویدم پایم روی اولین پله بود ..
اولین کسی را که دیدم منصور بود .. با دو دست بر سرش میکوبید و این طرف و آنطرف میرفت ..
از حرکاتش مات مانده بودم ..
-منصور..
برگشت نگاهم کرد..
-وای ماه..وای….بدبخت شدیم ..!
اصلا نمیفهمیدم از چه میگفت ..
صدای جیغ ها بیشتر شد از خانه ی مامان فرح ..!
به طرف حیاط جلوی دویدم روی زمین سرد و پا برهنه ..
فرناز دور حیاط میدوید و جیغ میکشید .. فرزین گوشه ای از حیاط افتاده بود با پیراهنی پاره صورتی کبود بر سرش میزد ..
در خانه شلوغ بود و من مانده بودم چقدر در دنیای خود غرق بودم که تا این همه شلوغی متوجه ی چیزی نشدم..!روی همان مبلی که کارن رویش دراز کشیده بود، نشست و با
نه سرم و نه پایم پوششی نداشت ..
پا درون کوچه گذاشتم .. نفسم بند رفته بود ..
انگار در آب افتاده بودم ..جلوی چشمم انگار پرده ای از دود بود .. تپش قلب داشتم..
اما مطمئنم صحنه ای که رو به رویم است حتما کابوسی خواهد بود که تا ابد همراهم خواهد ماند ..!
بابا و مامان فرح بر سر و صورت میزند حتی صورت مامان فرح زخم شده بود ..جمعیت زیاد بود همه چشمانشان گریان بود و من نمیدانستم چرا..!؟
-فرح چه خاکی به سرمون شد ..خواهرت بمیره ..من بمیرم برای فرزاد ناکامم..!
من نمیدانستم ناکام یعنی چه ..!؟
فرهاد را دیدم !دیدم که در آغوش مردی است که نمیشناسم، خود را سعی داشت از چنگال او رها کنند مدام فریاد میزد..
-دروغه..دروغه ..داداشم نمرده ..!
ولم کنید ..فرزاد نمرده..!
چشمانم ناباور بین جمعیت آشنا و نا آشنا میچرخید ..! دهانم باز بود حرف میزدم اما صدای نه به کسی میرسید نه حتی خودم میشنیدم ..!
نمیدانم صدایم آرام بود یا در پس آن جیغ و شیونها شنیده نمیشد ..!
عمه کتی را دیدم در آغوش مامان مروارید ..هر دو اشک میریختن ..!
من فقط مانده بودم چرا خانواده ام وسط خیابان گریه میکنند یا شبیه دیوانها خود زنی..!؟
چه شده ..این همه آدم با چشمان اشکی در خانه ی ما چه میکنند ..!؟
همه چی گنگ و نامفهوم بود ..!
از پس آن سوتهای آزار دهنده پیچیده در گوشم ، نجواهای گنگی میشنیدم :
-بمیرم برای دل فرح!
-وای..وای..جون رعنا پر پر شد..!
-ای خدا کمکشون کن !نصیب نشه!
-فرزاد مامان جان دردت به جونم ..
بلاخره صدای مامان فرح را شنیدم..خش دار و گرفته ..ترسیدم لحظه ای فقط ته صدایش را شناختم و دستانش که رو به آسمان بلند شده و میلرزید ..!
-خدایا چقدر التماست کردم بچه ام ببخشی بهم یه بار دیگه..؟
فرزاد مامان جان یا بیا یا منم با خودت ببر..
من بمیرم مامان داغت و نبینم ..کورشم نبینم اون لحظه رو که دستت تو دستم سرد شده..
مامان فرح شیون میکرد و صداهای گریه با او بالا پایین میشد ..!
صدای میشنوم..
-وای..یکی این بچه رو ببره داخل شوکه شده یه چی بکشه سرش بکنه پاش ..
کسی مرا سمت حیاط میکشید اما سرم به عقب چرخیده بود و صحنه ای میدیدم که هنوز هم نمیدانم چرا حسی غریب به جانم تزریق میکند ..سرمای که حس میکنم نه با گرمای آتش نه لباس نه حتی جهنم از بین نمیرود ..!تا ابد تا روزی که زنده ام ..!
رمان بوسه ای بر چشمانت به قلم بابونه، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+pZ8CuxhOOKw4MDM8
بابونه اسکندری با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس در ژانر عاشقانه و انتقامی هستن.
بیست و هشت ساله، مادر یه فرزند.
موفق به نوشتن سه رمان شدن و قلم زیبایی دارن.
رمان بوسه ای بر چشمانت – درحال تایپ
رمان چیدا – درحال تایپ
رمان گم شده ام در تو – درحال تایپ