رمان ادل
سندروم ادل اختلالی ذهنی است که خود را به عنوان یک جاذبه قوی عشقی و غیر قابل مقاومت نشان می دهد. سندروم ادل Adele ؛ سندرومی بر اساس عشق نافرجام ادل هوگو دختر ویکتور هوگو نویسنده ی معروف است.
رمان ادل هم داستان زندگی دختری است که از دیار خودش کوچ میکند.
از جایی که مردم ادعا میکنن صلاح او را میخواهند.
اما سرنوشت برایش برنامهی دیگری دارد و…
رمان ادل به قلم یگانه غین، در ژانر روانشناسی و معمایی نوشته شده است.
روایتی قوی دارد و جزو لیست های پیشنهادی.
در رگ هایم “تو” جاری هستی،
از چشمانم “تو” می چکی،
به شش هایم “تو” وارد می شوی،
با زبانم “تو” تکرار می شوی،
بر قلبم “تو” حک شده ای،
و تا ابد در قلبم “تو” می تپی.
درون مغزم فکرو خیال “تو” آرام بخشترین است و من جز “تو” هیچ چیز نمی خواهم.
وجود من از “توست”
ای تمامی من
ای موزیک بی کلامم
کمی نزدیک تر بیا
مگر نمی دانی که تو جان این جهانی؟
جانانم،
کمی نزدیک تر، فقط کمی…
آخر از آن زمان که تو این دستان را
لمس کرده ای این دستان به رقص آمده اند…
بیا
می دانی؟
می خواهم در اقیانوس نگاهت غرق شوم
مهربانترینم،
من همانم…
رفته ام از یاد؟
یا که می شناسی ام؟
رویا گرفتار عشق ممنوعه میشود.
عشقی که از سندروم ادل سرچشمه میگیرد و همه چیز خودش را به مردی میبازد که دنیایش شده.
اما سرنوشت برایش بازی دیگری را در نظر گرفته و…
سپس رویش را برگرداند و به جلو چشم دوخت.
-خانم جوان بابت خبری که درمورد خانوادتون شنیدم واقعا متاثر شدم. تسلیت می گم بهتون.
تسلیت؟ عجب واژه دلخراشی! گویی آتشی در جانم شعله ور شد. بعد از گذشت سه ماه هنوز عادت به شنیدن این کلمه نداشتم. خون در رگ هایم می جوشید و حقیقت امر این بود که دلیلش را خودم هم نمی دانستم. چند نفس عمیق کشیدم تا آرام گیرم اما وقتی لب گشودم و تشکر کردم لحنم پر از ناخشنودی و غم بود.
– ممنون! اما شما از کجا می دونین؟
استاد کمی جا به جا شد.
– خب بالاخره از طرق مختلف به گوش کسایی که می شناسنتون می رسه دیگه.
این جواب را نپذیرفتم اما سکوت کردم. چاره ای نداشتم. بند بند وجودم برای جواب بی قرار بود اما سکوت کردم. تلفن استاد زنگ خورد. نگاهم را به پسر راننده دوختم. پسری ک در طول ترم قبل هم گاهی به دنبال استاد می آمد اما من نه هیچوقت او را دیده بودم و نه ماشینش را؛ فقط حرف هایی که بین دانشجو ها رد و بدل می شد را می شنیدم. گاهی می گفتند پسرش است؛ گاهی هم می گفتند باهم در رابطه اند. حقیقت را فقط خدا می دانست و برای من ذره ای اهمیت نداشت. لحظاتی که استاد در حال مکالمه بود زیاد طولانی نشد.
استاد کریمی بعد از اتمام تماسش باز رویش را به عقب برگرداند و گفت:
– ببخشید تماس مهمی بود. حالا این اقا پسر گل رو بهتون معرفی می کنم؛ خواهر زاده ام فرزاد جان.
استاد ضربه ای آرام به شانه ی خواهرزاده اش زد.
-فرزاد جان این خانم هم رویا جوان یکی از دانشجویان باهوش و پرجنب و جوش ما هستن.
با نفرت وصف ناپذیری به چشم های میشی آن پسر ،از آینه جلو، نگاه کردم و به نشانه احترام سری تکان دادم . بی توجه به فرزاد، که به تبعیت از من همین کار را اما با تعجب تکرار کرد، به بیرون چشم دوختم. علت نفرتم فقط به این ربط داشت که از حال خودم بیزار بودم. من؛ دخترکی عاشق گذشته، با آینده ای نا معلوم، در حالی گرفتار و اسیر بودم که با توصیفاتی که از گذشته ی من می کردند هم، به منِ سابق حسودی می کردم. هنوز مرا پر جنب و جوش می شناختند بدون اینکه به حال من توجه کنند. از این بی توجهی ها متنفر بودم.
اشک در چشمانم جمع شد. چند بار پلک زدم تا اشکم جاری نشود و برای اینکه حواس خود را پرت کنم به قطره های باران، که آرام آرام بر شیشه ی دودی ماشین می نشستند، نگاه کردم. اما هیچ چیز در نظرم زیبا جلوه نمی کرد. امروز تلخ تر از روزهای قبل شده بودم.صدای استاد جهت نگاهم را عوض کرد.
– حالتون چطوره این روزا؟ چطور سپری می کنین؟
استاد با آن که مرا خطاب قرار داده بود، به جلو خیره و حواسش به خیابان بود. همزمان با هجوم اشک به چشمانم لبخند زدم. زیرا نگاهم به یک جفت چشم میشی رنگ در آینه افتاد. می خواستم حفظ آبرو کنم و لبخند بزنم اما امان از اشک های بی امان.
دستم را بر روی سمت چپ سینه ام گذاشتم به راستی هنوز چیزی در آنجا وجود داشت؟
– بد نیستم فقط یاد گرفتم بی دل هم میشه زندگی کرد.
بدون توجه به کسی وارد اتاق شدم و در را بستم. کسی از هم اتاقی هایمان نبود. به سمت تخت دو طبقه خودم و ثمین رفتم. خودم را از نردبان بالا کشیدم و روی تخت انداختم. پرده ی تختم را کشیدم. مقعنه ام را در آوردم و کناری گذاشتم. از زیر بالشت قاب عکسی را بیرون آوردم و به آن خیره شدم.
به دخترکی با پیراهن کوتاه بنفش با چهره ای بشاش و سرحال نگاه کردم. خودم؛ در یک سالو نیم پیش که تصوری از تنهایی الانم نداشتم و با لبخند دستانم را دورکمر مادر و پدری حلقه کرده بودم که دیگر وجودشان حس نمی شد. نگاهم را به برادر شانزده ساله ام دوختم که خروار خروار خاک بر روی او و آرزو هایش آوار شده بود اما در عکس شاد و شنگول جلوی پای ما سه نفر نشسته و بادکنک عدد هجده سالگی من در آغوشش بود. پایان زندگی این سه عزیز مصادف شد با شروع بدبختی ها و فلاکت های من؛ رویا جوان.
من؛ جوانی نوزده ساله که قرار شد بی هیچ پشتوانه ای به زندگی ادامه دهم بی آنکه امیدی به فردایم داشته باشم. من می دانستم چیزی به نام یاس وجود دارد اما نمی دانستم این لغت چه مفهمومی دارد . من نه می دانستم درد چیست نه می دانستم داغ چیست نه می دانستم نا امیدی، نفرت و خشم چیست. حال تنها چیزی که می دانم این است که من همان موجود سابق نیستم؛ عصبانیتر، غمگینتر، مایوستر، متنفرتر، سمی تر از هر موجود در این کره ی خاکی ام که کافیست لب باز کنم تا همه ی اطرافیانم مسموم شوند.
می توانم خوشی اطرافیانم را زایل کنم اما مهر سکوت بر لبانم نشاندم. تنها چیزی که مانع رهایی این حیوان خودخواه در وجودم شد ماهی بود که شب تاریک زندگیم را روشنی بخشیده بود. رفیقی که از او بهتر وجود نداشت و در آن چند ماه آن قدر به حضورش، توجهش و محبتش وابسته شده بودم که کم کم ترس از دست دادن او هم به وجودم تزریق می شد. گویی این خلق و خوی آدمی در من هم اثر کرده بود؛ همان حکایت معروف ریسمان های سیاه و سفید …
شب دو هم اتاقی دیگرمان برای تولد یکی از دوستانشان به اتاق بغلی رفته بودند و من و ثمین تنها ماندیم. در نبودشان ماجرای استاد کریمی و خواهر زاده اش و رساندن من به خوابگاه را برایش تعریف کردم. ثمین که از اوایل حرف هایم لپ تاپش را بسته بود از روی صندلی میز مطالعه برخاست و به سمت تخت من آمد. همانطور که از نردبان تخت بالا می آمد گفت:
-راستشو بخوای خودم می دونستم و باید یه چیزیو برات بگم.
سکوت کردم و مغزم را چفت و بست کردم تا توهم توطئه برندارد. با آرامشی تصنعی به ثمین گوش سپردم:
– راستشو بخوای من فرزاد رو از بچگیم می شناختم. اونا همسایه واحد روبه روییمون بودن. بچه یکی یدونه مامان و باباش بود که هرروز خونه ی ما پلاس بود و همین باعث شکل گیری صمیمیت دوتا خانواده ها شد. البته اصالتا اهل همینجاست فقط برای کار پدرش چند سالی رو اومدن شهر ما. جونم برات بگه که بعد از چند سال برگشتن تهران و خب طبیعتا کم کم تماسا قطع شد و تا همین چند ماه پیش دیگه خبری ازشون نداشتیم. یعنی یکی دو هفته بعد از همون اتفاقی که برای خانواده ات افتاد.
با یاد آوری آن دوران بغض در گلویم همانند کلافی پیچید. چقدر ممنون ثمین بودم که در آن روز های تلخ کار و بار ش را رها کرد و تمام مدت کنا من می ماند. ثمین با لبخند همیشه مهربانش دستانم را گرفت و گفت:
-آروم باش! آخه ثمین دل نداره اینجوری ببینتت یهو دیدی یه کاری دستت داد باشه؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم و او ادامه داد:
– ترم قبل نه من استاد کریمی رو شناختم نه اون منو چون هیچ کدوممون همو زیاد ندیده بودیم و خب منم بچه بودم و طبیعتا همسایه خواهرش اونقدر شخص برجسته ای تو زندگیش محسوب نمی شه که بخواد اسمم یادش بمونه. اما برای فرزاد از رفیقای مهم بچگیش حساب می شدم و با دیدنم درجا منو شناخت.
رمان ادل به نویسندگی یگانه غین، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+F3KB_nCOpUk2NTM0
یگانه غین، نویسنده و رمان نویس، سه رمان درحال تایپ دارد و قلمی بسیار قوی.
اکثر موضوع هایی که انتخاب میکنن در ژانر روانشناسی است و مخاطب های زیادی رو به خودشون جذب کردن.
شعر های فراوانی نوشتن و همینطور دلنوشته های زیبا.
رمان آلا – درحال تایپ
رمان سبب – درحال تایپ
رمان ادل – درحال تایپ